میدونید منفور تر از ضدانقلاب و پهلویخواه و غربگدا جماعت کدوم طیف از آدمهاست؟ اون دست از آدمهای راحت طلبی که هیچ گوهی در راستای ارتقای وضع زندگیشون نخوردن و از اینور تمامی ناکامیها و بدبیاری هاشون که از کمکاری و تنبلی و بیتدبیری خودشون نشات میگیره رو میندازن گردن جمهوری اسلامی. لامصب ارادهای روش ندارم، به اینجور افرادی که برمیخورم سیستم گوارشم بهم میریزه دوست دارم روشون بیارم بالا.
جلد دوم رمان خاطرات خونآشام. دوبار سریالشو دیدم، چندبار نسخههای صوتیش رو گوش دادم و اینبار رفتم سراغ کتابش. میدونم، دارم شورشو درمیارم، ولی هربار که ریواچش میکنم مثل روز اول واسم جذابه.
خستم، مثل اون براندازی که به امیدِ سرنگونی حکومت و با تاپ و شرتک سرکلاس رفتن دوماه پیش توییت زد " به آینده امیدوار باش بچه جون؛ مثل دانشجوهایی که این ترم واحد معارف برنداشتن" اما الان هرجا میره صدای مهدی رسولی که میگه "تو رستم تهمتنی، بزن که خوب میزنی" دست از سرش برنمیداره. خسته ولی امیدوار.
تو میگی خدایا چرا من؟ چرا این همه بلا باید سر من بیاد؟ چرا جای خوشحالی همش غم بهم میدی؟ اما عراقی خیلی قشنگ و خلاقانه میگه: "چو شادم میتوانی داشت، غمگینم چرا داری؟"
انگار خدا دست برده و از لای کتابهای افسانهای و اساطیری یه کتاب خاک خورده و قدیمی که بوی چوب و کاه میده رو کشیده بیرون، جسم های قهرمانان بیجون اما پر افتخارِ پایان هر داستان رو آورده بیرون، بهشون یه جون دوباره بخشیده، اسمها رو جابهجا کرده، یه لباس سبزهم به تنشون پوشونده، تناسخ پیدا کردن و افتادن وسط قرنِ ۲۱ تو کشوری به اسم ایران و شدن اون هیبت چهارشونهی پشتِ لانچر، شدن صاحبِ اون دستهای استخونی قدرتمندِ روی ماشه، شدن صاحبِ اون چشم های تیزِ ابهتدارِ پشت رادار. الان دیگه صرفا اون جنگجویان افسانهای نیستن که تو کتابهای قدیمی با مرکبِ تاریخ روایت میشدن، الان خودِ تاریخان، خودِ روایت.
بیتعارف دلم میخواد یه دامپزشکِ ساده باشم که طرحش افتاده یه روستای سبزو دورافتاده. چمدونمو ببندمو برم اونجا و به عنوان یه تازهوارد مستقر شم. هرروز اهالی برای صبحونه واسم شیر و کره و مربای خونگی و تخممرغ محلی بفرستن، ظهرا بعد از مداوا، به اصرار نهارو به صرف آش مهمون یکیشون شم، دمدمای غروب هم بعد از کلی ماجرای جالب و جدید برم خونه و بافکر به فردا خوابم ببره، جایی که نه خبری از اینترنت باشه، نه اخبار و نه صدای جنگنده :)))))
افتتاح خونه صحرایی و بخاری هیزمی امروز حالمو یه کوچولو خوب کرد، هرچند که امکانات کم بود و خونه تکمیل نبود، اما از هیچی بهتر بود.