باوجود اینکه به لطف مجازی حجم انبوهی از اطلاعاتِ متنوع رو میتونم هر لحظه خیلی راحت ببینم و بخونم، ولی عمیقا دلم برای دههی هشتاد و انتظارو هیجانِ توام با شوقی که آدمای اون روزگار هر روزِ هفته واسه اومدنِ مجلههای فیلم و سروش میکشیدن تنگ شده و دلم میخواد کاش میشد زمان به عقب برمیگشت و یکم زودتر به دنیا میاومدم.
اگه توهم روزا از گرما و عرقسوز شدن مینالی وشبا تا تاگلو زیرِ یه پتوی گلبافتِ سنگین نباشی امکان نداره خوابت ببره، سلام.
یه حالتی هست پس از تموم کردن یه کتاب که من بهش میگم pmِs مطالعاتی. اینجوریه که پس از تموم کردن یه کتاب فکر میکنی دیگه هیچ کتابی نیست که مثل اون قشنگ باشه، هیچ رمانی نمیتونه تورو به هیجان بندازه و باهاش زندگی کنی، دیگه کتابی مثل اون که خوندنش تورو از زمان و مکان برای لحظاتی دور کنه، نوشته نمیشه. خلاصه خیلی مزخرفه، این حالت رو خدا نصیب کسی که تغذیهاش کتاب خوندنه نکنه.
پسندیدن و دوست داشتن یا نداشتنِ چیزی، برای هر فرد یه چیز کاملا شخصیه و مترو معیارِ مشخصی نداره. مثلا اینکه تو کتابهای ملانی کلاین و آهنگای شجریان رو دوست داری ولی یه نفرِ دیگه کتابای نادر ابراهیمی و خوانندهی محبوبشم یه خواننده گمنامه، دلیل نمیشه که به خاطر این اختلاف سلیقه غرور بگیری یا چون تو اونارو دوست نداری، چیزایی که بقیه میپسندن سطحی باشن. برای احترام گذاشتن به چیزی، لزومی نداره اون چیز مورد پسندت باشه، احترام یعنی پذیرش تفاوتها.
خدا وقتی میخواد بهت یه نعمت با ارزش بده قبل از اینکه بهت بده زمینه و گنجایش داشتنش رو در تو ایجاد میکنه تا وقتی بهت داد اون نعمت رو قدرش رو با تک تک سلول هات بدونی؛ پس اگر الان داری روزای سختی رو میگذرونی بدون نعمت بزرگی رو خدا قراره برات رغم بزنه! -دَن
اینکه یاد بگیری چشمت به داشتهها و موفیقت های ریزو درشت زندگی خودت باشه نه دیگران، بنظرم یک مهارت و یک موهبته. سرت که تو زندگی خودت نباشه، اون سر همیشه پیش خودت خم و پایینه. کل دنیاروهم دو دستی بهت بدن، بازم درونت آشوبه. به هرچیزی که برسی، بازم حس میکنی یه چیزیو انگار کم داری. مقایسه کردن خوبه، چشمو هم چشمی خوبه، اما تا جایی که باعث اصلاح و ارتقا بشه. غیر از این باشه، تا زمانی که سرتو میذاری زمین و چشم میبندی از دنیا هیچوقت طعم آرامش رو نمیچشی.