من نمیدونم جایی نون له کردم، قرآن مدرسمو پرتاب کردم، عکس امامارو تو کتاب واسشون چشم ابرو و سیبیل کشیدم، نمیدونم چیکار کردم که مشهد و کربلارو دوسهساله از عمق وجودم میخوام، اما این بزرگوارا راه نمیدن منو به شهرشون.
اینروزا اصلا متوجه نیستم به لحاظ روحی دارم تو چه شرایطی زندگی میکنم، چون دیگه هرچی بلد نباشم ادای "این مهم نیست، اون مهم نیست، من ادامه میدم" رو خوب بلدم دربیارم. هرروز روتین پا میشم عین یه دستگاه برنامهریزی شده کارامو انجام میدم، بعد که شب میشه و شروع میکنم به تعریف کردن چیزی، وسط جمله میبینم عه داره صدام تو دماغی میشه، عه گلوم داره میگیره، چرا تو این وویسه صدام اینجوریه، بعد میفهمم که بله! این همون گریهه بود که باید اون روز میکردم و نکردمو تا اینجا با خودم کشوندمش جلو.
شماهم به این فکر میکنید که تصمیمات اشتباه بگیرید
تا چیزای جدیدی رو تجربه کنید؟
تو اومدی تو این دنیا که بتونی، بتون جون عزیزت، بتون ترو هرکی که دوست داری، بتون شاید خدا داره امتحانت میکنه که ببینه چقد میتونی، وا نده بتون فقط.
براتون آروز میکنم چیزی که مناسب شما نیست و یا قرار نیست تو زندگیتون بمونه، قبل از اینکه متوجهاش شید یا تلاشی برای نگه داشتنش بکنید از زندگیتون حذف شه.
هیچکجا و درمقابل هیچکسی پروتکل های شخصیتی خودتونو زمین نذارید، کافیه یکبار یه مسئولیت رها شده رو گردن بگیری، یکبار بخاطر رودروایسی از حق خودت کوتاه بیای، یکبار تن به کاری بدی که با ارزشهات در تضاده، ایتجوری به اطرافیانت یاد میدی که مرزهای تو قابل جابهجایی و معاملهان، اونوقت خر بیار و باقالی بار کن. اون یکبار میشه هزار بار، حتی اگه خودت نخوایش.
چی منو نجات داد؟ اینکه تو بدترین شرایط عمیقا اعتقاد پیدا کردم که هیچ اتفاق بدی برام نمیوفته و هرچی هست سراسرش خیر و درستیه (باوجود اینکه واقعا درظاهر نبود) که مثل همیشه بعدا متوجهش میشم، کارامم درست میشه من فقط باید صبر داشته باشم. اسمش اعتماد به خداست؟ نمیدونم، ولی هرچی هست اون بود که تاالان سرپا نگهم داشته و نجاتم داده.
انقدر قیمت مام و بادیاسپلش و ادکلن فضایی شده که به آدمها حق میدم بوی عرق بدن.