به امید زندگی کردن روزی که رساترین صدای وایرال شدهی دنیا، صدای خندیدن های معصومانهی شما باشه، نه کلیپ و صحنه و صدای گریه هایی از درد و گشنگی.
اینکه توصیه میکنن " آهای ملت! برقصید، آهنگ گوش بدین، قوز نکنید، کتاب بخونید، فیلم ببینید، با دوستاتون وقت بگذرونید" شبیه این میمونه که سرچشمه رو ول کنی و با قاشق آبِ آلوده رو از زندگیت بریزی بیرون. همهی اینها و باقی نصیحت های صدمن یه غازِ دیگه، کوتاه مدتان. مقطعیان. درسته، حالت خوب میشه، حست بهتر میشه، ولی دیر یا زود چیزایی که حواستو ازشون پرت کرده بودی خودشونو از سروکولت آویزون میکنن. حس خوب از درون میاد، از باور میاد، از طرز فکر و بینش میاد، نه این بوجی موجی بازیا که.
روحیهی خوب داشتن به این معنی نیست که زندگیو شبیه انیمیشن های میازاکی خیلی گوگولی و رویاگونه ببینی، روحیه داشتن یعنی اوکی، من حالم بده، دلایل زیادیام برای غمگین بودن دارم، اگه ولم کنن میتونم ساعتها رو کاناپه لم بدم و برای زندگیم دپپارتی بگیرم، ولی الان باید پاشم لباسمو اتو کنم برای فردا. باید پاشم چایسازو روشن کنم و از فریزر گوشتو بیرون بیارم برای کتلتِ شام. باید پاشم اتاقو مرتب کنم، حولههای خیسو پهن کنم و پیامای نخونده رو جواب بدم که جمع نشن برای فردا. به قول فروغ فرخزاد "من امیدم را در یاس یافتم و مهتابام را در شب"
حالا هم مهم نیست چی پیش اومده و نیومده، هرجوری شده من باید طاقت بیارم. باید بلند شم، این میشه روحیه داشتن، اینکه تو دل تاریکیها ترسو بذارم کنارو کورمال کورمالم که شده پاشم چراغو روشن کنم، پاشمو زل نزنم به سقف.
"درک کردن" مسرت بخش ترین تصمیم و مهربانانه ترین اقدامه، اینکه بلد باشن چیزیو که برات اهمیت داره درک کنن، حتی اگه برای خودشون موضوع اهمیت داری نباشه، میتونه خیلی از تلخی هارو شیرین کنه؛ مخصوصا اگه طرف مقابل، خانوادهات باشه.
کاش میشد بریم یه سیارهی خالی از سکنه و قابل زیست پیدا کنیم برای افرادی که شبها انرژی و انگیزه پیدا میکنن برای فعالیت و کار کردن و غیره. یه لحظه بهش فکرکن؟ مثلا شبها بریم دانشگاه، بیرون، باشگاه، سرکار، مدرسه، خرید و... وایب خوبی نداره؟
گاهی حسابُ کتاب ما با چرتکهای که اوس کریم میندازه تومنی صنار توفیرشه، اگه حساب کتابت اونجوری که میخواستی درنیومد ازش ناامید نشو، دلخور نشو، رو برنگردون. آب خیلی جوش رو بریزن تو یه ظرف چینی نامناسب، یا ترک برمیداره، یا میشکنه و دستُ پارو میسوزونه. باور کن اون بیشتر از هرکسی مواظبِ چینی وجودته که حتی یه ترک ریزم برنداره و لبپر نشه، چه برسه به اینکه بشکنه! بهش اعتماد کن فقط، باورش داشته باش، این تنها چیزیه که اون ازت میخواد. إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ «من میدونم، چیزی رو که تو نمیدونی»
" تو نمیتونی فصلها رو رد کنی، زندگی اینطوری کار نمیکنه. تو مجبوری هر خط رو بخونی، هر کرکتری رو ملاقات کنی و قرار نیست از همهاش لذت ببری. بعضی فصلها کاری میکنن تا هفتهها اشک بریزی، چیزهایی رو میخونی که دوست نداشتی بخونی، لحظههایی هم هست که آرزو میکنی هیچوقت اون صفحهها به پایان نرسن. ولی تو فقط باید ادامه بدی، داستانها باعثِ چرخهی زندگی میشن. داستانت رو زندگی کن، از دستش نده. "
حاضرم عددهای زیادی از سالهای عمرمو کم کنن اما مامانم و بابام همیشه آدمهای خوشحالی باشن. چون حال خوبِ هرکدومشون یجورایی شبیه دومینو عمل میکنه، از بابا به مامان و از مامان به من و کل سیستم روانیم. فقط با وجود لبخندشونه که میتونم همیشه خوشحال بمونم.