روزی روزگاری هنگامی که زمان مفهومی نداشت و آگاهی زاده نشده بود، زمانی که همهچیز تنها همهچیز بود، موجودی پا بر جهان نهاد که زمین را برای ابد به درد و رنج محکوم کرد. نه زخمی که بر جسم نمایان شود، بلکه عذابی پایدار و نفوذناپذیر بر روح آنان که درکی هرچند ناچیز از پیرامون خویش داشتند. سرگشتگی دائمی از دانستن و ندانستن را برای خویش و خویشاوندانش آفرید. موجودی که چیزی جز ویرانی از خود بر جای نگذاشت؛ خیر و شر را عرضه کرد، همواره به نیکی فراخواند و خود را در سیاهی غوطهور کرد. اطمینان به وی ابلهانه بود؛ چرا که از هر شکارچی، وحشیخوتر، در کمین نشسته بود.
روزی روزگاری هنگامی که تمدن برپایه دروغ برپا شد، هنگامی که سایهها شکل طمع و هوس به خود گرفتند و روشنایی در قالب فریب و تظاهر ریخته شد، هنگامی که خدایان به امشاسپندان و امشاسپندان به دیوان مبدل گشتند؛ قلههای جدید شرارت برای فتح پدیدار شدند. بشریت بنیاد هر چیز را بر استفادهی ابزاری بنا کرد. حقیقتها به اندازهی دروغها موهوم بودند و دروغها به اندازهی حقیقتها پذیرفتنی. خدا در دل همگان مرده بود، لیکن هنوز پیکرش زیر نام ایمان حمل میشد.
روزی روزگاری هنگامی که انسان به انسانیت آگاه شد، آینه را نگریست و اهریمن را به جای خود دید. تباهی را دید و آن را با نقاب فضیلت پنهان ساخت. خاکستر حیاتهای سوخته همچون طوفانی شن هر آنچه را که هنوز نفس میکشید در خود میبلعید. جنگِ هوس پایان یافت، صلحنامه با خون رعیت امضا شد. از آن پس شکل جدیدی از جهالت خلق شد. حقوق انسانی، یکی پس از دیگری، خلق میشدند؛ به گروهی تعلق میگرفتند و از دیگری سلب میشدند. جهنمی دیگر بنا شد. بشر همچنان خاکستر زندگیهای سوخته را پنهان میکرد.