eitaa logo
و اما جنگ.
35 دنبال‌کننده
30 عکس
8 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله.
بسم الله امروزم که با نوشتن روزنوشتی در ساعت ۳ و ۳۵ دقیقه سحر شروع شده است را نمیخواهم بگویم، البته نمیشود گفتش؛ هنوز چیزی رخ نداده است که بخواهم بنویسمش. دیروز را اما می‌نویسم. صبح که از خواب بیدار شدم. همین جا باید صبر کنیم، ماه رمضان و صبح زود بیدار شدن؟ اگر جنگ نشده بود میگفتم هیهات ولی جنگ با من کاری کرد که گهگاه صبح ها هم بیدار شوم. ولی دیروز سر ظهر بیدار شدم. ساعت ۲. با صدای گوشی ام: ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم. مامان بود. میخواست که بروم و زیر قابلمه ی غذای ننه را خاموش کنم. کمی همان طور که بعد از بیدار شدن با زنگِ بلند گوشی ام بیدار شدم، دراز کش بودم. کمرم از خواب زیاد درد گرفته بود و انگار که دیشبش زیر آوار بودم. زیر آوار بودن هم سخت است آ. فکر کن جدای از اینکه یک میلگرد رفته است وسط قفسه ی سینه ات و دارد با کبد و قلبت احوال پرسی میکند، سوسکی از روی موهایت رد بشود. نه واقعا نمیتوانم زیر آوار با سوسک باشم. با میلگرد و آن خونِ گرمی که از پهلوهایم یحتمل شره میکند، مشکلی ندارم. اتفاقا خوب هم هست‌، جنگ است دیگر. اما سوسک را اصلا نمیتوانم تحمل کنم. من همین طوری اش وقتی سوسک میبینم، فشارم میافتد و احتیاج به خوردن آب طلا دارم. حالا فکرش را بکن آن زیر خون ازت رفته است و سوسک ببینی و فشارِ افتاده ات، در هم برود. بلند شدم. کمرم با راه رفتن خوب میشود. این نهیبی بود که به خودم زدم. البته بیشتر برای جلوگیری از سوختن غذای ننه بود و جان سالم بدر بردن از دعوای بعدش که مامان قرار بود باهام بگیرد. رفتم توی آشپزخانه، زیر قابلمه ی کوچکِ ننه ی را خاموش کردم. درش را برداشتم و دیدم که نه؛ الحمدالله نسوخته است. این یک دستاورد بزرگ بود برای من. دیدم ننه هم خواب است و من هم گفتم هنوز یک ده دقیقه ی دیگر میتوانم بخوابم. بعدش بلند می‌شوم. به سه نرسیده آماده میشوم. اسنپ میگیرم و میروم برای جلسه ی هسته ی ناحیه که در دانشگاه بهداشتِ میدان روح الله برگزار میشود. اما نتوانستم بخوابم. گوشی را چک کردم و بعد هم ننه صدایم زد. ننه: فاطمه. انقدر بلند و پر انرژی اسمم را گفت که بعید بود از تنِ نحیف ننه چنان صدایی بیرون بیاید. بلند شدم. + بله! ننه: تو خونه ای؟ + نه الان بیرونم. ننه خندید و با حالتی که بخواهد خودش را ناز کند برایم گفت: ناهار بهم چی میدی؟ + مامانم غذا درست کرده برات. الان بیارم؟ ننه: نه. برگشتم توی اتاق و دوباره دراز کشیدم. ننه دوباره صدایم زد اما اینبار آرام. + بله مادر! ننه: بهم غذا نمیدی؟ از روی تخت خودم را پرت کردم پایین و گفتم: همین الان گفتم غذا میخوری، گفتی نه! ننه درحالی که داشت از تختش پایین میآمد گفت: الان میخورم. دوست داشتم اینجا سرم را به چهارچوب اهنیه دیوار بکوبم. اما خب جنگ است و واقعا حوصله ی خون ریزی آن هم حالا که ماشینم نیست را ندارم. شاید بگویید چه ربطی به ماشین دارد!؟ باید بگویم دارد و این قضیه به خودم مربوط است. قطعا من زنگ نمی‌زنم به ۱۱۵ که بیایید سرم شکسته است. لباس می‌پوشم، سوییچ را برمیدارم و میروم سمت خانه ی خواهرم. نه بیمارستان نمی‌رم. اول پیش خواهرم. خیلی وقتا این فکر را کرده ام. که اگر مشکلی پیش بیاید کجا میروم؟ بله درست حدس زدید. خانه ی سیزه میروم. او همه‌ چیز و همه کس است. او خوب است؛ خیلی خوب است. خب کجا بودم؟ غذا برای ننه آماده کردم. سفره پهن کردم. ننه ماست میخواست. و من اینطوری بودم که: ننه کی تو جنگ ماست میخوره؟ یکی نیست به خودم بگوید که کی تو جنگ آب شاتوت انار میخورد؟ ماست را پیدا کردم و بعد امدم که حاضر شوم. کمی روی تخت نشستم. به این فکر کردم که حالا که ماشینِ جنگی و خوبم نیست چگونه تا میدان روح الله بروم. زنگ زدم بابا، که اگر تا نیم ساعت دیگر می‌رسد خانه، با ماشین بابا بروم. بابا گفت نمیرسد و من پناه بردم به اسنپ. تاکسی های اینترنتی هم تاکسی های اینترنتیِ قدیم. قبلا ما لغو میکردیم و حالا آنها! طرف آمد تا دم خانه. از پنجره سرک کشیدم ببینمش، دیدم نگاهی به درِ خانه مان که عکس آقا را روی پارچه ای مشکی زده ایم کرد و بعد گوشی اش را چک کرد و بعد رفت. گوشی را چک کردم و دیدم لغو کرده است. میخواستم فحشی بدهم که دیدم چرا باید فحش داد؟ بنده خدا شاید کاری برایش پیش آمده و مجبور شده برود. روزی اش نبوده امروز ۵۶ تومن اضافه تر کار کند. ساعت شد سه و من هنوز در خانه بودم. یک تپسی قبول کرد و همان موقع هم مامان از بیرون آمد و من هم جنگی از خانه بیرون زدم. جنگ را دوست دارم، جنگی که به نابودیه صهیون خاتمه یابد و امام زمان روحی و ارواح من سواه فداه ظهور کند را دوست دارم. حتی اگر عزیزانم باز هم شهید شوند و خودم تک و تنها با حفره ای که وسط قفسه ی سینه ام است (یادگاریِ آن میلگرد) زندگی کنم.
من را بیست قدم جلوتر از دانشکده پیاده کرد. رفتم بچه ها را داخل نماز خانه دیدم. سوالاتی مطرح کردیم در بابِ حاملگی و گرفتنِ قضایِ روزه های خورده شده. بحث جالبی بود. بازش نمیکنم. بعد هم جلسه در اتاق ۱۰۷ و بعد هم امدم بیرون. چون مامان، بابا، سیزه و علی آمده بودند تا برویم برای گشت زدن در خیابان ها راس ساعت ۱۷. البته که آنها پنج و چهل دقیقه من را جلوی ناشران سوار کردند ولی باز هم خوب بود. گفته بودند امروز از قبل افطار بیایید بیرون تا در چهارشنبه سوری، سربازان اسراییلیِ داخلی نخواهند غلطی بکنند.
ادامه با علی سر اینکه کی کجا بشیند و سر جایش نشینم، دعوایمان شد. اخم کردیم به هم و علی گفت: بیا دِلو تا بِدَنَمِت! + باشه بزن، ولی انیمیشن مهاجرت و نمی‌گذارم دیگه! علی در حالی که اخم کرده بود و داشت از آن دو چشمِ گردش نگاهم میکرد با دست اشاره کرد بروم جلو: بیا دِلو. خودم را سمتش کشاندم و با مشتِ کوچکش محکم کوبید روی بازویم. اخم کردم و با مسخره بازی رویم را ازش گرفتم. خنده ام گرفته بود. خدا ان شاء الله هدایتم کند که با طاها و علی بد رفتاری نکنم دیگر. تا اذان گشت زدیم و بعد رفتیم خانه. طاها در را باز کرد. علی وارد خانه شد: گَلاله کاله پاتِمه انیمیتِنِ مهادِلَتو بداله. طاها پله ها را بالا رفت و در حالی که وسط هال بود گفت: خاله صبر کن، یه نمازم مونده. اینو بخونم بعد بزار! + آخ قربونت بشم، چشم. با خیالت راحت نمازتو بخون. اینجا درگیر علی بودم که می‌گفت با داداش طاها نمی‌بینم. و من که داشتم به بهانه ی لباس عوض کردن برای طاها وقت می‌خریدم تا نمازش را تمام کند. انیمیشن را که گذاشتم علی گفت: با دادات تاعا میبینم! بوسش کردم و دعوتشان کردم بنشینند. سفره ی افطار را پهن کردیم. قبل از رسیدنمان، آقا رسول از تهران رسیده بودند خانه مان و آب جوش گذاشته بودند و چای دم کرده بودند. دمش گرم. نماز خواندیم و افطار را که خوردیم، کمی استراحت کردیم و بعد آماده شدیم تا برویم برای حضور در اجتماعات. بابا که از صبح ساعت نه بیرون فعالیت داشتن و دم افطار با ما پایشان را گذاشتن داخل خانه، میگرنشان عود کرد و کمی استراحت کردند تا بهتر شوند. مامان هم علی را نگه داشتند و گفتند با بابا میآیند. پس من، سیزه، آقا رسول و طاها رفتیم سوار ماشین شدیم. پرچم ها را برداشتیم و زدیم به دلِ خیابان ها. به راستی این شب ها هر چه می‌گذرد، آدم های بیشتری را در خیابان ها جا میدهد. آدم هایی که از عشق و داغ بر دل نشسته گلو پاره میکنند در شعار دادن، یا افرادی که برای خوردنِ چای بیرون آمده اند و بعضی ها هم برای تماشا و ایضا افرادی برای تمسخر. نه که حرکت کردیم، نه و نیم رسیدیم میدان توحید. ماشین را در کوچه های عقب تر پارک کردیم و بعد پیاده رفتیم سمت میدان توحید. از میدان توحید و شلوغی اش و مردمی که پای کار بودند گذشتیم و به خاطر دلِ طاها که میدان امینی بیات را دوست دارد آقا رسول خواست که راه بیوفتیم آن سمت. برگشتیم دوباره سمتِ میدان توحید. در پیاده رویِ جلوی مغازه ها مردی توجهمان را جلب کرد. آقا رسول کمی زیر نظرش داشت و به ما گفت بروید آن سمت تا برگردد. در شلوغی جمعیت آقا رسول با پرچمی که عکس آقا روی آن چاپ شده، گم شد. در این لحظات به زهرا میگفتم: آقا رسول شهید شد. بعد زدم زیر روضه خواندن: کجا میخوای بری؟ چرا طاها رو نمیبری؟ رسوووول. می‌خندیدیم و جملات دیگری هم طرح شد که بازگو نمیکنم. به سیزه گفتم که آن مرد دست در جیب داشت و خودش را به خانم ها نزدیک میکرد. اصطلاح عامیانه اش را بخواهم بگویم میشود این: داشت خودشو‌ به خانوما میمالوند. آقا رسول بعد از دقایقی برگشت. گفت: طرفو گیر آوردم یه جا، گفتم این کاری که داری می‌کنی درست نیست، برو که میدم جمعت کنن. مردِ بیمار هم با گفتن جمله ی سوءتفاهم شده، پا به فرار گذاشته بوده است. پنج شش دقیقه بعد، در آسمان نوری آتشین دیدیم که واقعا نزدیک بود. آقا رسول گفت: برا فیلمبرداریه. ولی بعد دیدیم موشک است. با سیزه به آسمان نگاه کردیم. دست همدیگر را گرفتیم. الله اکبر گفتیم. سیزه گفت: داره میاد بخوره اینجا. و من جیغی کشیدم از شدت هیجان و خندیدم. دست های همدیگر را دوباره گرفتیم. مردم ندای الله اکبر را نعره می‌زدند. موشک اوج گرفت و در آسمان گم شد. خیلی لحظات خوبی بود. برگشتیم سمت ماشین. یک دعوا بین پیرمرد و پسرِ دوازده سیزده ساله ای رخ داده بود در خیابان. یحتمل سر ترقه زدن بود. اینطور متوجه شدم. چقدر از بچه هایی که فکر میکنند با گفتن دو جمله ی لاتی وار، دیگر لات عالم شده اند؛ بدم میاید‌. پسرِ بچه سال می‌گفت: بره گندشونو بیاره. وای چقدر بدم می آید که طرف فکر میکند دیگر حالا که پیراهن آرژانتین، (همان که سفید آبی است) را پوشیده و موهایش را روی پیشانی اش کشیده است، میتواند شاخ باشد. از این طرف خیابان داد زدم: ترسیدی آ. پیرمرد مسمم بود در تماس گرفتن با کسی. پسرِ بچه سال هم گریه اش گرفت و به گه خوردن افتاده بود. از آنها گذشتیم و سوار ماشین شدیم. رفتیم برای راهپیمایی ماشینی. این را هم یادم رفت بگویم. آقا رسول برای اینکه بتوانیم شیشه های عقب را هم پایین بدهیم، ما را برد خیابان امام رضا علیه السلام، جاده اراک؛ تا دستگیره ی شیشه پایین ده بخرد.
دمش گرم. بعدش هم سوخاری خرید. توقف کردیم و داخل ماشین خوردیم. همان جا ایستادیم تا بابا اینا بهمان ملحق شوند. من رفتم داخلِ ماشین خودمان. تا دوازده و نیم این حدود ها دور زدیم کل شهر را و بعد بابا شیر مورد خریدند. چقدر بدم می‌آید از شیر موز. آقا رسول اینا بعد از آبمیوه از ما جدا شدند و رفتند خانه شان. ما هم رفتیم سمت جمکران و حرم عرض ارادتی کردیم و برگشتیم خانه. میادین شهر آدم های انقلابی ای را در خود جای داده بود که حتی در ساعت ۲ شب هم هنوز داشتند پرچم می‌چرخاندند و شعار می‌دادند. رحمت خدا بر انسان هایِ حق طلب. بیست و هفتمِ اسفندِ هزار و چهارصد و چهار هژدهمین روز جنگ .
بسم الله ساعت چهار و ده دقیقه بود که رفتم توی آشپزخانه تا برای سحری نیمرو بپزم. یک کاسه ی آبگوشت خوری از کابینت برداشتم و ایضا یک کاسه ی ماست خوری. قرارم بر این بود که تخم مرغ ها را اول داخلِ کاسه ی ماست خوری بشکنم و اگر مشکلی نداشت بریزمش داخل آبگوشت خوری. شش تا تخم مرغ شکستم و یک هو دیدم که کاسه ی ماست خوری، تمیز و سالم مانده است. آری این است ذهنِ من. خنده ام گرفت. برگشتم توی اتاق ‌و‌ گوشی را برداشتم تا عکسی از این شاهکار بیاندازم. بین راه ساق پایم به پله ی آشپزخانه خورد. این هم بالاخره جزیی از جنگ است. پس درد را خوردم و عکس را گرفتم. بابا را صدا زدم: بابا میشه بیاین؟ من بلد نیستم خوب تخم مرغ بپزم. بابا آمدند و یک نیمرو ی ربی پختند. کمی ترشیِ مگدوس داخلِ ظرف ریختم و وسایل سفره را آماده کردم. گاهی وقت ها از همان دم آشپزخانه، سفره را به وسط هال، جایی که مد نظرم است پرتاب میکنم. اگر روی هدف نشست که فبها ولی اگر موفق نبودم با نمکدان دوباره امتحان میکنم. البته که نمکدان را از فاصله ی کمتری پرت میکنم. دیگر انقدر ها عقلم میکشد که بین خانواده ی نمک ها جدایی زیادی نیندازم. آنقدر ها هم بیشرف نیستم. مامان را بیدار کردم و سه تایی نشستیم پای سفره. چقدر گردو های داخل مگدوس را دوست دارم، بادمجانش را هم. به فکرم زد با زرشک هایی که داریم، یک مربای زرشک جدید درست کنم. ولی خب باز به خودم نهیب زدم که توی جنگ کی مربای زرشک میخوره؟ مخصوصا حالا که ماه رمضان دارد تمام میشود و برگشتن به روال عادی زندگی که صبحانه خوردن هم شاملش میشود، سخت است. سحری را خوردیم، نماز و سوره فتح. آمدم دراز کشیدم، ولی خوابم نمی‌برد. نفهمیدم کی خوابم برد. ظهر ساعت هایِ ۲ بابا بیدارم کرد: بس نیست بابا؟ واقعا بس بود. کمرم دوباره در گرفته بود. ستون فقرات را اگر در نظر بگیرید، میشود گفت دو طرفش به همان اندازه ی ستون درد میکرد. کمی راه رفتم، نماز خواندم و مامان را دیدم که دارد آش می‌پزد. یک قابلمه ی بزرگ. به من گفت بروم پایین و سبزی را هم بزنم تا نسوزد. رفتم توی حیاط اما جز پیاز های در حال سرخ شدن، چیز دیگری ندیدم. چند باری داخل خانه و حیاط را نگاه کردم. گفتم اگر ندیده باشم و بسوزد، دهانم سرویس است. پیاز ها را هم زدم و کمک کردم تا روغن و آتش زود تر آنها را سرخ کند. همیشه به این فکر کرده ام که اگر زجر بکشند یا اذیت شوند چه؟ ولی بعدش با خودم گفتم: خب میخواستن طوری نباشن که با سرخ شدن بهتر بشن. چقدر از کیبورد گوشی ام بدم می‌آید. جدیدا اگر اشتباهی کلمه ای را بنویسم خودش درست نمیکند. یا سعی در درست کردنش هم دلقک بازی شده. پیاز ها را سرخ کردم و مامان آمد داخل حیاط. + مامان سبزی نیست که. مامان: گفتم سبزی؟ + اره. مامان: طلایی که شدن صدام کن بیام. من دوباره به سرخ کردن ادامه دادم. گوشی ام را کمی چک کردم. تا اینکه آن گازه بزرگِ بیادب، قصد جانم را کرد. پایم خورد به یکی از شعله زیاد و کم کن هایش و بعد امدم که درستش کنم یک هو آتشِ زیادی از یک جایش داد بیرون، با صدایی بلند. یاعلی بلندی گفتم و دستم را به سرعت عقب کشیدم. پرز های روی انگشتانم سوختند. مامان آمد گاز را خاموش کرد. جویای اتفاق شد و من شرح دادم. خندید و فلفل،‌ زردچوبه را داخل پیاز ها ریخت. کفگیرِ چوبی را مثل بچه های دو ساله از مامان گرفتم و گفتم: من، من. من هم میزنم. چقدر لذت بخش است رنگ دادن به پیاز ها. پیاز ها را مامان برد بالا و من هم دنبالش رفتم. یادم نمی آید چکار کردم در این بازه تا اینکه سیزه آمد خانه مان. شاید برایتان سوال شده باشد سیزه یعنی چه؟
سزار به زبان یونانی یعنی امپراطور، سیزٰه گفتار عامیانه ی سزار است. سیزه آمد، اش را پختیم و بعد هم رفت تا افطار را خانه اش باشد. مامان و بابا هم افطار، تهران؛ خانه ی یکی از آشنایان دعوت بودند و بابا سخنران بود. من ماندم و ننه. ننه هر دو دقیقه می‌گفت: اذان گفتن، بیا افطار کن. + هنوز یک ساعت مونده. و این چرخه تا دم اذان ادامه داشت. سفره را پهن کردم. دو تا چایی ریختم. برای خودم نبات انداختم توی لیوانم. اما برای ننه نریختم، چون دوست ندارد. دو کاسه آش ریختم و بردم خانه ی همسایه مان. برگشتم و نشستم پای سفره. افطار کردیم با ننه و آشِ جو‌ خوردیم. الحق و الانصاف که آشپزیِ مامان محشر است. چه نیمرو بپزد و چه فسنجان. بعد از افطار نماز خواندیم و من سعی کردم پشت سر ننه بایستم که بعدش دبه در نکند که سه رکعت خوانده ام. جدیدا شروع کرده است به شمردن رکعات نماز بنده. اینگونه است که مامان و بابا نشسته اند، چادر نمازم را که در می‌آورم میگوید: سه رکعت خواندی. و من توضیح میدهم: یه سه رکعتی خوندم، یه چهار رکعت. ننه: نه سه رکعت خوندی. بگذریم. بعدش هم سیزه و آقا رسول و علی آمدند. قابلمه ی آش را آقا رسول داخل ماشین گذاشت و بعد هم حرکت. طاها را بخاطر مجادله با علی نیاورده بودند. سر راه رفتیم طاها را هم برداشتیم از خانه شان و بعد رفتیم یک موکبِ غریب و آش را دادیم تا پخش کنند. علی در موکب، گوشی ام را گرفت و چند ویدیو مسیح گرفت، از ما مصاحبه کرد و بعد هم جمع کردیم و رفتیم راهپیمایی ماشینی. شب خوبی بود. خوراکی خریدم در بین راه. علی اما همه را گرفت و گفت: عَمش برایِ کُدَمه! یک نیم ساعتی دهن همه مان را سرویس کرد و بعد قرار شد جشن بگیریم و همه باهم بخوریم. علی: به داداشم نَمیدَم. این جا بود که چیپس را باز کردم. اولش با حواس پرت کردن علی، یک مشت چیپس به طاها دادم که عقب نشسته بود. راستی یادم رفت بگویم آقا رسول بین راه پیاده شد و رفت خانه. برای همین من جلو نشستم و علی روی پایم. دیگر آخر های خوراکی ها علی انگار رفته بود روی دراگ و داشت به شدت مسخره بازی میکرد. خیابان ها مثل شب های گذشته شلوغ و خوب بود. آسمان را نگاه میکردم گهگاه، تا ببینم نوری، موشکی چیزی میبینم یا نه! اما هیچ چیز نبود. سیزه من را رساند خانه و کمی صبر کردیم دم در تا بابا و مامان برسند، کلید نداشتم و ننه را هم نمیشد از خواب بلند کرد برای یک در باز کردن. گناه دارد بنده خدا. این را حتما باید بگویم. یکی از معضلاتی که این شب ها دارم، دستشویی رفتن است. آب نخورم که تشنه می‌شم و اگر آب یا مایعات بخورم، خلا را نباید از یاد برد. یکی از مهم ترین تاکتیک هایم در این شب ها پیدا کردنِ دستشویی است. حالا که جنگ است نباید دنبال دستشویی خوب گشت. صرفا یک دستشویی باشد که خیالمان را راحت کند. اگر جنگ تن به تن و شهری شود و دستشویی مدنظرم در تیر رس دشمن باشد، میروم آنجا؟ خیر. در یک خانه ای را میزنم و اگر اجازه ندادند. یا اسلحه ام تهدیدشان میکنم. البته اگر آن موقع اسلحه داشته باشم. اگر نه که شاید با چاقو. اگر چاقو هم نبود، میروم خانه ی بعدی را در میزنم. بالاخره شاید کسی پیدا شود که به دختر مظلومی مثل من اجازه دهد تا از دستشویی شان استفاده کنم. من میروم نماز بخوانم و بعد بخوابم. ان شاء الله که بتوانم زود بیدار شوم. بیست و هشتمِ اسفندِ هزار و چهارصد و چهار نونزدهمین روز جنگ .
شرحش در روزنوشت آمده است.
بسم الله پریروز را ننوشتم چون حوصله اش را نداشتم. اعصابم حسابی خورد بود و کوچک ترین رفتار، حتی خوب و مهربانانه منجر به وحشی شدنم میشد. دیگر به جایی رسیدم که گریه کردم و گفتم بدرک، بگذار یک آدم حیوان باشم، همه که نباید خوب باشند. بالاخره خانواده به یک آدم وحشی هم نیاز دارد، همه که نباید مثل مهدی شهید شوند یا مثل سیزه روضه خوان ابا عبدالله علیه السلام! یکی هم باید مثل من باشد. چند خط بالا روز نوشتِ روزِ بیستم است. شبش هم رفتیم بیرون و خوش گذشت. بعد از نماز صبح هم صدای جنگنده شنیدم و رفتم بالای پشت بام. بگذریم. چقدر جیگر را دوست دارم. البته بستگی به پختش هم دارد. مثلا بعضی ها خیلی سفتش می‌کنند و آتش را به تک تک سلول هایش می‌رسانند. این خوب نیست. جگر باید داخلش کمی نرم باشد. نمک بهش بشیند و آن دنبه ی ذغال خورده، مزه اش را بیشتر کند. چیز برگر را هم دوست دارم آ، ولی جگر یک چیز دیگرست. اصلا جگر جنگیست. میشود در بهبه جنگ یک گوسفند خرید یا برای جلوگیری از تلف شدنش با جراحاتی که برداشته، ذبحش کرد و بعد جگرش را روی آتش زد. سیخ چطور پیدا میکنم؟ با چوب هم میشود. سر چاقو هم ایضا. ولی ذبحش را نمیتوانم. اصلا توانش را ندارم. شاید بتوانم آدم بکشم، ولی حیوانات را هرگز. بالاخره یکی از آن نزدیکی ها رد میشود که صدایش کنیم و بیاید گوسفند را حلال کند. مزدش را هم یک ران گوسفند میدهیم. بقیه اش را هم میپزیم برای جنگ زدگان. اگر آتش نبود و خیلی دلم جگر میخواست میتوانم خام هم بخورم. من جگر خام هم خورده ام. بلافاصله که از تنِ خون فرار کرده ی گوسفندِ پسر عمه ام جگر را در آوردند، پسر عمویم گفت: هرکی این یه تیکه رو بخوره صد تومن میدم بهش. آن زمان صد تومن خیلی بود. مهدی هنوز شهید نشده بود. نگاهی به مهدی کردم و ازش اطمینان را که گرفتم گفتم من. گفتم: اول تو بخور. خطاب به مهدی. مهدی هم نمک زد و خورد. من هم بچه ای بودم که مهدی برایم مرجع تقلید بود. هر کاری که میکرد را میکردم. سریع یک تکه ی کوچک از پسر عمو محمد علی ام گرفتم و مهدی نمک زد و خوردم. خوب بود. مزه ی جگر خام میداد. من حتی به تخم مرغ خام هم خورده ام. +چرا و چگونه؟ چون مهدی که می‌رفت بوکس، چند مدتی تخم مرغ خام میخورد. من هم جو گیر. چشم هام را بستم و یکم خوردم. حالم را بد کرد ولی مهدی گفت: تو دهنت نگه ندار حالتو بد میکنه، قورت بده. و بعدش سریع آب خوردم. روزگار خوبی بود. امروز ساعتِ یازده مامان بیدارم کرد تا بلند شوم و خانه را جارو بزنم. من اما خواب را به مثابه مادری که میخواهند بچه اش را ازش بگیرند، بیتابش بودم. بلند شدم کمی راه رفتم. بالشت های داخل هال را جمع کردم و وقتی بابا رفتند نماز جمعه، گوشی ام را کوک کردم تا ده دقیقه بخوابم. آن ده دقیقه شد یک ساعت. خوب بود. بلند شدم. دیدم مامان هنوز در حال کلنجار با ننه است تا ببردش حمام. اما انگار ننه هم خواب را ترجیح می‌داد. کمی بعد بابا برگشت و من هم شروع کردم جارو کشیدن خانه. خدا بیامرزد مادر پدر بابا را، کمکم‌ کرد. فرش ها را بلند میکرد تا سرامیک های سفید را هم جاور بزنم. مبل ها را هم جا به جا کرد تا دیگر از بیخ جاروی اساسی بخورد خانه. بعد گرد گیری کرد بابا و من اتاق و آشپزخانه را جارو زدم. در این بین با مامان دعوام شد، سر درست جارو زدن. رفتم داخل آشپزخانه و گریه کردم. بابا دو سه تا تکه ظرف از صبحانه ی ننه را شست و بعد ظرف تا را داخل کابینت ها چیدم. مامان که همه ی لباس چرک ها را شسته بود از صبح، حالا جوراب ها را هم انداخت داخل ماشین تا آن ها هم شسته شوند. مامان رفت دوره قرآنی که روز آخرش بود و بابا کمی خوابید و ایضا من. ساعت چهار و نیم بیدار شدم. دوتا کتری بزرگ آب کردم و گذاشتم تا جوش‌ بیایند. از وقتی مهدی شهید شده، سال تحویل ها را می‌رویم سر مزارش. اینبار هم افطار را قرار بود بعد سال تحویل همان جا بخوریم. وسایل مورد نیاز افطار را آماده کردم. مامان هم رسید. نون را هم آقا رسول قبول زحمت کردند. لباس های ننه را عوض کردم و لباس دیگری تنش دادم. قرآن برداشتیم و یک عکس از سیدِ شهید. هنوز هم باورم نمیشود. واقعا سخت است. بعد از ترور شهید سید حسن، به بابا میگفتم، یعنی امکان داره که آقا را هم بزنن؟ و بابا دلگرمی میداد که نه! جرعتش را ندارند. ولی آن ها احمق بودند و گور خودشان را کندند با آن عملِ سخیف و قبیح. سوار ماشین شدیم. پرچم های ایران و فاطمیون را برداشتیم و حرکت کردیم سمتِ بهشت معصومه سلام الله علیها. در راه جامعه کبیره را تا یک سومش گوش دادیم و بعد رسیدیم. بعضی از خانواده های شهدا آمده بودند.
زیر اندازی تا شده را پایین پای مهدی پهن کردیم و مامان و ننه نشستند روش. مامان شروع کرد به قرآن خواندن و ننه هم‌ برای مهدی گریه میکرد. سیزه و آقا رسول و دو پسرانشان رسیدند. من از تلوبیون شبکه سه را آوردم و سال تحویل شد. امسال عجیب بود. همه اش، خوب، بد، خوشحالی و غمش، همه خاطره شد. از خداوند فقط ظهور حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه را خواستم. تا او نیاید دنیا قشنگ نمیشود. بعد هم روبوسی و اذان. آنطرف تر از مهدی روفرشی سیزه را پهن کردیم و نماز خواندیم. بعد هم سفره پهن کردیم و افطار کردیم. خیلی خوب بود. برگشتیم خانه. شام را مهمان بابا بودیم و بعدش هم به رسم هر شب رفتیم بیرون. کمی بیست و نهمِ اسفندِ هزار و چهارصد و چهار و روز تحویل سال ایضا بیستمین و بیست و یکمین روز جنگ .