بسم الله
ساعت هفت گوشیم زنگ خورد.
آلارم بود تا بیدار شم، صبحانه بخورم و هفت و نیم با آقا رسول بریم بانک.
آلارم را که قطع کردم، گفتم آقا رسول قرار بود زنگ بزنن، یکم بخوابم.
ساعت هشت بابا بیدارم کردن برای صبحانه.
زنگ زدم آقا رسول.
ایشون گفتن، خودشون هم خواب موندن و ظهر میریم برای بانک.
صبحانه خوردم و حاضر شدم و به سمت دانشگاه رفتم.
ساعت های یازده، رفتم دنبالِ سیزه و مامان که رفته بودند پیش خیاط.
آن ها را گرفتم و آمدیم سمتِ خانه.
برای ناهار، هرچیزی که از دیشب و دیروز مانده بود را گرم کردیم و خوردیم.
مثلا خورش سیبزمینی ای که دیروز پختم، خورشی که سه بار سوخته بود ولی خوشمزه بود. 😂
نه خدایی خوشمزه بود، من آدم طنزیم برای همون ایموجی خنده گذاشتم.
بابا برای ننه یک ویلچر خریدند و با آن یکی دو ساعت با علی بازی کردیم.
من یک آدمِ کاملا معلول بودم که هر لحظه از ویلچر می افتاد و علی هر بار با کمک خودم من را درست میکرد.
آخرش به کتک متوصل شد که الحمدالله شفا یافتم.
بعدش خانه زندگی را با سیزه جمع کردیم.
ساک ها را بستیم.
گذرنامه ی من و بابا نبود.
بابا که شک داشتند توی کمد من باشد، سبب خیر شدند و من کمدم را مرتب کردم.
ولی نبود.
آخرش از خانه ی سیزه پیدا شد.
علی برده بود و داخل کتابخانه اش گذاشته بود.
ساعت چهار و نیم پنج رفتیم فروشگاه جانبازان.
مامان و سیزه را پیاده کردم جلوی در فروشگاه و رفتم ماشین را پارک کنم.
حدود ده دقیقه ای منتظر و علافِ این بودم که خانومی میخواست ماشینش را از پارک در بیاورد.
از آنجا که اندازه های ماشینش دستش نبود.
هی عقب و جلو میرفت.
آخرش پیشنهاد دادم که من در بیاورم.
به ثانیه ای ماشین را در آوردم از پارک و وقتی میخواستم سوار ماشین خودم بشوم، خانم با حالت بدی گفت: تقصیر تو بود افغانی.
من زدم زیر خنده و نشستم داخل ماشین.
یک تیبا آمد و راه گشادی که برای خانم باز کرده بودم را بست.
زن که فلج شده بود، شیشه اش را پایین داد و با خنده گفت: ناراحت شدی؟
با خنده گفتم: فحش بچه صلواته.
خواست چیزی بگوید که پراید پشت سرم گفت: ریدی با رانندگیت.
و بوووووق زد.
زن گفت بیا جلو که راه باز بشه، برم.
اما راه باز بود.
لطفی که بهش کرده بودم را با حماقت جواب داد.
من اما از جایم تکان نخوردم.
شیشه ها را دادم بالا و گوشی ام را گرفتم دستم.
یک پنج شش دقیقه معطل شدیم.
یک پراید پشت ماشین خانم بود که میخواست رد بشود.
انقدر بوووق زد که زن به تکاپو افتاده بود مثل همان اول.
دیگر شیطان را لعنت کردم و از کنارش که رد شدم گفتم: سنتون برا رانندگی زیادی بالاست، لطفا نشینید پشت فرمون.
زن یک جیغ جیغی کرد که خنده ام گرفت.
پارک کردم و رفتم سمت مامان اینا.
خرید کردیم و برگشتیم خانه.
دندان عقلم دارد در میآید و درد دارد.
باید بروم بکشمش.
سالروز شهادتِ شهید جمهور عزیز و همراهانِ شهیدش است.
یادش بخیر اولین باری که آسید را دیدیم، در دیدار خصوصی با رهبر شهید بود؛ در حرم حضرت رضا علیه السلام.
آن موقع تولیت حرم رضوی بودند.
آخ از آن روز که خبر سقوط بالگرد را دادند.
چقدر حال و هوایمان بد بود.
و امان از وقتی که خبر شهادت را گفتند.
آن موقع هم مشهد بودیم.
حرم خیلی شلوغ تر از بقیه اوقات بود.
همگی دست به دعا برداشته بودند که سالم باشند ولی بعدش...
چقدر دلم برای شهید رییسی سوخت.
چقدر بعضی ها بیشرف بودند که آن روز ها و حتی بعدش شهید را فحش دادند و خوشحالی کردند.
هی خدا.
قرار است برای ناهارِ فردا کتلت سیبزمینی درست کنم.
یاعلی.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
سی امِ اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج
هشتاد و دومین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
ساعت سه و نیم صبح برای نماز صبح بیدار شدیم.
چمدان ها را از دیشب آماده کرده بودیم و داخل صندوق عقب گذاشته بودیم.
درست ساعت چهار، جلوی خانه ی آقا رسول بودیم تا حرکت کنیم.
علی و طاها داخل ماشین خودشان خواب بودند.
قرار بود که ظهر برسیم مرز مهران.
این سفر با بقیه کربلا رفتن هایمان فرق دارد.
چون ننه هم همراه ماست.
وقتی خواب آلود باشم و سوار ماشین، نمیدانم با پاهایم چکار کنم.
در چه حالتی باشند تا خوابم شروع شود.
یا چطور قرار بگیرند که راحت تر لم بدهم.
حالم از پاهایم بهم میخورد وقتی خوابم را خراب میکنند.
حتی دست هایم.
بعد از اینکه سه ساعتی داخل ماشین خواب بودم، در پارکی در نهاوند نگه داشتیم و صبحانه خوردیم.
کمی هم سوار تاب هایِ اهنیِ قدیمی شدیم و تاب خوردیم.
به یاد قدیم ها میخواستم از آن بالا، وقتی در اوج هستم به پایین تاب بپرم که نشد.
علی پرید جلوی تاب و من هم مجبور شدم ترمز بگیرم.
اینجا دیگر من نشستم تا رانندگی کنم.
مامان همان اول اصرار داشت که کمر بند ببندم.
ولی خب کمر بند اذیتم میکند.
مامان: اتفاق یه لحظس، ببند مامان.
من: دیگه مرگ دست خداست.
مامان نگاهی بد بهم کرد و تسبیح گرداند.
مدام هم خداراشکر برای دستشویی نگه میداشتیم و از این باب خیالمان راحت بود.
ظهر به کرمانشاه رسیدیم و در جنگلی از بلوط نشستیم و ناهار خوردیم.
یک چهار پنج ساعتی رانندگی کردم و بابا بعد از ناهار نشست.
ساعت های چهار و نیم رسیدیم عراق.
بسم الله
از روز های عراق اگر بخواهم بگویم سراسر خوبی و قشنگی بود.
امروز جمعه است، دیشب با بابا دعوا کردم.
ولی صبح ساعت هفت بیدارم کردند که: فاطمه نتت را روشن کن، من برای خودم بسته بگیرم.
در خواب و بیداری نقطه اتصال را روشن کردم و دوباره دراز کشیدم.
بابا امروز سخنران بودند در مجلسی در تهران و قرار بود بروند.
ساعت دوازده بود که مامان بیدارم کردند: فاطمه ساعت چنده؟
گوشی ام را نگاه کردم: یازده و پنجاه و نه.
بلند شدم و دست و صورتم را شستم.
سرما خورده ام و سرم سنگین.
مامان و ننه آبگوشت خوردند و من نیمرو پختم برای خودم.
زرده ی وسطش را خراب نمیکنم تا وقتی همه ی غذا را خوردم، زرده را مانند بادکنکی بتراکنم و آن مایع زرد رنگش را تند تند بردارم روی نون بریزم، نمک بزنم و حض ببرم.
مهدی همیشه وقتی نیمرو میپخت زرده اش را سالم میگذاشت.
خیلی حال میداد.
ولی امروز وقتی زرده را ترکاندم، کمی سفیده ی هنوز نپخته کنارش بود.
لقمه ی اول را خوردم و سفیده را حس کردم.
حالم بد شد. لقمه ی دوم را آمدم بخورم که دیدم نه نمیتوانم.
کمی ترشی رویش گذاشتم و دادم پایین.
ولی حالم را بد کرد.
از سفیده ها بدم میآید، خب وقتی انقدر هَمَت زده ام باید پخته میشدی دیگر.
زنده ماندی که چه شود؟
خوب است حالا هم خودت به کمال نرسیدی و هم کمی از زرده؟
دو لقمه ی آخر را نخوردم و سفره را جمع کردم.
ظرف ها را شستم و خانه را مرتب کردم.
گردگیری کردم.
امروز دلم میخواست کفش های پاشنه بلند سیزه را بپوشم و کمی راه بروم.
ولی خب آنها خانه ی سیزه بودند و سیزه هم با بابا تهران.
وقتی ظرف ها را داشتم میشستم، دقت کردم و دیدم چقدر از طرف شستن خوشم میآید.
آب چقدر خوب است.
حالِ آدم را جا میآورد و دردِ پسِ سر و پیشانی را از یاد آدمی میبرد.
من گاهی وقت ها آبم و گاهی وقت ها وحشی.
برای هر کسی آب نیستم.
ولی برای همه وحشی.
در این روز های جنگ که اسمش را گذاشته اند آتش بس، اصلا حال و حوصله ی چیزی را ندارم.
خیلی وقت است کتاب نخوانده ام.
البته که کتاب های صوتی مهام میقانی را گوش داده ام و عجب دمش گرم است.
ولی کتاب نخوانده ام.
باید خیلی خیلی خیلی جذاب باشد قلمش که تمرکزم بخواهد ادامه دهد.
جنایی را بیشتر دوست دارم.
فیلم و سریال هالیوودی هم خیلی وقت است ندیده ام.
دیگر دست و چشمم به دیدنِ حتی شاهکار هایِ مزخرفِ خارجی نمیرود.
کاش مثلا سرما خوردگی یک غده بود تا چاقو می انداختم و درش میاوردم.
من از آن دست از آدم ها هستم که شاید اگر دستم قطع شود بگویم: هه.
ولی اگر سرماخوردگی بگیرم، مظلوم میشوم.
زود تر ناراحت میشوم و گریه ام میگیرد.
بسم الله
پنجشنبه
صبح که بیدار شدم سرم سنگین بود.
یحتمل سرماخورده ام.
بابا گفت عسل بخور خوبه!
ولی من ترجیح دادم نون و پنیر و کره بخورم.
حوصله نداشتم حتی چای را در نعلبکی بریزم.
کمی اتاق را مرتب کردم.
چگونه مرتب کرده باشم خوب است؟
کمی دراز کشیده ام، یک لباس را برداشته ام و داخلِ کشو انداخته ام.
با پا هلش داده ام تا بسته شود.
گاهی وقت ها خودم را جای افرادی میگذارم که عضوی از بدن را ندارند.
مثلا پا یا دست.
اینکه آدم دست نداشته باشد واقعا اذیت کننده است.
کمی لیموناد برای خودم ریختم و آمدم نشستم توی اتاق.
لیوان را گذاشتم زمین و با پا سعی کردم برش دارم و کمی ازش بنوشم.
همان لحظه ننه وارد اتاق شد.
نگاه ننه طوری بود که: خدایا من برای این دعا میکردم ازدواج کنه؟
ننه اصرار دارد من زود تر ازدواج کنم.
دوست دارد عروسی من را ببیند.
ولی من که میدانم میخواهد توجه بیشتری به همسرم کند و من را بیشتر از همیشه ایگنور کند.
یا حتی بیاید و تعریف کند که اره فاطمه فلان و فاطمه بد.
بگذریم.
لیوان به دهانم رسید و کمی از آن روی پاهایم ریخت.
پاهایم را بالا گرفتم و خودم را به مثابه کسی که تیر خورده باشد به پشت روی زمین کشیدم.
بابا داشت نگاه میکرد.
+ حاجی چقدر سخته آدم تیر بخوره.
رسیدم دم دستشویی.
دمپایی ها را پام کردم و پاهام را شستم.
من اینطوری ام که اگر آب روی سرامیک های طوسی پخش شود، باید همه دستشویی را بشورم تا بقیه سرامیک ها هم خیس شوند.
دستشویی را هم شستم.
امروز برای ناهار هیچ چیز نپختم.
و تازه دو قورت و نیمم هم باقی بود که سرما خورده ام.
واقعا از اینکه ازدواج کنم و حالم بد باشد و قرار بر پختن ناهار باشد، متنفرم.
ترجیح میدهم چیزی از بیرون سفارش دهیم تا اذیت شوم.
پس دیگر نمیخواهم ازدواج کنم.
تازه اگر قرار بر این باشد که صبح صبحانه ام آماده کنم که اصلا و ابدا.
خانه ی مادرش مگر صبحانه میخورده؟
گیرم که میخورده، اینجا خانه ی خودش است و خودش صبحانه آماده کند.
من آدمِ صبحانه آماده کردن نیستم.
البته الان که حالم خوب نیست.
وگرنه بلدم پنیر را شکل قلبی در بیاورم یا مربای زرشک بپزم و سر صبحانه سرو کنم.
سرو را داشتید!
سرو کردن یعنی نه اینکه شیشه ی مربا را بیاورم سر سفره؛ نه.
در همان آشپزخانه در ظرفی قلبی میریزم و کره را هم میاورم. از آن قاشق های کره بردار هم که قبلا خریده ام میآورم.
یا قاشق است یا چاقو.
از آنها که کره را رولی میکنند و بعد میمالیم روی نان.
البته که باید نانِ کنجتیِ خوبی خریده باشد.
از ظرف قلبی بدم میآید.
مثلا چرا باید در ظرف قلبی مربا ریخت؟
مگر نعلبکی بد است؟
جوابِ دلِ شکسته ی نعلبکی را چه کسی میدهد؟
من به نعلبکی خیانت نمیکنم.
بگذریم.
حالم از این همه ادا بازی بهم میخورد.
پلو گوشتی که از دیشب مانده بود را گرم کردم و خوردیم.
بعدش هم قرصی خوردم و خوابیدم.
ساعت پنج قرار بود با سیزه برویم بازار تا پارچه هحهایی برایم بخریم تا لباس پرنسسی بدهیم خیاط بدوزد.
لباس پرنسسی که میگویم یعنی از آنها که خیلی خوب است و کمرش چند بند دارد.
بیشتر دختر هایِ خیلی پرنسسی میپوشند.
نه منی که شلوار شیش جیب دارم و چاقو.
سیزه از مدل هایی که برایش فرستاده بودم خوشش نیامده بود.
من هم چون حالم خوب نبود ناراحت شدم.
و دیگر نخواستم که لباس پرنسسی داشته باشم.
سیزه پارچه خرید برای خودش و چند خرید دیگر هم داشتیم.
تا اینکه بابا زنگ زد.
گفت کی رفتید و چرا نمی آیید.
خب شاید مرده باشیم.
چکار دارید اصلا؟
دلخوری ام از بابا شروع شد.
رفتیم سیزه من را رساند خانه و خودش رفت.
برای شب گفت آبگوشت پخته است.
وارد خانه که شدم به بابا سلام نکردم.
چون میدانستم سلام که کنم بابا میخواهد بگوید: حواستون به ساعت هست یا نه؟؟؟
و من هم قرار است ناراحت تر شوم.
شب هم قرار بود مهمان بیاید.
خب مهمانِ عزیز.
ما تازه از کربلا رسیده ایم.
بگذارید کمی خستگی مان در برود بعد.
بخدا قسم که ما قرار نمیکنیم.
چند جمله ای هم در نکوهش کار مهمان به مامان گفتم که بابا چیزی نگفت ولی ناراحت بود.
گذشت و سیزه و آقا رسول و پسرها آمدند تا شام بخوریم.
خیلی آبگوشت خوشمزه ای پخته بود سیزه.
دوبار خوردم و این در تاریخ بی بدیل است، برای من.
با بابا هم دعوا کردم و بعدش با طاها کالاف زدیم.
طاها شب خانه ی ما خوابید تا بیشتر کالاف بزنیم.
قرص خوردم دوباره.
حالم اصلا خوب نبود.
نفهمیدم کی خوابم برد.
بسم الله
آنقدر اعصابم خرد است که فقط میخواهم بروم سر اصل مطلب.
دوست دارم آرتین پسر همسایه مان که هفت هشت سال بیشتر ندارد را مرده ببینم. مثلا ماشین بهش بزند توی کوچه و حالا که عصبانی ام، میگویم که خوشحال میشوم.
قطع به یقین وقتی بفهمم مرده است هم ناراحت نمیشوم.
چه بسا اگر میتوانستم خودم میکشتمش.
از پسر های توی کوچه بدم میآید.
با سن کمی که دارند هر فحشی میدهند.
بزرگانه صحبت میکنند و فکر میکنند شاخ هستند.
امروز رفتم توی کوچه و با آن الدنگ های کوچک دعوا کردم.
حالم بهم میخورد ازشان.
اینکه مدام با طاها دعوا میکنند.
رفتم دم خانه شریفه خانم.
گفتم: اگر ذره ای برای ما ارزش قائلین کاش به پسراتون بگید انقدر حرف زشت نزنن. طاهای ما بیشعوره؟ بله. ولی پسرای شما هم کم نمیذارن.
شریفه خانم هم گفت: باشه من به باباش میگم، شب اومد.
گفتم: فکر نکنم پدرشون کاری بتونه بکنه!
واقعا ناراحتم از خودم.
اینکه اگر یقه ی امیر عباسِ لاشی را گرفتم، با مشت نزدم توی دهانش.
مشت برای چه ساخته شده است؟
برای کوبیدن توی دهان هر فردی که دارد پرو گری میکند.
واقعا برای خودم متاسفم که به آنی تصمیم گرفتم بروم و خودم را با نکبت هایِ کوچک بگیرم.
به یکیشان که از همه بزرگ تر بود گفتم: برو زیر آفتاب وایسا یکم تیره شی.
از این حرفم خنده ام گرفت.
آدم بدی ام.
بد بودم و بد تر شده ام.
باید یک کلاس رزمی ثبت نام کنم.
این مشت هایِ کوچک حیف است توی دهنِ هر سگی فرود بیاید.
از طرفی هم استرس میگیرتم.
مثلا تمام مدتی که داشتم میرفتم که توی دهانِ میثم بزنم چون زده بود پس کله ی طاها، پاهایم میلرزید.
خب مرگ.
لرزت دیگر چیست؟
آخرش هم میثم را نزدم.
کاش پسر بودم. یحتمل آرام تر از حالا بودم.
با سیزه هم دعوا کردم.
به او گفتم: توی تمام لحظاتی که حق با من بوده و شما ها حق و به دیگران دادید اذیت شدم و نمیخام طاها اینو حس کنه.
و اون گفت: لازم نکرده از پسر من طرفداری کنی.
باز هم از خودم ناراحتم.
این حسِ مزخرفِ حماقت را دوست ندارم.
البته خوب است، اینطور میفهمم دیگر چه کاری را بکنم و چه کاری را نه.
چگونه انجامش بدهم که به این حس نرسم.
نمیدانم.
من طاها را دوست دارم.
بار ها بهش گفته ام که زور دارد و بزند.
اگر آن آرتینِ بی پدر و مادر با یک وجب قد تهدیدت میکند، پس تو هم بزن.
زوری دارد که نگو و نپرس.
ولی حیف که نمیزند.
مثلا اگر من آن زور را داشتم و پسر بودم، قطع به یقین همه اش باید بابا میآمد و من را از بازداشتگاه بر میداشت و میبرد.
البته این خانواده ای که من میبینم، تهش یکی دو بار اول بود.
حتی به دفعه ی دوم هم نمیرسید.
همان دفعه ی اول هم میگفتند: تقصیر کار من هستم و قصاصش کنید!
کاش پسر بودم تا اصلا خانه نبودم.
یا میتوانستم با طاها تعامل بهتری داشته باشم و ببرمش یک جای دیگر تا با این الدنگ هایِ توی کوچه ارتباطی نداشته باشد.
کاش هنوز مهدی بود، او خوب بود.
او طرف من را میگرفت، اگر هم کسی را میزدم میگفت خوب کردی.
اصلا خودش یادم داده بود که چگونه بزنم که طرف بلند نشود.
ولی من از آنجایی که جگرش را نداشتم یکی دوبار بیشتر درگیر نشدم.
یادم است با مشت کوبیدم توی دهان یکی از همکلاسی هایم. چون به مهدی توهین کرده بود.
حس خوبی بود.
خب کاملا طبیعی بود. من با مهدی بزرگ میشدم و ویدیو هایِ فایتِ محمد علی کلی را میدیدم.
ناراحتم هنوز.
دیگر عصبانی نیستم.
اگر هم باشم از خودم است.
ناراحتم و این ناراحتی تمام قلبِ گنجیشکی ام را گرفته است.
واقعا کاش پسر بودم.
انقدر ضعف در من است که سریع حس گناه میگیردم.
این حس حماقت خوب است.
مثلا من بارها فهمیدم که نباید صدم را برای کسی بگذارم.
و هر بار هم دوباره منِ احمق صدم را گذاشتم.
مهربان بودم، از خودم گذشتم و بعد هم رکب خوردم.
خنجری از پرِ زبان در آمده فرو شد توی قلبم.
و من هم خنجری بیرون کشیدم.
انقدر جراحاتِ سنگینی خورد بر قلبم که نیامِ شمشیرم را شکستم.
بُرنده و براق.
نفس عمیق هم دیگر کار ساز نیست.
کاش توانش را داشتم که چاقویم را فرو کنم داخلِ نرمیِ بین دو ترقوه ام.
خون بیاید و بعد بمیرم.
حیف که خودکشی را گناه کبیره خوانده اند و من تقوا پیشه.
حالت تهوع دارم.
گریه که همیشه هست.
اینطور نیست که بگویم: آهان حالا که اینطور شد یکم گریه کنم.
نه؛ گریه مانند آن اکسیژنیست که ریه هایم را پر میکند.
و دلم برایِ قطراتی که غمم را دیدند، حرفم را شنیدند و برای من خودشان را فدا کردند؛ میسوزد.
دست هام، گونه هام، یقه ی لباس هام و حتی ساعدهام قبرستانِ اشک هاییست که از قلبم آمده اند.
پروانه هایی در سر دلم آشوب کرده اند و یحتمل بنا بر انقلاب دارند.
سر انگشتانم دارند داد میزنند که فشارت افتاده است.
دیگر حتی سیزه هم دوستم ندارد.
دو سه شب پیش هم با او دعوا کردم.
بنایم دعوا نبود، او دیگر ازم خوشش نمیآید انگار.
نه که خوشش نیاید ولی اذیتش میکنم.
ولی او تنها کسیست که از آن اولین تا آخرین رگِ قلبم دوستش دارم.
بالاخره دنیا است دیگر.
زندگی همین است دیگر.
و فاطمه هم نا مطلوب است دیگر.
ورژن خوبی دارم که همیشه در آینه ام را میبینم ولی استفاده ای ازش نکرده ام.
نمیدانم شاید پس از مرگ آنجا که قرار است زیر پایم خالی شود و سقوط کنم در جهنم.
آنجا کمی خوب باشم تا خدا شاید دلش به رحم بیاید.
بگوید این احمق بود و گذشتم.
شب مهمان داریم و فردا و فردا شب هم ایضا.
نمیدانم چه بپوشم.
مدتیست برایم اهمیت پیدا کرده است، اینکه پرنسسی باشم.
از چیز های صورتی هم خوشم میاید.
از اینکه آن سویِ دخترانه ام را هم نشان دهم.
از استرس و وحشی گری دور باشم.
مطلوب باشم و بابِ میلِ مامان.
ولی نمیخواهم.
من اینطور ام.
اگر قرار باشد فاطمه نباشم که دیگر هیچ چیز نیستم.
این فاطمه را دوست دارم.
حتی اگر مدام اذیت شود و به دیگران ضربه بزند و ناراحت کند.
خودم هم اذیتم آ ولی همین است دیگر.
تغییر هم میشود داد و بلدمش ولی بنایش را ندارم.
ناراحتم.
بسیار زیاد.
همین حالا علی آمد و لبخند زد.
صورتم را ناز کرد و مرا بوسید.
گریه ام گرفت.
او پرسید که چرا گریه میکنم؟
و من گفتم ناراحتم.
گفت: اَد کی؟
گفتم: اَد کودَم.
گفت: نالاعَت نَبات، تو کیلی کوتگِلی!
و نازم کرد و رفت.
من هیچ وقت خاله ی خوبی نبودم.
هیچ وقت فاطمه ی خوبی نبودم.
کاش زندگی در زمانی که مهدی بود می ایستاد.
آن موقع خوب بود.
من هنوز بچه بودم و درد و رنج را نفهمیده بودم.
ته رنج من این بود که زانویم پاره شده است چون با دوچرخه خورده ام زمین.
یا درد این بود که دستم در رفته است چون با اسکیت خورده ام زمین.
آن موقع ها خوب بود.
بهترین روز های عمرم بود، نه دروغی نه کبر نه غضبی.
و حالا غمگینم، این هم از دستِ خودم است.
کاش میشد قلبم را در بیاورم و برای عاشق شدن بگذارم سر جایش.
آن موقع هم اگر از عشق رکب میخوردم، میانداختمش دور.
بسم الله
صبحانه آماده کردن برای مهمان، آن هم ساعت ۸ صبح وقتی شبش سه خوابیده ای واقعا لذت بخش است.
با دست و صورتِ نشسته دیگر نمیتوانی لحظاتی بنشینی تا یادت بیاید کجا هستی و که؟
باید سریع بلند شوی، چشم هات سیاهی روند، آب به صورت بزنی و اعصابت هم خورد نباشد.
لیوان ها را داخل سینی بچینی و هر چه نعلبکی بیشتر، بهتر.
طاها مامور بیدار کردنِ من بود امروز.
بابا که داشت گوشت ها را میشست، از توی حیاط گهگاه به طاها میگفت که خاله فاطمه ات را بیدار کن.
طاها ی بیچاره هم می آمد و میگفت: خاله، بیدار شو که پایاپای بازی کنیم.
از دیشب یک بازی فکری جالب داشتیم که هیجان بالایی دارد و کمی هم مسخره است.
ولی خوب است.
آخرش بعد از چند بار صدا زدن بلند شدم و رفتم سمت دستشویی.
دست و بالم را شستم. صبحانه را آماده کردم و از همان اولِ صبح آن روی طنزم را نشان بچه ها دادم.
عمه ی طاها که میشود دختر عمه ی من از دیشب با دختر هاش آمده اند خانه مان.
خیلی خوبند. همیشه آن ها را دوست داشتم و دارم.
دختر هاش بزرگ شده اند و یکیشان پایه ی دورهمی های شبانه ی دخترانه است.
از آنها که هر رازی فاش میشود و هر غیبتی کرده.
سر صبحانه، خامه و مربا را برای بچه ها گارنیش کردم.
یک اسمِ مینیمال یا ابزورد هم رویش میگذاشتم و بچه ها حض میکردند.
چایِ خون خروسی ای خوردم و بعد صبحانه را شروع کردم.
چای خوردنم زیاد شده است.
دیشب بعد از تجمعات در همان خیابان، سه تا چای استکانی خوردم، خون خروسی.
البته خون و آب قاطی شده بود.
زیاد هم غلیظ نبود.
اما واقعا در های اعتیاد به رویم باز شده است.
اینطوریست که بعضی شب ها که در خیابان چای نخورده باشیم، با ماشین انقدر موکب ها را دور میزنیم تا چای استکانی ای که تلخ نباشد با قند پیدا کنیم.
شب یک عالمه مهمان داریم، بابا گوسفندی کشتند برای سلامتی حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه و عید غدیر، ایضا کربلایمان.
خوشبحال گوسفند ها، آنها یه کمال میرسند صرفا با خوردنِ سبزیجات.
حالا ما انسان ها باید تقوا پیشه کنیم، گناه نکنیم و خیلی انسان خوبی باشیم تا به کمال برسیم و اگر خدا عاشقمان شد، شهیدمان کند.
پروسه ی نفس گیر اما در آخر قشنگیست.
حتی در مسیرش هم قشنگ است.
هر گوسفندی که میخواهد تیزیِ چاقو را بر رگ هایش حس کند، من برایش گریه ام میگیرد.
بچه که بودم مهدی نمیگذاشت آن لحظات را
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گر پدر رفت، یکی مرد خدا هست هنوز ❤
@vorojaksiyasi
همین الان یه سوسکِ بالدار اومد داخل اتاق از پنجره و روی دیوار نشست.
دقیقا دیوار کنار تخت.
به ثانیه قبض روح شدم، رفت بیرون.
وقتی رفت بیرون هم قبض روح شدم.
الان من موندم و فشارم که افتاده.
پنجره را نمژتونم برم ببندم.