فیزیولوژی بدنم تو بهار با چیزی به اسم «خستگی» ناآشناست. شبیه یه گوشی باطریدار اَم که همش به کابل شارژ وصله و نیازی به مدیریت انرژی نداره. تک به تک سلولای بدنم فریاد میزنن که عزیزم بدو، تلاش کن، خراب کردی؟ اشکال نداره از نو شروع کن، نشد؟ دوباره استارت بزن. یه لحظهام ناایستیها! تا تاریک شدن هوا فقط بدو.
دارم سعی میکنم به روال عادی زندگیم برگردم. اگه ازم بپرسن چه هنری در تو غلبهی بیشتری داره میگم هنرِ "گذشتن". مثلا از زندگی سیلی میخورم، اما زود پا میشم ادامه میدم. دردِ اون سیلی باهامهها، پوستم گزگز میکنه، قلبم از اون سیلیای که خوردم میشکنه، ناامید میشم، از یه گربهی زیر بارون موندهام حتی طفلکیتر میشم، ولی دیدی یه فنرو هرچقدر فشارش بدی با قدرت بیشتری پرتاب میشه؟ هرچقدر فشار و غم رو شونهام سنگینی کنه محکمتر از جا پامیشم و ادامه میدم. نمیدونم این خوبه یا بد، یهسری جاها مثل الان که بزرگ از دست دادیم، احساس عذابوجدان بهم دست میده، فکرمیکنم باید منزویانه عقب بکشم از همچی، ولی نمیتونم. از ارادهام خارجه. حس میکنم زنده موندنم گره خورده به بلند شدنم و اجازهی اینکه تو خودم باشم رو بهم نمیده.
مذاکراتِ بهم خورده منو یاد اون جملهی معروف اهل دلا که میگن " پیک پیکِ آخره، به سلامتیِ اینکه جمع جمعِ آخر نباشه" میندازه. پیک آخرو زدن بالا، ولی گمون نمیکنم اون جمع، جمعِ آخرشون باشه.
ولی بخش بزرگی از "انرژی زنانه" در سایهی یه مردِ که خودشو نشون میده. وقتی در مقابل یه مرد قرار میگیری که قدرتِ خودش رو نه از روی سلطهگری، بلکه از نوعِ حضور نشون میده، اجتناب ناپذیره! دیفالت از لایههای سخت و دفاعی خودت فاصله میگیری و حرکاتت باظرافتتر، رفتارت متین و موقرتر و روحیاتت سفید و لطیفتر میشه و اینجوریه که زن بودن رو "عمیق" تجربه میکنی، نه با آرایش و لاک و رقص که نهایتا تا چند روز جواب میده.
وقتی میخوام غذا گرم کنم، حواسش هست زیر شعلهی اجاق رو کم کنه دستهی قابلمه نسوزه. وقتی آرایش میکنم، حواسش هست بعد از رفتنِ من در ریملِ باز مونده رو ببنده خشک نشه. وقتی میریم خرید، حواسش هست چک کنه گوشیمو رو میز فروشنده جا نذاشته باشم. انگار یه محافظ نامرئیه. میدونه کی قراره خرابکنم، زود میاد جمعش میکنه. اینکه چی ریختن تو خاکِ مامانارو منم نمیدونم! هرچی هست یهچیزِ عجیبه.
دلم میخواد جای دریافت کاغذ تراکنشِ خرید کتاب، یه سند یا نمیدونم یه قولنامه بهم بدن و بگن خانوم این شما و اینم کتابخونهی مدنظرتون هدیهی ما به شما، مبارک باشه، به خوشی استفاده کنید. منم اون کاغذپاره رو بیتعارف قبول کنم و بذارم تو جیبم. چون فقط اینجوریه که چشم و دلم سیر میشه، نه با ماهی دوتا کتاب خریدن.
شما مثل من نباشید. وضعیت خودتونو با سن و سال نسنجید تا دست مایه ترس و نگرانیتون شه. سن یه اعلام موقعیته، نه یه اعلام وضعیت. سن میگه کجا ایستادی، نه که چطور باید باشی. تعیین اینکه تو کافی هستی یا ناکافی، عقبی یا جلو، پیشرفت کردی یا پسرفت، ارزشمندی یا نه و... کاملا به چیزی فراتر از این اعداد و ارقام بستگی داره.
صبرو تحملو انتظار کشیدنِ خالی سخت نیست، آدمیزاد سختجون تر از این حرفاست. چیزی که طاقت فرساش میکنه، عدم تضمینه. اینکه تو نمیتونی پیشبینی کنی و تضمین داشته باشی که پایان این همه صبوری و انتظار، خوشه یا نه.
کسی که قدردان و امیدواره هرروز چیزهای بیشتری برای قدردانی پیدا میکنه و کسی که عصبی و ناامیده موضوعهای زیادی برای ناامیدی و عصبی بودن.