eitaa logo
شب‌های‌روشن-
345 دنبال‌کننده
174 عکس
5 ویدیو
2 فایل
‹برای حرف زدن درباره‌ی همه‌چیز› https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_baz1ws&btn=L
مشاهده در ایتا
دانلود
زمان: حجم: 73.2K
آرامشِ مجانی. غمِ غروب سیزدهم رو باخودش شست.
بلا که روى نماید به قدر ایمان روى نماید، هر کرا ایمان قوى‌تر، بلای وى بیشتر. کشف‌الاسرار/میبدی
بی‌ادبی منو ببخشید اما ما مژدگانی نمی‌خوایم، لطفا به عنوان هدیه خود خلبان رو امشب به مدت ۲۴ ساعت قرض بدین این آقارو تو پایگاه های مختلفِ نظامی کشور بچوخونن تا بعد از یک ماه جنگ، یه خستگی‌ای در کنن باهاش بچها. ممنون.
دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی است. مردان، انگار که برای حضور در معرکه‌ سیاست به دنیا می‌آیند؛ اما زنان، بر این میدان منت می‌گذارند که پا در آن می‌نهند. هر جا زنی هست که به خاطر عدالت می‌جنگد، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی. ما بدون زنان خوب، مَردان کوچکیم. آتش بدون دود- نادر ابراهیمی.
درسته پیداکردن حالِ خوبی که پایدار باشه سخت شده، اما حداقل می‌شه به جاش راحت چیزهایی که حالو خوب نمی‌کنن رو حذف کرد و اون‌وقته که تاثیرشو تو بهتر شدن حالت می‌بینی. مثلا، دعوتم به جمعی که با آدماش حال نمی‌کنم؟ نمیرم. بحث بیهوده‌ای که نتیجه‌ای نداره؟ ازش خارج می‌شم. یکی که صرفا برای فضولی فالوم کرده؟ ریموش می‌کنم و... .
باطنا آدمِ «ای حریر بی‌تحمل، ای شکستنی‌تر از گل» ای هستم اما چیزی که ظاهرا نشون میدم «منم آن تندبادِ خشک، که می‌کوبم گریزان را» و نمیدونم چرا.
ما پیش از اینها کلمه‌ی "جانباز" رو با جانبازان سالخورده‌ دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ می‌شناختیم، اما الان نه. الان با پسربچه‌ی ۹ساله می‌شناسیم، با نوجونِ ۱۶ساله، با جوونِ ۲۱ساله‌. الان کلمه‌ی جانبازو که می‌شنویم هیبتِ اون جوونِ نقص عضو پای لانچرِ رو تخت میاد تو ذهنمون. کلمه‌ی جانباز نشسته رو نسلی که قبل از اینکه طعمِ واقعیِ جوونی رو بچشه، کوله‌بارِ سنگینِ ایثار و رنج رو بر دوش گذاشته. قشنگ نیست؟ این تلخه، ولی شکوهمندانه نمی‌بینیدش مثل من؟
به قولِ آقای نادر ابراهیمی احساس بطالت از سه‌شنبه‌ست که آغاز می‌شه. نه مژده‌ی شروع داره و نه نشاط پایان. نه سهمی از ابتدا داره و نه دنگی از ابتدا. نه راهیه که سربالا باشه، نه سرازیری. پس یجوری نجاتش بده. با فیلمی‌، کتابی، قراری، همصحبتی. نمیدونم. حالا با هرچی، ولی نذار به بطالت بگذره.
چهل روز که سهله، چهل سالم که بگذره ما یاد‌مون نمیره و این خاک سرد نمی‌شه.
ولی من دلم واست تنگ می‌شه، وقتی خودمو مشغول حاشیه‌های زندگی می‌کنم، حین خرد کردن پیاز، حین رفتن به کلاس و برگشت از تجمعات، هروقت که با خودم تنها میشم و هر زمان که دورم شلوغه، حینی که میرم بیرون و نگاهم میفته به درو دیوارِ شهر که چهره‌ی تورو روش نقاشی کشیدن، حتی حینی که انگشتام به نیت ابراز دلتنگیم یا ورق زدن عکسات صفحه‌ی کیبورد رو لمس می‌کنن، تعارف نداریم که، انگار یه کوه دلتنگی رو شونه‌هام سوار می‌شه عزیزدلم.
. نور .