eitaa logo
و اما جنگ.
35 دنبال‌کننده
30 عکس
8 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
بازی باید مناسب سن کودک باشه اونجوری ک یه بالغ رو میترسونی، نباید با بچه رفتار کنی خب
دوتا روز نوشت نوشتم. الان اومدم از شخصی کپی کردم اینجا. اومدم زیرش هشتگ مشتگ بزنم. اولی را بجای ویرایش حذف کردم. دومی را اومدم حذف نکنم، حذف کردم.
❤️
بسم الله تقریبا هفتاد هشتاد روز است که شب ها به خیابان میرویم. شده نیم ساعت یا دو سه ساعت، ولی میرویم، مگر اینکه قم نباشیم که آن هم باز در خیابان های آن شهر دوباره بیرون هستیم. شنیده ام که قرار است جنگ بشود. یک حسِ بی حسی دارم. انگار که میدانم در این جنگ هم قرار است یک مشت بی ناموس پیدا شوند که تهش را با مذاکرات هَم بیاورند. دیشب که با سیزه، پسرهاش و زهرا دختر عمه ام در مسیر رسیدن به زنبیل آباد بودیم. سرم را از پنجره بیرون بردم و فریاد زدم: تا رهبری نگفته، آتش بس حرف مفته. و سیزه گفت: الان آتش بس شده. و من حس خوبی نگرفتم. یادم رفته بود که آتش بس شده است. حداقل شاید برای پنج شش دقیقه. ناراحتم. اینکه مثلا تا میگویم آتش بس چیه؟ باید جنگ بشه. یکی پیدا میشود که بگوید: نهههههه جنگ بده. خب بله من میدانم که جنگ بد است. ولی خب چه میشود کرد؟ با پرنسس بازی شما الدنگ ها که نمیشود روزی قدس را دید یا ظهور را داشته باشیم. بعد میگن نه ببین تو جنگ آدما زیاد کشته میشن. اولا آدما کشته نمیشن و شهید میشن. یه سعادتی ام پیدا میکنن. دوماً جنگ نعمت بود شما ها نمی‌فهمید. خسته نشدین از طرفداری از یه مشت لندهور؟ کاش واقعا می‌توانستم با مشت بزنم توی دهن هر کسی که میگوید نه به جنگ. خب نه به جنگ! بله به کی؟ بله به مادرت خوب است؟ همه را نمیگم آ. آن عده که طرفدار مذاکراتند مدنظرم هست. بعد میگویند تو جنگ طلبی و دلسوز نیستی. بله من جنگ طلبم. حیف که اگر فحش بد بدهم سیزه ناراحت میشود. وگرنه عمقِ ناراحتی ام را می‌رساندم. روزهای جالبی را گذراندم.
جمعه بود که خانه زندگی را به کمک طاها مرتب کردیم. روی تخت دراز کشیده بودم که رجز خوانی علی را شنیدم. آمدم از اتاق بیرون که برم اتشِ زیرِ قابلمه را کم کنم، دیدم طاها دستی به سر گرفته و سر انگشتانش خونی ست. اول فکر کردم دماغش خون آمده ولی صورتش تمیز بود. بعد طاها دوید به سمت طبقه ی پایین. از پله ها دویدم پایین. مدام صدایش میکردم. نمی‌دانست چکار کند. یک دستش ظرفِ پسته بود و یک دست دیگرش روی سرش. برق های پایین را روشن کردم و از یقه اش کشیدمش سمت خودم. دستش را از روی سرش برداشتم. خون دوید بین ابروهاش. خونِ میان صورتش را با کف دست کشیدم به سمت سرش و سرش را گرفتم. هنوز داشت خون می آمد. مامان از بالای پله ها گفت: چیزی نشده داره مسخره بازی در میاره. من اما داد زدم: ماماااان بیا خون داره میاد. مامان آمد و صورت خونی طاها را که دید نگران شد. خبری از علی نبود. دست چپم روی فرق خونیِ سرش بود و دست چپم را دورش حلقه کردم. بردمش سمت بالا. نشاندمش روی تخت. طاها: نه خاله، تخت اینطوری خونی میشه. دوباره نشست رویِ زمین. مامان دستمال کاغذی آورد. بابا رفته بود سلمانی. با همان دست های خونی، گوشی را برداشتم و زنگ زدم ۱۱۵. گفتم: پسرِ چهار سالمون، با چاقو زده تو سر پسرِ دوازده سالمون. دو سانت بیشتر باز نشده ولی خیلی زیاد خون میاد. خانمِ اورژانسی گفت، تا بیست دقیقه اگر بند نیومد، بیاریدش تا بخیه بشه. به دیوار تکیه دادم و طاها را دراز کردم. بالا تنه اش در بغلم بود و پاهایش را دراز کرده بود. گریه میکرد و صورت خونی اش آتش به قلبم میزد. هی جملات خنده دار میگفتم تا کمی بخندد. بابا آمد. در وهله ی اول مثل همیشه قربان صدقه ی علی رفت. علی داد زد: با من صحبت نکنید. بعد مامان گفت: پسر عمه، بیا اینجا. بابا تا وارد اتاق شد و طاها را در آن حال دید. گفت: چیشده؟ من: علی با چاقو زده تو سرش. بابا دو قدمِ آمده داخل اتاق را برگشت به هال و علی را دعوا کرد. برگشت داخل اتاق. از طاها دلجویی کرد. خون سرش زیر ده دقیقه بند آمد خداراشکر. ولی خونِ زیادی از دست داد. یحتمل روی رگ را زده بوده است علی. دست هامان را شستیم و صورت طاها را با دستمال مامان هی پاک میکرد. یک عکس هم ازش گرفتم، با صورتی خونی و چشمانی سرخ شده از اشک. بهش گفتم لبخند بزن می‌خوام به مامانت نشون بدم. مادر و پدرش قم نبودند آن روز. رفتیم سر سفره شام. علی پشتِ مبل ایستاده بود و در پرده خودش را پیچیده بود. با اخم ما را نگاه میکرد. او ترسیده بود. کم کم باهاش صحبت کردم. آب خواست ازم، آب بهش دادم. ازش خواستم تا بغلش کنم. اما نمی‌خواست. کمی با سر انگشتانم پشتِ گردنش را نوازش کردم. بعد در حالِ اعتراض به طاها بود که آمد بغلم. بغلش کردم و بردمش داخل آشپزخانه. کمی بهش پسته دادم. با اینکه سهمش را خورده بود. در مورد اتفاق افتاده صحبت کرد. گفت طاها بهش گفته ویالن. و او هم ناراحت شده. علی فکر کرده بود ویالن فحش بد است. و با چاقویی که توی ظرفِ میوه بود طاها را تهدید کرده بوده است. او سرش توی کتاب بوده و علی هم زده است. هنوز ناراحت و ترسیده بود. اما نشان نمی‌داد که ترسیده است. شب با طاها رفتم به خیابان. براش یک دوناتِ توت فرنگی خریدم. و قولِ یک پریما را به او دادم. چون رفتارش حین و بعد از حادثه با علی خوب بود، برای دلجویی. علی می‌گفت طاها را نبر و من را ببر. علی با بابا و مامان رفت تظاهرات و من و طاها با هم. آن جا با فاطمه حجتی قرار داشتیم. شبِ جالبی بود. وقتی طاها با آن سر و صورت خونی بغلم بود، لحظه ای در حال و هوای جنگی تصورش کردم. گریه ام گرفت. مدام گریه ام می‌گرفت از گریه ای که میکند ولی باز خودم را نگه میداشتم تا او نترسد. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند. بیست و پنجمِ اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج هفتاد و هفتمین روز جنگ .
روز چندمِ جنگه؟
بسم الله ساعت هفت گوشیم زنگ خورد. آلارم بود تا بیدار شم، صبحانه بخورم و هفت و نیم با آقا رسول بریم بانک. آلارم را که قطع کردم، گفتم آقا رسول قرار بود زنگ بزنن، یکم بخوابم. ساعت هشت بابا بیدارم کردن برای صبحانه. زنگ زدم آقا رسول. ایشون گفتن، خودشون هم خواب موندن و ظهر میریم برای بانک. صبحانه خوردم و حاضر شدم و به سمت دانشگاه رفتم. ساعت های یازده، رفتم دنبالِ سیزه و مامان که رفته بودند پیش خیاط. آن ها را گرفتم و آمدیم سمتِ خانه. برای ناهار، هرچیزی که از دیشب و دیروز مانده بود را گرم کردیم و خوردیم. مثلا خورش سیب‌زمینی ای که دیروز پختم، خورشی که سه بار سوخته بود ولی خوشمزه بود. 😂 نه خدایی خوشمزه بود، من آدم طنزیم برای همون ایموجی خنده گذاشتم. بابا برای ننه یک ویلچر خریدند و با آن یکی دو ساعت با علی بازی کردیم. من یک آدمِ کاملا معلول بودم که هر لحظه از ویلچر می افتاد و علی هر بار با کمک خودم من را درست میکرد. آخرش به کتک متوصل شد که الحمدالله شفا یافتم. بعدش خانه زندگی را با سیزه جمع کردیم. ساک ها را بستیم. گذرنامه ی من و بابا نبود. بابا که شک داشتند توی کمد من باشد، سبب خیر شدند و من کمدم را مرتب کردم. ولی نبود. آخرش از خانه ی سیزه پیدا شد. علی برده بود و داخل کتابخانه اش گذاشته بود. ساعت چهار و نیم پنج رفتیم فروشگاه جانبازان. مامان و سیزه را پیاده کردم جلوی در فروشگاه و رفتم ماشین را پارک کنم. حدود ده دقیقه ای منتظر و علافِ این بودم که خانومی میخواست ماشینش را از پارک در بیاورد. از آنجا که اندازه های ماشینش دستش نبود. هی عقب و جلو می‌رفت. آخرش پیشنهاد دادم که من در بیاورم. به ثانیه ای ماشین را در آوردم از پارک و وقتی میخواستم سوار ماشین خودم بشوم، خانم با حالت بدی گفت: تقصیر تو بود افغانی. من زدم زیر خنده و نشستم داخل ماشین. یک تیبا آمد و راه گشادی که برای خانم باز کرده بودم را بست. زن که فلج شده بود، شیشه اش را پایین داد و با خنده گفت: ناراحت شدی؟ با خنده گفتم: فحش بچه صلواته. خواست چیزی بگوید که پراید پشت سرم گفت: ریدی با رانندگیت. و بوووووق زد. زن گفت بیا جلو که راه باز بشه، برم. اما راه باز بود. لطفی که بهش کرده بودم را با حماقت جواب داد. من اما از جایم تکان نخوردم. شیشه ها را دادم بالا و گوشی ام را گرفتم دستم. یک پنج شش دقیقه معطل شدیم. یک پراید پشت ماشین خانم بود که میخواست رد بشود. انقدر بوووق زد که زن به تکاپو افتاده بود مثل همان اول. دیگر شیطان را لعنت کردم و از کنارش که رد شدم گفتم: سنتون برا رانندگی زیادی بالاست، لطفا نشینید پشت فرمون. زن یک جیغ جیغی کرد که خنده ام گرفت. پارک کردم و رفتم سمت مامان اینا. خرید کردیم و برگشتیم خانه. دندان عقلم دارد در میآید و درد دارد. باید بروم بکشمش. سالروز شهادتِ شهید جمهور عزیز و همراهانِ شهیدش است. یادش بخیر اولین باری که آسید را دیدیم، در دیدار خصوصی با رهبر شهید بود؛ در حرم حضرت رضا علیه السلام. آن موقع تولیت حرم رضوی بودند. آخ از آن روز که خبر سقوط بالگرد را دادند. چقدر حال و هوایمان بد بود. و امان از وقتی که خبر شهادت را گفتند. آن موقع هم مشهد بودیم. حرم خیلی شلوغ تر از بقیه اوقات بود. همگی دست به دعا برداشته بودند که سالم باشند ولی بعدش... چقدر دلم برای شهید رییسی سوخت. چقدر بعضی ها بیشرف بودند که آن روز ها و حتی بعدش شهید را فحش دادند و خوشحالی کردند. هی خدا. قرار است برای ناهارِ فردا کتلت سیب‌زمینی درست کنم. یاعلی. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند. سی امِ اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج هشتاد و دومین روز جنگ .
بسم الله ساعت سه و نیم صبح برای نماز صبح بیدار شدیم. چمدان ها را از دیشب آماده کرده بودیم و داخل صندوق عقب گذاشته بودیم. درست ساعت چهار، جلوی خانه ی آقا رسول بودیم تا حرکت کنیم. علی و طاها داخل ماشین خودشان خواب بودند. قرار بود که ظهر برسیم مرز مهران. این سفر با بقیه کربلا رفتن هایمان فرق دارد. چون ننه هم همراه ماست. وقتی خواب آلود باشم و سوار ماشین، نمیدانم با پاهایم چکار کنم. در چه حالتی باشند تا خوابم شروع شود. یا چطور قرار بگیرند که راحت تر لم بدهم. حالم از پاهایم بهم میخورد وقتی خوابم را خراب می‌کنند. حتی دست هایم. بعد از اینکه سه ساعتی داخل ماشین خواب بودم، در پارکی در نهاوند نگه داشتیم و صبحانه خوردیم. کمی هم سوار تاب هایِ اهنیِ قدیمی شدیم و تاب خوردیم. به یاد قدیم ها میخواستم از آن بالا، وقتی در اوج هستم به پایین تاب بپرم که نشد. علی پرید جلوی تاب و من هم مجبور شدم ترمز بگیرم. اینجا دیگر من نشستم تا رانندگی کنم. مامان همان اول اصرار داشت که کمر بند ببندم. ولی خب کمر بند اذیتم میکند. مامان: اتفاق یه لحظس، ببند مامان. من: دیگه مرگ دست خداست. مامان نگاهی بد بهم کرد و تسبیح گرداند. مدام هم خداراشکر برای دستشویی نگه می‌داشتیم و از این باب خیالمان راحت بود. ظهر به کرمانشاه رسیدیم و در جنگلی از بلوط نشستیم و ناهار خوردیم. یک چهار پنج ساعتی رانندگی کردم و بابا بعد از ناهار نشست. ساعت های چهار و نیم رسیدیم عراق.
بسم الله از روز های عراق اگر بخواهم بگویم سراسر خوبی و قشنگی بود. امروز جمعه است، دیشب با بابا دعوا کردم. ولی صبح ساعت هفت بیدارم کردند که: فاطمه نتت را روشن کن، من برای خودم بسته بگیرم. در خواب و بیداری نقطه اتصال را روشن کردم و دوباره دراز کشیدم. بابا امروز سخنران بودند در مجلسی در تهران و قرار بود بروند. ساعت دوازده بود که مامان بیدارم کردند: فاطمه ساعت چنده؟ گوشی ام را نگاه کردم: یازده و پنجاه و نه. بلند شدم و دست و صورتم را شستم. سرما خورده ام و سرم سنگین. مامان و ننه آبگوشت خوردند و من نیمرو پختم برای خودم. زرده ی وسطش را خراب نمیکنم تا وقتی همه ی غذا را خوردم، زرده را مانند بادکنکی بتراکنم و آن مایع زرد رنگش را تند تند بردارم روی نون بریزم، نمک بزنم و حض ببرم. مهدی همیشه وقتی نیمرو میپخت زرده اش را سالم می‌گذاشت. خیلی حال میداد. ولی امروز وقتی زرده را ترکاندم، کمی سفیده ی هنوز نپخته کنارش بود. لقمه ی اول را خوردم و سفیده را حس کردم. حالم بد شد. لقمه ی دوم را آمدم بخورم که دیدم نه نمیتوانم. کمی ترشی رویش گذاشتم و دادم پایین. ولی حالم را بد کرد. از سفیده ها بدم می‌آید، خب وقتی انقدر هَمَت زده ام باید پخته می‌شدی دیگر. زنده ماندی که چه شود؟ خوب است حالا هم خودت به کمال نرسیدی و هم کمی از زرده؟ دو لقمه ی آخر را نخوردم و سفره را جمع کردم. ظرف ها را شستم و خانه را مرتب کردم. گردگیری کردم. امروز دلم میخواست کفش های پاشنه بلند سیزه را بپوشم و کمی راه بروم. ولی خب آنها خانه ی سیزه بودند و سیزه هم با بابا تهران. وقتی ظرف ها را داشتم میشستم، دقت کردم و دیدم چقدر از طرف شستن خوشم می‌آید. آب چقدر خوب است. حالِ آدم را جا میآورد و دردِ پسِ سر و پیشانی را از یاد آدمی میبرد. من گاهی وقت ها آبم و گاهی وقت ها وحشی. برای هر کسی آب نیستم. ولی برای همه وحشی. در این روز های جنگ که اسمش را گذاشته اند آتش بس، اصلا حال و حوصله ی چیزی را ندارم. خیلی وقت است کتاب نخوانده ام. البته که کتاب های صوتی مهام میقانی را گوش داده ام و عجب دمش گرم است. ولی کتاب نخوانده ام. باید خیلی خیلی خیلی جذاب باشد قلمش که تمرکزم بخواهد ادامه دهد. جنایی را بیشتر دوست دارم. فیلم و سریال هالیوودی هم خیلی وقت است ندیده ام. دیگر دست و چشمم به دیدنِ حتی شاهکار هایِ مزخرفِ خارجی نمی‌رود. کاش مثلا سرما خوردگی یک غده بود تا چاقو می انداختم و درش میاوردم. من از آن دست از آدم ها هستم که شاید اگر دستم قطع شود بگویم: هه. ولی اگر سرماخوردگی بگیرم، مظلوم میشوم. زود تر ناراحت میشوم و گریه ام میگیرد.