eitaa logo
و اما جنگ.
35 دنبال‌کننده
30 عکس
8 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله شما کدام جمله را بیشتر دوست دارید؟ ۱) این یکی دو هفته ای که گذشت، در بستر مرگ رقصِ جان میکردم. ۲) توی این یکی دو هفته دهنم سرویس شد. خب باید بگویم من خودم دومی را می‌پسندم. این رقص مقص و کلمات حافظ گونه، از شدتِ درد و رنجِ من کم میکند. اینکه بگویم دهنم سرویس شده است خیلی برای درک مطلب بهتر است. شاید دارم میمیرم. ولی خب قبلش خیلی درد کشیدم. این نبود آنچیزی که تصور میکردم. درد را نمی‌گویم آ، پروسه اش را میگویم. مثلا من دوست دارم تیر بخورم. این را هزار بار گفته ام، میتوانم و برای بار هزار و یکم هم میگویم. اینکه قبلش انقدر درد بکشم، ضعیف شوم و بعد تیر بخورم خب نمیتوانم خوب خونم را ببینم و بعد کشته شوم. سریع جانم تمام می‌شود و یک هو نور سفید و از این حرف ها. البته که من به نور سفید اعتقادی ندارم. من آن لحظه ای که امیرالمومنین علیه السلام میان بالا سر آدم را می‌خوام. دوست دارم در خون خود غلطیده باشم و ایشان را ببینم، نه از فرط سرفه و گلو درد میان سرفه ی اولی و سومی. خانم همسایه بهم دیروز گفت: چرا انقدر کوچولو شدی؟ غذا بخور! و من اینطوری بودم که هیچ چیز نداشتم بگویم. داشتم هم نمی‌توانستم بگویم. از بچگی آنطور بزرگ نشده ایم که جواب بزرگ تر را بدهیم. اگر هم من یک گلِ وحشیِ خوشگلِ بانمک شده ام، کار دنیاست و عوامل بیرونی. وگرنه که احترام بزرگ تر واجب است. حتی کوچک تر. حالا من گاهی وقت ها وحشی میشوم و خب دعوا میکنم. بنظرم دعوا هم جزعی از زندگیست. راستی گفتم که فرمان ماشینم نرم شده است و شتابش هم ایضا؟ شتابش را نگویم اصلا. انگار پشتِ یک بی ام دبلیوِ مشکیِ مات نشسته ای. مدلش را کار ندارم، از همین جدید هاش. خب دیگر، گلویم درد میکند. موتور هم بهم زد. یعنی در این دو هفته ی آتش بس این مریضی به اسم مرا از پا در آورد. وگرنه که تا روح نمیرد، جسم طوریش نمیشود. روحم زخمی شده است. زخمیِ همین لاشی بازی ها. نمیتوانم و اجازه ندارم فحش بدهم. سیزه ناراحت میشود. وگرنه که نویسنده است و دو کلامی که از جوهر خودکارش پخش میشود. کاش حداقل پسر بودم تا می‌توانستم بروم این الدنگ هایی که حتی نمیدانند زندگی الف مقصوره دارد را بزنم. اصلا تو را چه به سیاست؟ تا دیروز قربان صدقه ی گربه ی زیرِ فرغونِ همسایه شان میشد، حالا آمده است خودش و بچه های نداشته اش را فدایِ قالیباف میکند. اگر مرد مورد علاقه ات شبیه قالیباف است، باز میشود دعایی برایت کرد که شفا را برساند خدا. اما اگر واقعا عاشقِ قالیباف و مذاکره ی پاپیون دارش هستی که باید گفت حیف ساعت هایی که من با تو صحبت کردم. حیفِ خنده هایم. حداقل کراش هم میزنید درست بزنید. به قاعده باشد. حالم از همه ی کسانی که دم از آتش بس میزنند و خوش بین هستند بهش، بهم میخورد. بعد طرف می‌گوید: آخه تا کی جنگ؟ جواب من چه میتواند باشد؟ بله دقیقا، گفتم: تا هر وقت که اسراییل هنوز بود. بعد میگوید: دیگه از یه جایی به بعد باید باهم کنار اومد. اینجا اجازه می‌خواهم یک فحش زشت و قبیح به این بشرِ بیشعور و بیشرف بدهم. کنار اومد؟ با کی؟ با اسراییل؟ با یهود؟ یعنی حرام است قطره قطره شیری که در گلویت ریخته شده. البته مادرش هم گناهی نداشته است، بلاخره یک خبطی در زندگی اش کرده است، یحتمل جوان بوده و سرش به سنگ نخورده. کاش می‌توانستم آن دنیا برای خودم یک سمتی دست و پا کنم که اگر فحشی چیزی دادم، بررسی مداغه نهایی اش را به خودم بسپارید. اینکه آیا پدرش فلان بوده یا خواهرش بهمان. بگذارید دلیل بیارم و برایتان شرح قضیه کنم. قطع به یقین فحشم امتیاز هم میگیرد. ناراحتم. و دیگر عصبانی نیستم. نمیخواهم کسی که دارد زر میزند را بکشم. حتی نمیخواهم فحش هم بهش بدهم. خدا زدتش. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند. سی امِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج پنجاه و یکمین روزِ جنگ .
بسم الله حال و حوصله ی روز نوشتی که همه بتوانند بخوانندش را ندارم. یا همه اش بایستی فحش باشد و یا اگر فحش نباشد که دیگری چیزی برای خواندن نیست. دیشب ساعت های دوازده بود که سیزه و پسر هایش خانه ما خوابیدند. علی دیگر خیلی قلدر شده است و مدام میزند مرا. البته خب من هم به نوبه ی خودم عوضی بازی در می‌آورم و اذیت میکنم. آنقدر هم زور دارد که نمیشود گفت. اصلا به آن مشت های کوچکِ نازش نمیآید که مثل سنگ باشد. حسابی مادرش را قبل خواب اذیت کرد و بعد هم معلوم نشد کی از بی خوابی بیهوش شد. با طاها تا پاسی از شب هی از این پهلو به آن پهلو غلت می‌زدیم و به همدیگر نگاه میکردیم و خنده مان می‌گرفت. اینکه میگویم پاسی از شب یعنی نیم ساعت یک ساعت این تکرار شد و بعد نفهمیدیم کی بیهوش شدیم. البته که قبل از بیهوشی کامل، سرفه داشت جگرم را در میآورد. بعد از نماز صبح هم باز با طاها که دراز کشیدیم و نگاهمان به هم افتاد، خنده مان گرفت. طاها خیلی خوب است. شب ها اگر خانه ما باشد یا من خانه شان، ترساندنش را دریغ نمیکنم. کنارش دراز میکشم اول. در نقش یک خاله ی مهربان. البته که او میداند چکار میخواهم بکنم. بعد کم کم صدا های ترسناک در میاورم و بعد ادا های ترسناک. آن بیچاره هم تهش یا داد بزند یا پتو را بکشد روی سرش و اعتراض کند. طاها هم دستانش سنگین است. ماشاءالله مچ دستش، از مچ دست من بزرگ تر شده است. بازوهایش هم ایضا. انقدری زور دارد که اگر من را بزند در جا می‌شکنم. ولی دمش گرم، خیلی وقت است دیگر دست روی من بلند نمیکند. صبح هم ساعت نه و نیم بیدار شدیم و دیدم بابا نان بربری کنجتی نگرفته است. با اینکه دیشب از بابا خواسته بودم که فردا صبحانه نان بربری بگیرند. سر سفره که نشستم ناراحت شدم. من دلم نان بربری کنجتی میخواست چون سیزه خانه مان بود. او نان بربری کنجتی دوست دارد. دوست داشتم او از صبحانه نهایت لذت را ببرد. اما نان، سنگکِ کنجدی بود. در چایی ام عسل ریختم و نون ها را ریز ریز کردم و ریختم داخل استکانم. اینشکلی برای گلویم خیلی بهتر است. خوشمزه ام بود. از این به بعد صبحانه فقط نون تو چایی شیرین. بعدش هم حاضر شدم و رفتم کلاسِ فشرده ی هلال احمر. همه چیزش را بلد بودم. فقط اصطلاحات انگلیسی اش را یادم رفته بود که امروز هم یاد نگرفتم دوباره. اتفاقا چیز هایی که من بلدم از هلال احمر و امداد، خیلی بیشتر و جزعی تر از اینی بود که امروز گذراندم. ساعت های یک و نیم ظهر بود که استاد گفت تک تک باید سی پی ار و تنفس مصنوعی داشته باشیم روی جسدِ الکیِ پلاستیکی. همین اش را بگویم که خانومی که خوشگل هم بود و صد البته فیک. هنگامِ تنفس مصنوعی رژ لبش که مالیده شد به دهانِ جسدِ پلاستیکی، لحظاتی بعد مخاط بینی اش هم چکیده شد روی صورتِ جسد. حالا جیغ و اه و عوق بود که دختر هایِ کلاس می‌زدند. بگذریم. برگشتم خانه، سیزه بیرون بود و رفتم دنبالش. برگشتیم خانه و ناهار مامان سوپ جو درست کرده بود برای گلویم. خیلی خوشمزه بود، خیلی. بعد از ظهر هم رفتیم خانه ی رفقا. و حالا هم میخواهیم برویم خیابان. گلویم هنوز درد میکند و متخصص گوش و حلق و بینی گفت که حساسیت است. فقط باید آب بخورم و سبزیجات. هله هوله و فستفود هم ممنوع. از حال و اوضاع سیاسی درونم هم بخواهم بگویم که باز سیزه بخاطر فحش هایم ناراحت میشود. پس بیخیال. بدرک اصلا. گور پدر تک تکشان، گور پدرِ همان آمریکا لیس هایی که آن دنیا باید ادعایم برای فحش هایی که بهشان دادم را ثابت کنم. کاش حداقل ادعایِ خدا پیغمبرشان نمیشد و لاشی بازی می‌کردند. کاش نامی از مولا علی علیه السلام نمیبردند و بعد لاشی می‌بودند. تف. تف به این سیاستِ مادر مرده که هر کس دنیا کورش کرده بود، سگ رفت داخلش و کفتار بیرون آمد. تف. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند. سی و یکمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج پنجاه و دومین روزِ جنگ .
بسم الله بعد از یکی دو هفته، امروز اولین صبحی بود که قبل از باز کردن چشم هام، گلوم درد نمیکرد. خوشحال بودم؟ نه. به مثابه قصابی که ساطورش را با خودش نیاورده است دمغ بودم. انگار که عضوی از بدن من نبود. کمی اول صبح به گلویم دست زدم. به مثابه فردی که صدای جیغِ تیغه ی گیوتینِ زنگ زده را شنیده است، اما باز هم میخواهد شانسش را امتحان کند و با چشمانی که در سطل خون، باز مانده؛ لبی تکان دهد تا صدایی از حنجره ی قطع شده اش بیرون بزند یا نزند! بیرون میزند؟ نه نمی‌زند. اگر بخواهم داستانش کنم، سورئالش می‌شود آ، اما نه. الان حوصله ی داستان نوشتن ندارم. مدت هاست که داستان ننوشته ام. منی که داستان هام خوب است و خواننده را در حسِ شخصیت اول غرق میکند. من. منی که حالا خوشحالم از اینکه گلویم درد نمیکند. مگر میشود خوشحال نبود؟ چند شب بود دست می‌بردم سمت آسمان و بلند میگفتم: خدایا اگه فردا هم گلوم درد بکنه، میدم یکی گلومو ببره. و شاید اینگونه بود که خداوند چندین روز بیشتر طولش داد که ببیند آیا قبل از ذبح بهم آب در لیوان میدهند یا در کاسه!؟ ساعت هشت بود که با آقا رسول رفتیم اداره پست. یک قسمتی رفتیم که تا به حال ندیده بودم. شبیه این فیلم ها.‌ همه یک دست، پشت میز و روی هر میز پر از کارتن های متفاوت. تنها تفاوتشان سر این بود که یک عده داشتند به یک عده ی دیگر می‌خندیدند. یحتمل دست اندازی بوده و تایم خنده شان. به اشتباه رفتیم داخل آن سالنِ بزرگِ بامزه. دقایقی بعد اشتباهم را متوجه شدم و به آقا رسول گفتم باید بریم بیرون. کار را انجام دادیم و برگشتیم. آقا رسول برایِ صبحانه جیگر خریدن که بریم خانه شان و بخوریم. ساعت های ده بود که برگشتم خانه. کمی با بابا دعوایِ بدون لفظ داشتم و گریه ام گرفت. در چشم های بابا نگاه کردم و بعد گریه کردم تا ببیند که استرس دادن بهم چقدر دردناک است. من خودم همینطوری مدام در حال استرس هستم. بعد این مادر و پدر تشدیدش هم میکنند. اینکه من دو دقیقه زود تر برسم که کار بابا را انجام دهم، استرسش از روزهای جنگ بیشتر است. آمدم خانه و تا توانستم گریه کردم. مامان آخر سر ناراحت شد. انقدر گریه کردم که وقتی آمدم حرف بزنم با مامان، سرم گیج می‌رفت و به هق هق افتاده بودم. بعد از گریه هم افسردگی گرفتم و خوابیدم. به مامان گفتم یک ربع دیگر بیدارم کند، ولی دمش گرم گذاشت یکی دو ساعت بعد. ساعت یک رفتیم برای گرفتنِ چادر های جدیدمان که داده بودیم خیاط بدوزد. ساعت دو و نیم رسیدیم خانه. مامان و سیزه سریع ماهی هایی که از صبح مرینیت شده بودن را سرخ کردند. من هم چند تا استکان و نعلبکی داخل سینک را شستم و بعد وسایل سفره را آماده کردم. چقدر ماهی دوست دارم. و مامان چقدر خوب ماهی می‌پزد. مامان همیشه دست پختش عالی ست. همه چیز را خوب می‌پزد. چه کم و چه خیلی زیاد. مامان را خدا برایمان حفظ کند. هرچند که تا امروز فرزند خوبی برایش نبودم. آقا رسول و علی هم آمدند و ناهار را خوردیم. بابا و طاها اما نبودند که با ما ماهی بخورند. مامان سهم آن دو نفر را گذاشت تا شب سرخ کند. بعد از ناهار، کمی استراحت کردیم. در روبیکا اکسپلورش را با سیزه دیدیم و متعجب از ویدیو هایِ مزخرفِ اینستایی و محتوای واقعا سم شان بودیم. چندی بعدش وحشی شده بودم و میلم به خون بیشتر شده بود. با کمک سیزه ی قشنگم، همه جا را برق انداختیم و جارو زدیم. بعد هم غروب شد و شام پختیم. سیزه مامان رفتند بیرون تا برای نخلِ لیندایِ مامان، گلدان بزرگ و سفیدی بخرند. من و علی و بابا و ننه خانه بودیم. برنج را بابا آبکش کردند و دم گذاشتند. برای علی انیمیشن گذاشتم و با هم دیدیم. اخراش که شد، گفت انیمیشن دیگری میخواهد و داشت دبه میکرد. همان لحظه ام گوشی داشت خاموش میشد. در این گیر و دار، علی با گوشی زد به شقیقه ام. یعنی در اصل گوشیم را پرت کرد و خورد به شقیقه ام. بعد هم که آمدم محل درد را بگیرم، صندلی را چرخاند و ساق پایم رفت بین پایه ی میز و کیفی که آن پایین بود. اینجا بود که داد زدم. علی به بابا پناه آورد. من هم که گشنه ام شده بود، رفتم برای خودم غذا کشیدم و خوردم. آقا رسول و سیزه و مامان و طاها رسیدند. شام خوردند و من هم ادامه ی انیمیشنِ جوجه کوچولو را داشتم می‌دیدم. بعد از شام هم آشپزخانه را مرتب کردیم با سیزه و بعد خیابان. ولی گلویم از بعد از شام دوباره دردش شروع شده. امید است که اگر فردا درد میکرد، یکی پیدا شود و سرم را ببرد. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند. یکم اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج پنجاه و سومین روزِ جنگ .
بسم الله امروز را از ظهر شروع میکنم، با مامان رفتیم مطب دکتر. ساعت چهار بود که با از مطب بیرون زدیم. من ماشین را در پیاده رویی خوش آب و هوا که سایه ی درختی هوایی خنک ساخته بود پارک کردم. تا وقتی برمیگردیم، ماشین جهنمِ سوزان نباشد و مامان اذیت نشود. کنار ماشین که رسیدیم، مردی با لهجه قمی، قدی کوتاه، لاغر اندام با سیبیل هایی پر که نشان میداد چند سال دیگر قرار است مسن شود، آمد سمتم. فاصله اش را با من رعایت نمی‌کرد و هرچه من این فاصله را میخواستم بیشتر کنم او جلو تر می‌آمد. با دست کوبید روی صندوق عقب و گفت: ماشین مالِ شماست؟ گفتم: بله. دوباره با مشت کوبید روی در و گفت: میخواستم با لگد بزنم در و بشکونم و... ناراحت بود از اینکه من بد جا پارک کرده بودم و او عجله داشت تا برود. عذر خواهی کردم و آمدم که سوار شوم. یک زنِ دیگر از آن طرف همراه شوهرش نظاره گر بود. زن چیزی زیر لب بلغور میکرد خطاب به ما. آمدم که سوار ماشین شوم، مرد که رفته بود سمت ماشینش دوباره آمد سمت ماشین من. با سر کلیدی تق تق محکم میزد روی شیشه و داشت تهدید آمیز حرف میزد. از آنجایی که حوصله ی پرو گری دیدن را ندارم، در را محکم باز کردم و خورد بهش. سوار ماشین شدم. آن زن رهگذر داشت هنوز چرت و پرت می‌گفت که از داخل ماشین داد زدم: خفه شو دیگه. شوهرش خنده اش گرفته بود. زن اما ناراحت شد و رفت. زنِ مردِ بیشرف، پشت ماشین ایستاده بود و نمی‌رفت کنار. من هم دنده عقب گرفتم تا بیایم بیرون ولی او سد راه شده بود. چند باری ماشین را به عقب پرت کردم تا ترسید و رفت کنار. مامان سوار ماشین شد: چیزی نگی بهشون فاطمه. فقط منتظر بودم یک چیز دیگر بگوید تا آن روی سگم را نشانشان بدهم. آدم انقدر حیوان؟ میخواهی دعوا کنی و ناراحتی؟ فاصله ات را با من رعایت کن و بعد هرچه خواستی بگو. نه اینکه بیایی و کمتر از یک وجب با من فاصله داشته باشی و تازه دو قرت و نیمت هم باقی باشد. خدا کمک کرد که خودم را کنترل کردم. طاقتم طاق شد آخر سر و در را کوبیدم بهش. اصلا هم ناراحت نیستم. من سه بار از او عذر خواهی کردم و اظهار ندامت کردم اما انگار از هر سگی نباید عذر خواهی کرد. هر کسی توان شنیدن عذر خواهی ندارد، رم میکند. برگشتیم خانه و زینب، نوه ی عمم میهمان من بود. با او تا غروب حرف زدیم، گفتیم و خندیدیم و شب هم خانه سیزه دعوت بودیم. آخر شب هم با آقا رسول، طاها و علی زینب خانم را رساندیم خانه شان. در راه برگشت، علی با مشت زد توی چشمم. طاها هم در همان حین داشت به علی کخ می‌ریخت، که هر دو نفرشان را زدم. عوضی ها. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند. سوم اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج پنجاه و ششمین روزِ جنگ .
.
بسم الله دردی در کمرم حس کردم. از این پهلو به آن پهلو شدم. چرا هیچکس مرا بیدار نکرد؟ بلند شدم و رفتم داخل هال. ساعت ده و ربع بود. ننه خواب بود و وسط هال، سینی استکان ها، نعلبکی و مرباها کنار سفره ی تا شده روی زمین بود. صورتم را شستم و برگشتم به وسط هال. تلویزیون خاموش بود. سر انگشتانم را چسباندم به کتری. کمی گرم بود. این یعنی نیاز نیست، چایی ام را در نعلبکی بریزم و صبر کنم تا سرد شود. دیدم استکان نیست. اما نعلبکی تمیزی هست که دارد می‌گوید: چرا تا آشپزخونه بری؟ چاییتو بریز تو من. در نعلبکی مستقیم از منبع، چای برای خودم ریختم. به مربا و پنیر نگاه کردم. نان هم تازه بود. اینکه میگویم تازه بود یعنی فریزری نبود و صبح بابا نان گرفته. دلم مربای زرشک میخواست. بلند شدم رفتم داخل آشپزخانه. درِ یخچال را باز کردم و دنبال زرشک گشتم. با خودم گفتم یک مربای زرشک درست کنم تا فردا صبح بخورم. دنبال شکر گشتم. شکر هم بود. ولی پشیمان شدم. یک هو آمدیم و سوخت. چقدر باید شکر بریزم اصلا؟ آب هم باید ریخت داخلش؟ اگر خراب شد و مامان دهنم را سرویس کرد چه؟ از خیرش گذشتم. رفتم و کمی مربای توت فرنگی خوردم. خیلی خوب است. انگار لواشک است. یک لواشکِ پرنسسی. چند لقمه بیشتر نخوردم. مامان و بابا رفته بودند حسن آباد، مجلس ختم. وسایل سفره را جمع کردم و رفتم نشستم روی تخت. به مامان زنگ زدم که سیزه جواب داد. میخواستم حالش را بپرسم. چند روزیست که حالِ مساعدی ندارد. و چقدر سخت، طاقت فرسا و غم‌انگیز است وقتی مادر خانه حالش خوب نباشد. انگار در آن خانه دیگر نوری وجود ندارد. حتی هوایش هم خاکستری است. گلدان ها دیگر سبز نیستند و حتی پرده ی سفیدِ قشنگی که خودِ مامان دوخته است هم دیگر ذغالیست. غذا ها هم ایضا. حتی خوابیدن هم. کاش قلبم را می‌توانستم در بیاورم و در این مدت داخل جعبه ای بگذارم‌ تا مدام خونش را به چشم هام نفرستد و آن غده هایِ کوچکِ مزخرف، از خودشان اشک تولید نکنند. البته که قبل تر ها شنیده بودم اشک از جگر بیرون می‌آید، شاید هم کبد. حالا درگیر این شدم که آیا جگر همان کبد است؟ نمیدانم، ولی مذابِ یک جایی، می‌شود اشک. برای همین میگویند بر حسین علیه السلام گریه کنید اگر گریه می‌کنید. تا آن مذاب پدرتان را در نیاورد. بالشت های داخل هال را جمع کردم. لباس هایِ شسته شده را تا کردم و هر کدام را پیش آشنا هایش گذاشتم. اتاق را مرتب کردم و بعد اذان گفت. ننه را ترغیب به نماز کردم. بعدش هم رفتم و دراز کشیدم. داشت خوابم میبرد که دیدم اینطور نمیشود. مامان زنگ زد. نگرانِ ناهارِ ما بود. به او اطمینان دادم که ناهار میخوریم و ننه را اذیت نمیکنم. ناهار خوردیم با ننه و ساعت دو و یک دقیقه بود که تصمیم گرفتم گاز را تمیز کنم. گوشی ام را گذاشتم برای ویدیو گرفتن. ساعتِ چهار و هفده دقیقه بود که کارم تمام شد و آمدم نشستم. بابا زنگ زد و گفت: دارند میرسند خانه و عمه معصومه ام هم امشب مهمان ماست. به خواست مامان در آن تماس تلفنی، دو تا استکان خیلی کوچک، عدس خیس کرده بودم تا برای شب عدسی بپزم. بعد بابا گفت عدس پلو برای شب بپز. چندی بعد دوباره زنگ زد و گفت: نه فقط برنج خیس کن شما و من از بیرون کباب میگیرم. بابا یک کبابی جدید پیدا کرده است که خیلی خوب است و انگار نمیخواهد آنها از نان خوردن بیوفتند. هشت تا استکان برنج خیس کردم. اینجا قسمت مورد علاقه ی من است. اینکه کف دستم نمک بریزم و بعد دستم را فرو ببرم داخل برنج ها و هم بزنم. دیدم فرش کمی جارو میخواهد. با اینکه دیروز کل خانه را با سیزه برق انداخته بودیم. نپتون را برداشتم و کمی جارو زدم. بعد هم از شدتِ مرتب بودنِ خانه غرور مرا گرفت و در دستشویی وقتی زمین خیس بود، سر خوردم. نزدیک بود با کمر زمین بخورم. اما از آنجایی که در حادثه ید بیضا دارم، از زمین خوردنم جلو گیری کردم. بعدش هم دیگر غروری نبود. بابا، مامان، سیزه، پسرهاش، آقا رسول و عمه آمدند. چای خوردیم. سیزه میخواست مرغ بپزد که مامان گفت نمیخواد. لطف کرد و فقط برنج را پخت. شام خوردیم و بعدش هم رفتیم رفتیم به خیابان. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند. چهارم اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج پنجاه و هفتمین روزِ جنگ .
بسم الله. از دیروز هماهنگی های لازم را انجام داده بودم. صبح ساعت نه بیدار شدم و سریع صبحانه خوردم. ظرف ها را شستم و بعد بابا آمد. ساعت یازده قرار بود بروم تا بنزین بزنم و بعد به سمتِ پردیسان حرکت کنم. مامان را بردم خانه ی سیزه و بعد رفتم سمتِ پمپ بنزین. ماشینم وسط راه خاموش شد. آقایی ماشین را هل دادند و کمک کردند تا روشن شود. خدا خیرش بدهد. بنزین زدم و رفتم زهرا حاجتی را برداشتم و رفتیم سمتِ پردیسان. با حاج آقا فاطمی نیا جلسه داشتیم. بعد هم ساعت دو شد و با کوثر و زهرا برگشتیم به سمت پلاتو. زهرا بین راه پیاده شد و ناهار مهمان کوثر بودیم و پاستا خوردیم. بعد هم ساعت سه رفتیم پلاتو. با آقای حاجی حسینی و کوثر در مورد نمایش عروسکی صحبت کردیم و کار را بستیم. ساعت چهار و ربع سیزه را از دم خانه اش برداشتم و رفتیم باشگاه. باشگاه خیلی خوب است. کمی از بحثمان هم در باشگاه جنایی شد و خنده دار. شب خانه سیزه بودیم و لوبیا پلو درسته کرده بود. او آشپزی اش حرف ندارد. ساعت ده اینا ها رفتیم خیابان و فاطمه حجتی و آسیه خواهرش را دیدیم. شب خوبی بود. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند. هشتم اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج شصت و یکمین روزِ جنگ .
آقا بنازم. بچه های سید مجید کار را شروع کردن.