شبهایروشن-
خوندن و ارتباط گرفتن با آدمایی که یادم میارن زندهام رو دوست دارم.
میگفت "عزیزجان ، ما ساقههای سبزی هارو دور نمیندازیم. بعضی هاشون خوراک مرغها میشن ، بعضیها مثل نعنا رو میشه دوباره در آب ریشه دار کرد.
ساقه های ریشهدار نعنا رو با این امید تو گلدونها میکارم،
تا اونهارو هدیه بدم. یک شاخه نعنا تا ریشهدار شه،
آدم رو برای دو تا سه هفته امیدوار نگه میداره.
یکماهی هم بعد از اون میشه امیدوار بود تا بوته تو گلدون پُرپشت شه. وقتی هم جون گرفت ، امیدِ بعدی اینه که به عزیزی سپرده شه و اون رو خوشحال کنه.
همین کارها مارو سرپا نگه میداره عزیز."
پذیرشِ این که صبوریای که داری به خرج میدی -برای رسیدن به هر چیزی- اجبار نیست بلکه یک انتخابه، دنیارو کمتر پیشه روی چشمات شبیه میدون جنگ میکنه.
اون زندگیِ واقعی رو شمالیها میکنن، ما صرفا داریم "زندگی" میکنیم، زندگیه خالی. تصورکن از درِ خونهی هرکسی رد میشی بوی شالی های بارون خورده بینیتو نوازش بده، خونهات یا محل کارت کنار دریا یا جنگل محاصره شده باشه، هرروز یه نمِ ریز بارون بزنه و هوارو پر از اکسیژن و طراوت کنه، آسمون همیشه آبی و ابر داشته باشه، باوجود طبیعتش تا آخر بهار دستت تو تولید محتوا واسه پیج و چنلت باز باشه و..اوَه کلی چیزای دیگه که بنظر به آدم القا میکنه که تو جهان هیچ چیزی که قرار باشه تورو ناراحت کنه وجود نداره و تو صراحتا محکوم و مغلوب به یه زندگیه جالبانگیز و قشنگی.
کسی که متد خاصی برای زندگیش نداشته باشه و برنامههای شخصیشم روال نباشه، با تاثیراتِ هرچه تمامتر زندگی و برنامههای شخصی شمارو هم بهم میریزه. آدم باهوش این وسط اونیه که اون رابطه رو کمرنگ کنه، حالا به هرطریقی.
راستش تو نوشتن، خیلی بهتر و موفق تر از تو مکالمه با آدمها عمل میکنم. وقتی آدم میخواد چیزیو بنویسه، ذهنش باز تره، وقت بیشتری برای فکر کردن و پاسخ دادن داره، بهتر میتونه استدلال کنه، قشنگ تر میتونه حرفاشو بالا پایین کنه و بعد درکنار همدیگه به معقول ترین شکل ممکن بچینهاَتشون. اگه نگاه آدمها عوض نمیشد، حاضر بودم سر یک میز با یه آدم مکالمه کنم ولی با این اختلاف که اون باصدای بلند حرف بزنه و من باخودکار روی کاغذ واسش بنویسم و بعد کاغذو هل بدم سمتش.
4_6028316586568321687.m4a
زمان:
حجم:
437K
- درو دیوار خونه به تو تکیه کردن، اگه بدونِ تو خم بشن چی؟
[ برای تویی که روزای سختی رو میگذرونی و شاید نااُمیدی و حالت زیاد خوب نیست. ]
من، اینکه میگن هرچیزی زمان خاص خودش رو داره رو قبول ندارم. برای کاری که فکر میکنی ارزشش رو داره، هیچوقت دیر نیست. اگه روی زانوهات پر از ردِ پینههای زمین خوردنای کهنهست و از شروع دوباره میترسی، یا هنوزم روزنهای از نور تو قلبت برای اون چیزی که فکر میکنی میتونه زندگیت رو عوض کنه وجود داره ولی ذهنت میگه " نه! ولشکن دیگه دیره" رو نپذیر و نترس. بخاطر خودت، بخاطر چیزی که به زندگیت بدهکاری. تو یبار بهدنیا اومدی پس بذار تو رویاهات زندگی کنی. نمیتونی؟ برو قبرستون ببین هزاران ادم سه متر زیر پات تو اون خاکِ سرد از بین رفتن و مُردن ولی تو این بالایی! برو بیمارستان ببین طرف کل زندگیش به یه کپسول اکسیژن وابستهاست ولی تو سالمی! پس از چیزی که ناشدنیه حرف نمیزنم. همهی ما جوونیمو سالم و صدالبته شجاعت روحی بالاییرو داریم. به قول دنیا' که میگفت من یجوری واسه زندگیم تقلا کردم که وقتی تو دیت اول یکی از این پسرایی که جدیدا حرف از دُنگ میزنن پاشد گفت کی پول کافه رو حساب کنه، بگم داداش من خودم صاحب کافهام! داری از پولِ کافه با من صحبت میکنی؟ اینجوری قدم بردار. جنگیدن رو یاد بگیر که بتونی چند صباح بعد اونو به بچهات یاد بدی. مشخصا آدم یا باید خودشو عوض کنه یا هدفشو، پس اجازه بده چیزی که عوض میشه و تغییر میکنه تو باشی، نه هدفت. اون شخصیت پرقدرته و مصممه باش نه اون توسریخور لوزرِ.
«تو ماه بودی، ماه. زیبا، دور،
دستنیافتنی. من؟! من برهای گمشده در کوهستان،
که آنقدر سربههوای ماه ماند تا گله را گم کرد..»
-حمید سلیمی.
4_5776176996698560957.ogg
زمان:
حجم:
164.1K
خیلی قشنگ میخونه، ریتم و صدا جهت رهایی از استرس: