هدایت شده از ݪَبْݒَࢪ
722.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منتظریم کی شب حمله فرا میرسد
امر ز فرماندهیِ کل قوا میرسد
هدایت شده از حامد کاشانی
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم الله
حرف برای نوشتن زیاد است و آن کس که بفهمد کم.
حتی شاید: لا موجود.
باید سعی کنم دیگر جملاتم را از سطحش نگویم و کمی به ژرفش بروم.
مثلا اگر جمله ای چهار کلمه ای را تند میگویم.
همان را بکنم ده جمله ی دوازده، سیزده کلمه ای که حسِ میانِ کلمات و حتی هجا ها را منتقل کند.
حوصله ای ندارم البته.
اگر حوصله به مثابه آن مخزن رادیات باشد، آبش خشک شده.
آبش را چک کرده ام و خالیست.
نیاز به هوا گیری دارد.
من هم زورم نمیرسد که سرِ آن لوله کوچک تر را باز کنم.
مثلا برای چهار صد و پنج، همیشه آقا رسول هواگیری میکند.
چون زور دارد و میتواند به آنی، سرش را باز کند.
ولی من تهش زورم به سرِ رادیات برسد.
حسم، حسِ آن گرگی نیست که خونش گیاهی را خشکانده است.
حسم، حسِ آن گرگیست که زوزه اش زنِ آبستنِ چوپان را ترسانده و بچه شان نیامده، در پارچه ای سفید پیچیده شده و همراهِ پیرمردِ تازه مُرده ای خاک شده.
چند روز بایستی صبر کند که چوپان دوباره آن موجوداتِ پر پشمِ احمق را بیاورد تا من بخورم؟
البته که بعضی وقت ها با خودم میگویم، گوسفند هم شد غذا؟
اینجا که آفریقا نیست، از آن پرنده های کوچک داشته باشد که دندان های تمساح و امثالهم را تمیز میکند.
دندان به چه بمالم که پشمِ دو رنگِ میش بچه ای از بینشان بیرون بیاید؟
از چوپان هم خوشم نمیآید.
فحشی داد به صاحب زوزه که خوشم نیامد.
من زوزه نکشم، شغال بیاید برایت لفاظی کند که زنت از ترس اینکه هلهله جن ها نباشد سکته کند و دو نفر را ببری زیر خاک؟
آدم ها دیگر قدر نشناس شده اند.
نمیگویم بیایند قدرم را بشناسند.
ولی حداقل بد رفتاری نکنند.
من اگر گوسفندی شکار میکنم، چون آن لندهور گوشتش یک مرضی دارد که اگر آدم بخورد میمیرد.
پیسی میگیرد.
هرچیزی اصلا.
بچه اش نمیشود.
یا شوهرش میمیرد.
هرچه.
چوپان قرار است با چند مرد از ده، بیاید گرگ را بکشد.
وقت آن رسیده بروم زنِ چوپان را بخورم.
یکی نیست بگوید بنشین خانه ات، زنت سقط کرده است.
حالا چه با زوزه ی من، چه با زخم زبان های مادرت که خوب شد سقط شد وقتی پسر نبود.