ما پیش از اینها کلمهی "جانباز" رو با جانبازان سالخورده دههی ۵۰ و ۶۰ میشناختیم، اما الان نه. الان با پسربچهی ۹ساله میشناسیم، با نوجونِ ۱۶ساله، با جوونِ ۲۱ساله. الان کلمهی جانبازو که میشنویم هیبتِ اون جوونِ نقص عضو پای لانچرِ رو تخت میاد تو ذهنمون. کلمهی جانباز نشسته رو نسلی که قبل از اینکه طعمِ واقعیِ جوونی رو بچشه، کولهبارِ سنگینِ ایثار و رنج رو بر دوش گذاشته. قشنگ نیست؟ این تلخه، ولی شکوهمندانه نمیبینیدش مثل من؟
به قولِ آقای نادر ابراهیمی احساس بطالت از سهشنبهست که آغاز میشه. نه مژدهی شروع داره و نه نشاط پایان. نه سهمی از ابتدا داره و نه دنگی از ابتدا. نه راهیه که سربالا باشه، نه سرازیری. پس یجوری نجاتش بده. با فیلمی، کتابی، قراری، همصحبتی. نمیدونم. حالا با هرچی، ولی نذار به بطالت بگذره.
ولی من دلم واست تنگ میشه، وقتی خودمو مشغول حاشیههای زندگی میکنم، حین خرد کردن پیاز، حین رفتن به کلاس و برگشت از تجمعات، هروقت که با خودم تنها میشم و هر زمان که دورم شلوغه، حینی که میرم بیرون و نگاهم میفته به درو دیوارِ شهر که چهرهی تورو روش نقاشی کشیدن، حتی حینی که انگشتام به نیت ابراز دلتنگیم یا ورق زدن عکسات صفحهی کیبورد رو لمس میکنن، تعارف نداریم که، انگار یه کوه دلتنگی رو شونههام سوار میشه عزیزدلم.
فیزیولوژی بدنم تو بهار با چیزی به اسم «خستگی» ناآشناست. شبیه یه گوشی باطریدار اَم که همش به کابل شارژ وصله و نیازی به مدیریت انرژی نداره. تک به تک سلولای بدنم فریاد میزنن که عزیزم بدو، تلاش کن، خراب کردی؟ اشکال نداره از نو شروع کن، نشد؟ دوباره استارت بزن. یه لحظهام ناایستیها! تا تاریک شدن هوا فقط بدو.
دارم سعی میکنم به روال عادی زندگیم برگردم. اگه ازم بپرسن چه هنری در تو غلبهی بیشتری داره میگم هنرِ "گذشتن". مثلا از زندگی سیلی میخورم، اما زود پا میشم ادامه میدم. دردِ اون سیلی باهامهها، پوستم گزگز میکنه، قلبم از اون سیلیای که خوردم میشکنه، ناامید میشم، از یه گربهی زیر بارون موندهام حتی طفلکیتر میشم، ولی دیدی یه فنرو هرچقدر فشارش بدی با قدرت بیشتری پرتاب میشه؟ هرچقدر فشار و غم رو شونهام سنگینی کنه محکمتر از جا پامیشم و ادامه میدم. نمیدونم این خوبه یا بد، یهسری جاها مثل الان که بزرگ از دست دادیم، احساس عذابوجدان بهم دست میده، فکرمیکنم باید منزویانه عقب بکشم از همچی، ولی نمیتونم. از ارادهام خارجه. حس میکنم زنده موندنم گره خورده به بلند شدنم و اجازهی اینکه تو خودم باشم رو بهم نمیده.
مذاکراتِ بهم خورده منو یاد اون جملهی معروف اهل دلا که میگن " پیک پیکِ آخره، به سلامتیِ اینکه جمع جمعِ آخر نباشه" میندازه. پیک آخرو زدن بالا، ولی گمون نمیکنم اون جمع، جمعِ آخرشون باشه.
ولی بخش بزرگی از "انرژی زنانه" در سایهی یه مردِ که خودشو نشون میده. وقتی در مقابل یه مرد قرار میگیری که قدرتِ خودش رو نه از روی سلطهگری، بلکه از نوعِ حضور نشون میده، اجتناب ناپذیره! دیفالت از لایههای سخت و دفاعی خودت فاصله میگیری و حرکاتت باظرافتتر، رفتارت متین و موقرتر و روحیاتت سفید و لطیفتر میشه و اینجوریه که زن بودن رو "عمیق" تجربه میکنی، نه با آرایش و لاک و رقص که نهایتا تا چند روز جواب میده.
وقتی میخوام غذا گرم کنم، حواسش هست زیر شعلهی اجاق رو کم کنه دستهی قابلمه نسوزه. وقتی آرایش میکنم، حواسش هست بعد از رفتنِ من در ریملِ باز مونده رو ببنده خشک نشه. وقتی میریم خرید، حواسش هست چک کنه گوشیمو رو میز فروشنده جا نذاشته باشم. انگار یه محافظ نامرئیه. میدونه کی قراره خرابکنم، زود میاد جمعش میکنه. اینکه چی ریختن تو خاکِ مامانارو منم نمیدونم! هرچی هست یهچیزِ عجیبه.