همهی غم هایی که این هفته خوردیم و نمک به زخممون زد به کنار، غمِ ملوانهای ناو دنا که دیگه مادرهاشون نمیتونن زنگ بزنن و بگن کی میای مامان جان؟ پدرهاشون که عصای دست و جگرگوشهی خوش قدو بالاشونو از دست دادن، زنها و دخترهایی که عشق زندگیشون مفقود شده و قرار نیس پیامهای پر از دلتنگیشون سین بخوره و بچهایی که پدرندیده، یتیم شدن، هم به کنار.
تاکید بر لزوم ادامهی جنگ و تهدید، ادای احترام ما به رهبر شهید و کساییه که در این راه جان خود رو فدا کردن و بهجا آوردن "عذرخواهی"، واضحا چیزی جز بیاحترامی به خون ریخته شدهی اونها نیست.
من دنیام خیلی کوچیکه، چیز خاصی نمیخوام، فقط دوست دارم برگردم به زمانی که دلخوشیم این بود مثلا یهو هوس نون بربری کنم و خرجش تا یه سرکوچه رفتن باشه، یا برگردم به زمانی که دلخوشیم این بود غروب تو هیاهوی بازار بعدِ یه روز شلوغ و دیوونه یهو صدای اذان از مسجد بشنوم و دلم آروم بگیره، یا دلم خوش باشه به اون کوله بستن و چک کردن وسایل واسه بیرون رفتن که چیزی جا نمونه. غم و داغ چهها که نمیکنه با آدمیزاد، دلتنگ چیزهایی میشه که اصلا «دلتنگی» ندارن.
درخواست تعجیل در ظهور «فردیه»، ولی راه رسیدن به این درخواست «جمعیه»، هیچ روشیام به اثربخشی دعا و تضرعِ «دست جمعی» باهم و کنارِ همدیگه در مسجدها و خیابونها نیست.
شمارو افراطی دوست داریم آقازاده، به مثابهی "آزادی" برای کسی که کل عمر تو حصر بوده زندگیش.
امشب حین برگشت از راهپیمایی یه آقای قد بلندِ حدودا ۳۰ ساله با کلی پشم و ریش و یه جذبهی خاص مردونه از کنارم رد شد و زیر لب باخودش با ریتم میخوند " خونه به خونه، کوچه به کوچه، میایم محلههااااتووون" آخه مَرد :)))))))
آثار باستانی کشورتو زدن "حالا عیب نداره بعده
جنگ بهترشو میسازیم؟! " پس ببخشید عزیزم
اجازه هست منم دکوراسیون صورتتو بیارم پایین؟
عب نداره بعد از جنگ بهترشو میسازی.
سخنرانی آقا برای هممون درواقع حکم همون باندی رو داشت که دورِ روحیهی آسیب دیدهامون محکم باندپیچی شد.