بازی باید مناسب سن کودک باشه
اونجوری ک یه بالغ رو میترسونی، نباید با بچه رفتار کنی خب
دوتا روز نوشت نوشتم.
الان اومدم از شخصی کپی کردم اینجا.
اومدم زیرش هشتگ مشتگ بزنم.
اولی را بجای ویرایش حذف کردم.
دومی را اومدم حذف نکنم، حذف کردم.
بسم الله
تقریبا هفتاد هشتاد روز است که شب ها به خیابان میرویم.
شده نیم ساعت یا دو سه ساعت، ولی میرویم، مگر اینکه قم نباشیم که آن هم باز در خیابان های آن شهر دوباره بیرون هستیم.
شنیده ام که قرار است جنگ بشود.
یک حسِ بی حسی دارم.
انگار که میدانم در این جنگ هم قرار است یک مشت بی ناموس پیدا شوند که تهش را با مذاکرات هَم بیاورند.
دیشب که با سیزه، پسرهاش و زهرا دختر عمه ام در مسیر رسیدن به زنبیل آباد بودیم.
سرم را از پنجره بیرون بردم و فریاد زدم: تا رهبری نگفته، آتش بس حرف مفته.
و سیزه گفت: الان آتش بس شده.
و من حس خوبی نگرفتم.
یادم رفته بود که آتش بس شده است.
حداقل شاید برای پنج شش دقیقه.
ناراحتم.
اینکه مثلا تا میگویم آتش بس چیه؟ باید جنگ بشه.
یکی پیدا میشود که بگوید: نهههههه جنگ بده.
خب بله من میدانم که جنگ بد است.
ولی خب چه میشود کرد؟
با پرنسس بازی شما الدنگ ها که نمیشود روزی قدس را دید یا ظهور را داشته باشیم.
بعد میگن نه ببین تو جنگ آدما زیاد کشته میشن.
اولا آدما کشته نمیشن و شهید میشن.
یه سعادتی ام پیدا میکنن.
دوماً جنگ نعمت بود شما ها نمیفهمید.
خسته نشدین از طرفداری از یه مشت لندهور؟
کاش واقعا میتوانستم با مشت بزنم توی دهن هر کسی که میگوید نه به جنگ.
خب نه به جنگ! بله به کی؟ بله به مادرت خوب است؟
همه را نمیگم آ. آن عده که طرفدار مذاکراتند مدنظرم هست.
بعد میگویند تو جنگ طلبی و دلسوز نیستی.
بله من جنگ طلبم.
حیف که اگر فحش بد بدهم سیزه ناراحت میشود.
وگرنه عمقِ ناراحتی ام را میرساندم.
روزهای جالبی را گذراندم.
جمعه بود که خانه زندگی را به کمک طاها مرتب کردیم.
روی تخت دراز کشیده بودم که رجز خوانی علی را شنیدم.
آمدم از اتاق بیرون که برم اتشِ زیرِ قابلمه را کم کنم، دیدم طاها دستی به سر گرفته و سر انگشتانش خونی ست.
اول فکر کردم دماغش خون آمده ولی صورتش تمیز بود.
بعد طاها دوید به سمت طبقه ی پایین.
از پله ها دویدم پایین.
مدام صدایش میکردم.
نمیدانست چکار کند. یک دستش ظرفِ پسته بود و یک دست دیگرش روی سرش.
برق های پایین را روشن کردم و از یقه اش کشیدمش سمت خودم.
دستش را از روی سرش برداشتم.
خون دوید بین ابروهاش.
خونِ میان صورتش را با کف دست کشیدم به سمت سرش و سرش را گرفتم.
هنوز داشت خون می آمد.
مامان از بالای پله ها گفت: چیزی نشده داره مسخره بازی در میاره.
من اما داد زدم: ماماااان بیا خون داره میاد.
مامان آمد و صورت خونی طاها را که دید نگران شد.
خبری از علی نبود.
دست چپم روی فرق خونیِ سرش بود و دست چپم را دورش حلقه کردم.
بردمش سمت بالا.
نشاندمش روی تخت.
طاها: نه خاله، تخت اینطوری خونی میشه.
دوباره نشست رویِ زمین.
مامان دستمال کاغذی آورد.
بابا رفته بود سلمانی.
با همان دست های خونی، گوشی را برداشتم و زنگ زدم ۱۱۵.
گفتم: پسرِ چهار سالمون، با چاقو زده تو سر پسرِ دوازده سالمون. دو سانت بیشتر باز نشده ولی خیلی زیاد خون میاد.
خانمِ اورژانسی گفت، تا بیست دقیقه اگر بند نیومد، بیاریدش تا بخیه بشه.
به دیوار تکیه دادم و طاها را دراز کردم.
بالا تنه اش در بغلم بود و پاهایش را دراز کرده بود.
گریه میکرد و صورت خونی اش آتش به قلبم میزد.
هی جملات خنده دار میگفتم تا کمی بخندد.
بابا آمد. در وهله ی اول مثل همیشه قربان صدقه ی علی رفت.
علی داد زد: با من صحبت نکنید.
بعد مامان گفت: پسر عمه، بیا اینجا.
بابا تا وارد اتاق شد و طاها را در آن حال دید.
گفت: چیشده؟
من: علی با چاقو زده تو سرش.
بابا دو قدمِ آمده داخل اتاق را برگشت به هال و علی را دعوا کرد.
برگشت داخل اتاق.
از طاها دلجویی کرد.
خون سرش زیر ده دقیقه بند آمد خداراشکر.
ولی خونِ زیادی از دست داد.
یحتمل روی رگ را زده بوده است علی.
دست هامان را شستیم و صورت طاها را با دستمال مامان هی پاک میکرد.
یک عکس هم ازش گرفتم، با صورتی خونی و چشمانی سرخ شده از اشک.
بهش گفتم لبخند بزن میخوام به مامانت نشون بدم.
مادر و پدرش قم نبودند آن روز.
رفتیم سر سفره شام.
علی پشتِ مبل ایستاده بود و در پرده خودش را پیچیده بود.
با اخم ما را نگاه میکرد.
او ترسیده بود.
کم کم باهاش صحبت کردم.
آب خواست ازم، آب بهش دادم.
ازش خواستم تا بغلش کنم.
اما نمیخواست.
کمی با سر انگشتانم پشتِ گردنش را نوازش کردم.
بعد در حالِ اعتراض به طاها بود که آمد بغلم.
بغلش کردم و بردمش داخل آشپزخانه.
کمی بهش پسته دادم.
با اینکه سهمش را خورده بود.
در مورد اتفاق افتاده صحبت کرد.
گفت طاها بهش گفته ویالن.
و او هم ناراحت شده.
علی فکر کرده بود ویالن فحش بد است.
و با چاقویی که توی ظرفِ میوه بود طاها را تهدید کرده بوده است.
او سرش توی کتاب بوده و علی هم زده است.
هنوز ناراحت و ترسیده بود.
اما نشان نمیداد که ترسیده است.
شب با طاها رفتم به خیابان.
براش یک دوناتِ توت فرنگی خریدم.
و قولِ یک پریما را به او دادم.
چون رفتارش حین و بعد از حادثه با علی خوب بود، برای دلجویی.
علی میگفت طاها را نبر و من را ببر.
علی با بابا و مامان رفت تظاهرات و من و طاها با هم.
آن جا با فاطمه حجتی قرار داشتیم.
شبِ جالبی بود.
وقتی طاها با آن سر و صورت خونی بغلم بود، لحظه ای در حال و هوای جنگی تصورش کردم.
گریه ام گرفت.
مدام گریه ام میگرفت از گریه ای که میکند ولی باز خودم را نگه میداشتم تا او نترسد.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
بیست و پنجمِ اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج
هفتاد و هفتمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.