eitaa logo
شب‌های‌روشن-
319 دنبال‌کننده
186 عکس
3 ویدیو
2 فایل
‹برای حرف زدن درباره‌ی همه‌چیز› https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_baz1ws&btn=L
مشاهده در ایتا
دانلود
دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی است. مردان، انگار که برای حضور در معرکه‌ سیاست به دنیا می‌آیند؛ اما زنان، بر این میدان منت می‌گذارند که پا در آن می‌نهند. هر جا زنی هست که به خاطر عدالت می‌جنگد، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی. ما بدون زنان خوب، مَردان کوچکیم. آتش بدون دود- نادر ابراهیمی.
درسته پیداکردن حالِ خوبی که پایدار باشه سخت شده، اما حداقل می‌شه به جاش راحت چیزهایی که حالو خوب نمی‌کنن رو حذف کرد و اون‌وقته که تاثیرشو تو بهتر شدن حالت می‌بینی. مثلا، دعوتم به جمعی که با آدماش حال نمی‌کنم؟ نمیرم. بحث بیهوده‌ای که نتیجه‌ای نداره؟ ازش خارج می‌شم. یکی که صرفا برای فضولی فالوم کرده؟ ریموش می‌کنم و... .
باطنا آدمِ «ای حریر بی‌تحمل، ای شکستنی‌تر از گل» ای هستم اما چیزی که ظاهرا نشون میدم «منم آن تندبادِ خشک، که می‌کوبم گریزان را» و نمیدونم چرا.
ما پیش از اینها کلمه‌ی "جانباز" رو با جانبازان سالخورده‌ دهه‌ی ۵۰ و ۶۰ می‌شناختیم، اما الان نه. الان با پسربچه‌ی ۹ساله می‌شناسیم، با نوجونِ ۱۶ساله، با جوونِ ۲۱ساله‌. الان کلمه‌ی جانبازو که می‌شنویم هیبتِ اون جوونِ نقص عضو پای لانچرِ رو تخت میاد تو ذهنمون. کلمه‌ی جانباز نشسته رو نسلی که قبل از اینکه طعمِ واقعیِ جوونی رو بچشه، کوله‌بارِ سنگینِ ایثار و رنج رو بر دوش گذاشته. قشنگ نیست؟ این تلخه، ولی شکوهمندانه نمی‌بینیدش مثل من؟
به قولِ آقای نادر ابراهیمی سه‌شنبه نه مژده شروع داره و نه نشاط پایان و احساس بطالت از سه‌شنبه‌ست که آغاز می‌شه. پس یجوری نجاتش بده. با آشپزی‌ای، فیلمی‌، بازی‌ای، کتابی، همصحبتی. نمیدونم یجوری به‌دادش برس.
چهل روز که سهله، چهل سالم که بگذره ما یاد‌مون نمیره و این خاک سرد نمی‌شه.
ولی من دلم واست تنگ می‌شه، وقتی خودمو مشغول حاشیه‌های زندگی می‌کنم، حین خرد کردن پیاز، حین رفتن به کلاس و برگشت از تجمعات، هروقت که با خودم تنها میشم و هر زمان که دورم شلوغه، حینی که میرم بیرون و نگاهم میفته به درو دیوارِ شهر که چهره‌ی تورو روش نقاشی کشیدن، حتی حینی که انگشتام به نیت ابراز دلتنگیم یا ورق زدن عکسات صفحه‌ی کیبورد رو لمس می‌کنن، تعارف نداریم که، انگار یه کوه دلتنگی رو شونه‌هام سوار می‌شه عزیزدلم.
. نور .
فیزیولوژی بدنم تو بهار با چیزی به‌ اسم «خستگی» ناآشناست. شبیه یه گوشی‌‌ باطری‌دار اَم که همش به کابل شارژ وصله و نیازی به مدیریت انرژی نداره. تک به تک سلولای بدنم فریاد می‌زنن که عزیزم بدو، تلاش کن، خراب کردی؟ اشکال نداره از نو شروع کن، نشد؟ دوباره استارت بزن. یه لحظه‌ام ناایستی‌ها! تا تاریک شدن هوا فقط بدو.
دارم سعی می‌کنم به روال عادی زندگیم برگردم. اگه ازم بپرسن چه هنری در تو غلبه‌ی بیشتری داره میگم هنرِ "گذشتن". مثلا از زندگی سیلی می‌خورم، اما زود پا میشم ادامه میدم. دردِ اون سیلی باهامه‌ها، پوستم گزگز می‌کنه، قلبم از اون سیلی‌ای که خوردم می‌شکنه، ناامید می‌شم، از یه گربه‌ی زیر بارون مونده‌ام حتی طفلکی‌تر می‌شم، ولی دیدی یه فنرو هرچقدر فشارش بدی با قدرت بیشتری پرتاب می‌شه؟ هرچقدر فشار و غم رو شونه‌ام سنگینی کنه محکم‌تر از جا پامیشم و ادامه میدم. نمیدونم این خوبه یا بد، یه‌سری جاها مثل الان که بزرگ‌ از دست دادیم، احساس عذاب‌وجدان بهم دست میده، فکرمی‌کنم باید منزویانه عقب بکشم از همچی، ولی نمی‌تونم. از اراده‌ام خارجه. حس می‌کنم زنده موندنم گره خورده به بلند شدنم و اجازه‌ی اینکه تو خودم باشم رو بهم نمی‌ده.
مذاکراتِ بهم خورده‌ منو یاد اون جمله‌ی معروف اهل دلا که میگن " پیک پیکِ آخره، به سلامتیِ این‌که جمع جمعِ آخر نباشه" میندازه. پیک آخرو زدن بالا، ولی گمون نمی‌کنم اون جمع، جمعِ آخرشون باشه.