بیتعارف دلم میخواد یه دامپزشکِ ساده باشم که طرحش افتاده یه روستای سبزو دورافتاده. چمدونمو ببندمو برم اونجا و به عنوان یه تازهوارد مستقر شم. هرروز اهالی برای صبحونه واسم شیر و کره و مربای خونگی و تخممرغ محلی بفرستن، ظهرا بعد از مداوا، به اصرار نهارو به صرف آش مهمون یکیشون شم، دمدمای غروب هم بعد از کلی ماجرای جالب و جدید برم خونه و بافکر به فردا خوابم ببره، جایی که نه خبری از اینترنت باشه، نه اخبار و نه صدای جنگنده :)))))
افتتاح خونه صحرایی و بخاری هیزمی امروز حالمو یه کوچولو خوب کرد، هرچند که امکانات کم بود و خونه تکمیل نبود، اما از هیچی بهتر بود.
بلا که روى نماید به قدر ایمان روى نماید، هر کرا ایمان قوىتر، بلای وى بیشتر. کشفالاسرار/میبدی
بیادبی منو ببخشید اما ما مژدگانی نمیخوایم، لطفا به عنوان هدیه خود خلبان رو امشب به مدت ۲۴ ساعت قرض بدین این آقارو تو پایگاه های مختلفِ نظامی کشور بچوخونن تا بعد از یک ماه جنگ، یه خستگیای در کنن باهاش بچها. ممنون.
دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی است. مردان، انگار که برای حضور در معرکه سیاست به دنیا میآیند؛ اما زنان، بر این میدان منت میگذارند که پا در آن مینهند. هر جا زنی هست که به خاطر عدالت میجنگد، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی. ما بدون زنان خوب، مَردان کوچکیم. آتش بدون دود- نادر ابراهیمی.
درسته پیداکردن حالِ خوبی که پایدار باشه سخت شده، اما حداقل میشه به جاش راحت چیزهایی که حالو خوب نمیکنن رو حذف کرد و اونوقته که تاثیرشو تو بهتر شدن حالت میبینی. مثلا، دعوتم به جمعی که با آدماش حال نمیکنم؟ نمیرم. بحث بیهودهای که نتیجهای نداره؟ ازش خارج میشم. یکی که صرفا برای فضولی فالوم کرده؟ ریموش میکنم و... .
باطنا آدمِ «ای حریر بیتحمل، ای شکستنیتر از گل» ای هستم اما چیزی که ظاهرا نشون میدم «منم آن تندبادِ خشک، که میکوبم گریزان را» و نمیدونم چرا.