مثال زده بود که یکی نیاز داره جوون بنظر بیاد، یکی نیاز داره احساس قدرت کنه، یکی نیاز داره بهش بگن زیباست، یکی دوست داره حس کنه حمایتگر خوبیه و... اینو پیدا کن و اگه میخوای تاثیری روی کسی بذاری اونو بهش بده! وگرنه اگر معیار اعتماد بنفس رو زیبایی قرار بدی حتما از تو زیباترش هست و قراره بیوفتی، یا بدن خوب یا صدای خوب یا پولداری از تو بهتراش هستن، معیار اینا قرار بدی، ذهنت درگیر اونها میشن و کم میاری و اعتماد به نفست روز به روز افول میکنه. اعتماد بنفس یعنی اون تاثیر، یعنی مازاد توجهات رو از خودت برداری خرج بیرونت کنی. نمیدونم تاچه حد به لحاظ علمی درسته، شاید اصلا این مدل رفتاری مخرب باشه، شایدم نه، ولی بنظرم جالب و قابل تامل بنظر اومد.
قدیمیها یه حرفی دارن که میگه اگه کسی تو زندگیش تا حالا خون دماغ نشده یا شکستگی جسمی واسش پیش نیومده، همزادی داره که مراقبشه. این سالم موندنم همیشه واسم یه علامت سوال بود که امروز جوابشو گرفتم، فقط کاش یه همزادِ مراقب، از نوع روحی هم داشتیم.
من بهش میگم اسارت زا، غم حسینو میگم. هزارو چهارصد سال دیگهم که بگذره، جراحت غمش هر سال از سال قبل عمیق تره، بهوونت برای جوشش اشک از گوشهی چشمات بیشتره، نبضی که با شنیدنِ اسمش زیر پوستت میزنه تندتره، هم جراحت ناشی از برشِ تیغه، هم نخ و سوزن برای بخیهی شکافهای وجود. در یک کلام هم دردِ، هم درمون.
حتی اگه درد و جراحت تمومم که باشه، به قول آقای ابتهاج:
"به غمت که هرگز این غم، ندهم به هیچ شادی"
گاهی اوقات یهسری چیزها هیچ نتیجهای نداره. تلاش کردن واسهشم صرفا انرژی رو مفت فروختنه. کسی که شنارو حرفهای بلد نیست و بخواد تو یه استخر عمیق شنا کنه، درحالی که میدونه ممکنه اون آب کار دستش بده، تو تا یجایی میتونی دربرابرش مقاومت کنی و از کاری که میخواد انجام بده سعی کنی منصرفش کنی. از یجایی به بعد باید بکشی کنار و اجازه بدی کارشو بکنه. خیلی بخوای پاپیچ بشی و از خودت مایه بذاری، یهو میبینی تو اون کشمکش ها خودتم پات لیز خورد افتادی تو استخر.
کسایی که با کتابها لاس میزنن و هرروز یه ناخونکِ ریز در حد دوصفحه بهش میزننو نمیتونم درک کنم. من اگه یه کتابو همون روز اول تموم نکنم نذارمش کنار، اون روز کل وجودم ناآرومه.
اسم "اورثینک" به عنوان یه بیماری ذهنیای که ممکنه منجر به اظطراب و افسردگی و بیماری های روانیه جدی تری بشه، زیادی کمعمق و باکلاسه. باید یه اسم جدی تر و سنگین تری که عمق معناشو واقعی تر نشون بده واسش میگذاشتند تا هم دستمایهای برای پز دادن و افتخارِ بعضی از تینیجر ها نشه، همم اینکه افرادی که دچار این اختلال روانی هستن، آگاهانه تر برخورد کنن و هرچه زودتر برای درمان و اصلاحش قدمی بردارن.
تنها موتورِ محرکم تو تابستون شربت آلبالو و هندونهست. یخ، یجوری که دندونات و سینهات تیر بکشه، جلوی باد کولر، با یه کاسه تخمهی بعدش و دیدنِ فیلمی که چندبار قرار بوده ببینی ولی همش به یه طریقی نشده.
شبهایروشن-
غم بلعندهست، شبیه یه ویروس واگیر داره، کافیه یکی تو اتمسفر زندگیت از خودش غم بروز بده، بدون اینکه خ
یه دلیل دیگه برای عمومی نکردن غم
این جملهی " تا زمانی ارزش داری که دردت تو سینهی خودت باشه" رو خیلی قبول دارم. وقتی غمت رو عمومی میکنی، انگشت شمار پیدا میشن آدمهایی كه از دردی که داری واقعا متاثر بشن. غم رو عمومی که نباید کرد هیچ، بلکه حتی باید آثار و آماجشو هم پنهون كرد. چون همینها آدم رو خدشهپذیرتر نشون ميدن و همینم باعث میشه ناخوداگاه از جایی که نقطه ضعفِ تو محسوب میشه، ساده لطمه بخوری. پس بهتره که یهسری چیزها همون تو قلبت بمونن، اونجا جاشون امن تره.