و اما جنگ.
بسم الله دیشب خانه ی پسر عمه ام آقا رحمان بودیم تا نماز صبح حرکت کنیم به سمت تهران و تشییع.
نماز صبح را که خواندیم بلافاصله حرکت کردیم سمت مترو کهریزک.
اما آقا رسول کهریزک را هم رد کردند و همینطور ادامه دادیم تا رسیدیم به خیابان جمهوری و ماشین را پارک کردیم.
ساعت پنج صبح بود که میدان انقلاب بودیم.
هنوز هوا خنک بود که مردم میدان را پر کرده بودند.
خیلی ها از ساعت ها قبل آنجا بودند.
همگی انگار یک چیز بودند، منتقم.
همه انتقام میخواهیم.
خدای عزوجل شاهد است که بخاطر یک لبخنده آقا هم که دیگر قرار نیست داشته باشیمش، باید توی دهانِ حرامزادگان بزنیم.
دلم گرفته است، خیلی بد.
بغض در گلویم به مثابه بچه یتیمیست که خود را در انباری حبس کرده است و میخواهد پدر بیاید.
خدا لعنت کند عاملینِ این جنایت بر مردِ پاکِ با خدایِ روزه دار را.
ساعت های هشت بود که حرکت کردیم سمت خیابان آزادی.
سیلِ منتقمان حیرت انگیز است.
ساعت های یازده و نیم رسیدیم به تقاطعی که نوشته بود سمت راست تقاطع شیخ فضل الله.
تراکم جمعیت خیلی زیاد شده بود و داشتیم به نامحرم میخوردیم.
داخل بوستانِ خانواده زیر اندازِ نازکی پهن کردیم و طاها که از صبح کالسکه و علی را راه برده بود، دراز کشید و خوابش برد.
از ساعتِ سه شب بیدار است.
علی هم خوابید.
خانومی گفت آن جلو تر جمعیت قفل شده بود و نمیشد جلو تر رفت.