بسم الله
برای نماز صبح که بیدار شدیم دیدم بابا دارد میرود.
بابا: فاطمه بابا، بیا منو تا میدون مطهری برسون.
اما اینجا من فکر کردم میدان روح الله منظور باباست.
باشه ای گفتم و بلند شدم که سیزه از آنطرف گفت: اسنپ بگیرم براتون؟
و بابا گفت: اره، یه اسنپ بگیرید سریع.
من و سیزه، که از دیشب خانه مان بود و شب افتخار داده بود و کنار ما دراز کشیده بود و خوابیده بود؛ سریع اسنپ گرفتیم و تپسی.
تپسیِ من سریع تر قبول کرد.
گفتم: بابا انگشتراتون و برداشتید؟
بابا: بله بابا.
کمی بیدار ماندم، در حد دو سه دقیقه تا اینترنتی پرداخت کنم.
بعدش هم سر گذاشتم و خوابم برد.
همه ی فکر و ذکرم این بود که این انگشتر دارد کم کم به صاحب اصلی اش نزدیک میشود.
فروردینِ سال نود و شش بود که در دیدار با رهبرِ شهیدم، در حرم مطهر رضوی؛ آقا خودشان این انگشترِ حدیدِ حرز نوشته را بین نماز مغرب و عشاء به بابا دادند.
سر نماز جماعت نشسته بودیم، در حال تعقیبات نمازِ مغرب. آقا که امامِ جماعت بودند برگشتند و به بابا که در صف دوم نشسته بودند، اشاره کردند که بیا.
بابا بلند شدند و رفتند سمت آقا.
آقا با بابا مکالماتی داشتند و بعد هم انگشتر را از انگشتشان در آورده اند و به بابا دادند: شنیدیم که در قم خدمت به خانواده هایِ شهدا میکنید، این هدیه ی من به شماست.
و چقدر ما همه خوشحال بودیم.
قلب هایمان در پرواز بود و انگشتر را انقدر میبوسیدیم و به چشم هامان میکشیدیم که حد نداشت.
چقدر این هدیه ی آقا ارزشمند و بی بدیل است.
و خوش به حال آن انگشتر که روزگاری در دست آقا بوده است و جرمی که بهش نشسته بود در همان روزی که هدیه دادند به بابا، برایمان شگفت آور بود که: واااای این از اون انگشتر نو آ نیست که آقا میدن، نگاااا جرم داره. این و آقا استفاده کردن.
وااااای....
و وقتی از آن خاطرات بیرون میایم، انگار همه جا خاکستری است، سکوت است و صدای سکوت دارد قلبم را میدرد. انگشتر را در دست میگیرم و میبوسم.
اشک امانم نمیدهد، من آن لحظه ای را میخواهم که آقا آمدند داخل و همگی بلند شدیم. بعد نور بود که از صورتشان میتابید.
والله که آن نور را دیدم.
آن محبت و آرامش را دیدم.
حس کردم و لحظاتی در آن نفس کشیدم.
الحمدالله کما هو اهله که خداوند آن لحظات را برایمان مقدر کرد.
ظهر از خواب بیدار شدم.
سریعا ظرف ها را شستم و داشتم آشپزخانه را مرتب کردم که دیدم بابا آمدند.
ساعت دو شده بود.
چفیه ای که به بابا دادم تا تبرک کنند را بوسیدم.
وقتی ویدیو ها را میبینم قلبم دارد از جا کنده میشود.
و قطعا چقدر برای بابا سخت بوده است این دیدار با آقا، دیدار با پیکرِ مطهر آقا.💔
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
دوازده امِ تیرِ هزار و چهارصد و پنج
صد و بیست و ششمین روزی که هنوز انتقام نگرفتیم.
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
هدایت شده از کانال حسین دارابی
به این نیت بریم تشییع آقای شهید
الهی آنقدر جمعیت عاشق بیان تهران
تا تمام خیابانهای اصلی و فرعی
مملو از جمعیت عاشق بشه
تا هرگز به مصلی نرسم
لازم نیست پیکر مطهر آقا را ببینم
لازم نیست دستم به تابوت آقا برسه
اما مهم است همه جهان ببینند که آقا
این همه خونخواه دارد که تمام تهران و
تمام خیابانهای قم و تمام خیابانهای
مشهد بلکه تمامایران خونخواهاو هستند
خون مطهر آقای شهید عالم را بیدار کرد
مواظب باشیم خواب نمانیم و با حضور
در رزمایش تشییع آقای شهیدمان
قیام جهانی را برای انتقام رقم بزنیم
✍محمدتقی حسین
#باید_برخاست
@hosein_darabi
بسم الله
دیشب خانه ی پسر عمه ام آقا رحمان بودیم تا نماز صبح حرکت کنیم به سمت تهران و تشییع.
و اما جنگ.
بسم الله دیشب خانه ی پسر عمه ام آقا رحمان بودیم تا نماز صبح حرکت کنیم به سمت تهران و تشییع.
نماز صبح را که خواندیم بلافاصله حرکت کردیم سمت مترو کهریزک.
اما آقا رسول کهریزک را هم رد کردند و همینطور ادامه دادیم تا رسیدیم به خیابان جمهوری و ماشین را پارک کردیم.
ساعت پنج صبح بود که میدان انقلاب بودیم.
هنوز هوا خنک بود که مردم میدان را پر کرده بودند.
خیلی ها از ساعت ها قبل آنجا بودند.
همگی انگار یک چیز بودند، منتقم.
همه انتقام میخواهیم.
خدای عزوجل شاهد است که بخاطر یک لبخنده آقا هم که دیگر قرار نیست داشته باشیمش، باید توی دهانِ حرامزادگان بزنیم.
دلم گرفته است، خیلی بد.
بغض در گلویم به مثابه بچه یتیمیست که خود را در انباری حبس کرده است و میخواهد پدر بیاید.
خدا لعنت کند عاملینِ این جنایت بر مردِ پاکِ با خدایِ روزه دار را.
ساعت های هشت بود که حرکت کردیم سمت خیابان آزادی.
سیلِ منتقمان حیرت انگیز است.
ساعت های یازده و نیم رسیدیم به تقاطعی که نوشته بود سمت راست تقاطع شیخ فضل الله.
تراکم جمعیت خیلی زیاد شده بود و داشتیم به نامحرم میخوردیم.
داخل بوستانِ خانواده زیر اندازِ نازکی پهن کردیم و طاها که از صبح کالسکه و علی را راه برده بود، دراز کشید و خوابش برد.
از ساعتِ سه شب بیدار است.
علی هم خوابید.
خانومی گفت آن جلو تر جمعیت قفل شده بود و نمیشد جلو تر رفت.