eitaa logo
و اما جنگ.
35 دنبال‌کننده
30 عکس
8 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله ساعت چهار و ده دقیقه بود که رفتم توی آشپزخانه تا برای سحری نیمرو بپزم. یک کاسه ی آبگوشت خوری از کابینت برداشتم و ایضا یک کاسه ی ماست خوری. قرارم بر این بود که تخم مرغ ها را اول داخلِ کاسه ی ماست خوری بشکنم و اگر مشکلی نداشت بریزمش داخل آبگوشت خوری. شش تا تخم مرغ شکستم و یک هو دیدم که کاسه ی ماست خوری، تمیز و سالم مانده است. آری این است ذهنِ من. خنده ام گرفت. برگشتم توی اتاق ‌و‌ گوشی را برداشتم تا عکسی از این شاهکار بیاندازم. بین راه ساق پایم به پله ی آشپزخانه خورد. این هم بالاخره جزیی از جنگ است. پس درد را خوردم و عکس را گرفتم. بابا را صدا زدم: بابا میشه بیاین؟ من بلد نیستم خوب تخم مرغ بپزم. بابا آمدند و یک نیمرو ی ربی پختند. کمی ترشیِ مگدوس داخلِ ظرف ریختم و وسایل سفره را آماده کردم. گاهی وقت ها از همان دم آشپزخانه، سفره را به وسط هال، جایی که مد نظرم است پرتاب میکنم. اگر روی هدف نشست که فبها ولی اگر موفق نبودم با نمکدان دوباره امتحان میکنم. البته که نمکدان را از فاصله ی کمتری پرت میکنم. دیگر انقدر ها عقلم میکشد که بین خانواده ی نمک ها جدایی زیادی نیندازم. آنقدر ها هم بیشرف نیستم. مامان را بیدار کردم و سه تایی نشستیم پای سفره. چقدر گردو های داخل مگدوس را دوست دارم، بادمجانش را هم. به فکرم زد با زرشک هایی که داریم، یک مربای زرشک جدید درست کنم. ولی خب باز به خودم نهیب زدم که توی جنگ کی مربای زرشک میخوره؟ مخصوصا حالا که ماه رمضان دارد تمام میشود و برگشتن به روال عادی زندگی که صبحانه خوردن هم شاملش میشود، سخت است. سحری را خوردیم، نماز و سوره فتح. آمدم دراز کشیدم، ولی خوابم نمی‌برد. نفهمیدم کی خوابم برد. ظهر ساعت هایِ ۲ بابا بیدارم کرد: بس نیست بابا؟ واقعا بس بود. کمرم دوباره در گرفته بود. ستون فقرات را اگر در نظر بگیرید، میشود گفت دو طرفش به همان اندازه ی ستون درد میکرد. کمی راه رفتم، نماز خواندم و مامان را دیدم که دارد آش می‌پزد. یک قابلمه ی بزرگ. به من گفت بروم پایین و سبزی را هم بزنم تا نسوزد. رفتم توی حیاط اما جز پیاز های در حال سرخ شدن، چیز دیگری ندیدم. چند باری داخل خانه و حیاط را نگاه کردم. گفتم اگر ندیده باشم و بسوزد، دهانم سرویس است. پیاز ها را هم زدم و کمک کردم تا روغن و آتش زود تر آنها را سرخ کند. همیشه به این فکر کرده ام که اگر زجر بکشند یا اذیت شوند چه؟ ولی بعدش با خودم گفتم: خب میخواستن طوری نباشن که با سرخ شدن بهتر بشن. چقدر از کیبورد گوشی ام بدم می‌آید. جدیدا اگر اشتباهی کلمه ای را بنویسم خودش درست نمیکند. یا سعی در درست کردنش هم دلقک بازی شده. پیاز ها را سرخ کردم و مامان آمد داخل حیاط. + مامان سبزی نیست که. مامان: گفتم سبزی؟ + اره. مامان: طلایی که شدن صدام کن بیام. من دوباره به سرخ کردن ادامه دادم. گوشی ام را کمی چک کردم. تا اینکه آن گازه بزرگِ بیادب، قصد جانم را کرد. پایم خورد به یکی از شعله زیاد و کم کن هایش و بعد امدم که درستش کنم یک هو آتشِ زیادی از یک جایش داد بیرون، با صدایی بلند. یاعلی بلندی گفتم و دستم را به سرعت عقب کشیدم. پرز های روی انگشتانم سوختند. مامان آمد گاز را خاموش کرد. جویای اتفاق شد و من شرح دادم. خندید و فلفل،‌ زردچوبه را داخل پیاز ها ریخت. کفگیرِ چوبی را مثل بچه های دو ساله از مامان گرفتم و گفتم: من، من. من هم میزنم. چقدر لذت بخش است رنگ دادن به پیاز ها. پیاز ها را مامان برد بالا و من هم دنبالش رفتم. یادم نمی آید چکار کردم در این بازه تا اینکه سیزه آمد خانه مان. شاید برایتان سوال شده باشد سیزه یعنی چه؟
سزار به زبان یونانی یعنی امپراطور، سیزٰه گفتار عامیانه ی سزار است. سیزه آمد، اش را پختیم و بعد هم رفت تا افطار را خانه اش باشد. مامان و بابا هم افطار، تهران؛ خانه ی یکی از آشنایان دعوت بودند و بابا سخنران بود. من ماندم و ننه. ننه هر دو دقیقه می‌گفت: اذان گفتن، بیا افطار کن. + هنوز یک ساعت مونده. و این چرخه تا دم اذان ادامه داشت. سفره را پهن کردم. دو تا چایی ریختم. برای خودم نبات انداختم توی لیوانم. اما برای ننه نریختم، چون دوست ندارد. دو کاسه آش ریختم و بردم خانه ی همسایه مان. برگشتم و نشستم پای سفره. افطار کردیم با ننه و آشِ جو‌ خوردیم. الحق و الانصاف که آشپزیِ مامان محشر است. چه نیمرو بپزد و چه فسنجان. بعد از افطار نماز خواندیم و من سعی کردم پشت سر ننه بایستم که بعدش دبه در نکند که سه رکعت خوانده ام. جدیدا شروع کرده است به شمردن رکعات نماز بنده. اینگونه است که مامان و بابا نشسته اند، چادر نمازم را که در می‌آورم میگوید: سه رکعت خواندی. و من توضیح میدهم: یه سه رکعتی خوندم، یه چهار رکعت. ننه: نه سه رکعت خوندی. بگذریم. بعدش هم سیزه و آقا رسول و علی آمدند. قابلمه ی آش را آقا رسول داخل ماشین گذاشت و بعد هم حرکت. طاها را بخاطر مجادله با علی نیاورده بودند. سر راه رفتیم طاها را هم برداشتیم از خانه شان و بعد رفتیم یک موکبِ غریب و آش را دادیم تا پخش کنند. علی در موکب، گوشی ام را گرفت و چند ویدیو مسیح گرفت، از ما مصاحبه کرد و بعد هم جمع کردیم و رفتیم راهپیمایی ماشینی. شب خوبی بود. خوراکی خریدم در بین راه. علی اما همه را گرفت و گفت: عَمش برایِ کُدَمه! یک نیم ساعتی دهن همه مان را سرویس کرد و بعد قرار شد جشن بگیریم و همه باهم بخوریم. علی: به داداشم نَمیدَم. این جا بود که چیپس را باز کردم. اولش با حواس پرت کردن علی، یک مشت چیپس به طاها دادم که عقب نشسته بود. راستی یادم رفت بگویم آقا رسول بین راه پیاده شد و رفت خانه. برای همین من جلو نشستم و علی روی پایم. دیگر آخر های خوراکی ها علی انگار رفته بود روی دراگ و داشت به شدت مسخره بازی میکرد. خیابان ها مثل شب های گذشته شلوغ و خوب بود. آسمان را نگاه میکردم گهگاه، تا ببینم نوری، موشکی چیزی میبینم یا نه! اما هیچ چیز نبود. سیزه من را رساند خانه و کمی صبر کردیم دم در تا بابا و مامان برسند، کلید نداشتم و ننه را هم نمیشد از خواب بلند کرد برای یک در باز کردن. گناه دارد بنده خدا. این را حتما باید بگویم. یکی از معضلاتی که این شب ها دارم، دستشویی رفتن است. آب نخورم که تشنه می‌شم و اگر آب یا مایعات بخورم، خلا را نباید از یاد برد. یکی از مهم ترین تاکتیک هایم در این شب ها پیدا کردنِ دستشویی است. حالا که جنگ است نباید دنبال دستشویی خوب گشت. صرفا یک دستشویی باشد که خیالمان را راحت کند. اگر جنگ تن به تن و شهری شود و دستشویی مدنظرم در تیر رس دشمن باشد، میروم آنجا؟ خیر. در یک خانه ای را میزنم و اگر اجازه ندادند. یا اسلحه ام تهدیدشان میکنم. البته اگر آن موقع اسلحه داشته باشم. اگر نه که شاید با چاقو. اگر چاقو هم نبود، میروم خانه ی بعدی را در میزنم. بالاخره شاید کسی پیدا شود که به دختر مظلومی مثل من اجازه دهد تا از دستشویی شان استفاده کنم. من میروم نماز بخوانم و بعد بخوابم. ان شاء الله که بتوانم زود بیدار شوم. بیست و هشتمِ اسفندِ هزار و چهارصد و چهار نونزدهمین روز جنگ .
شرحش در روزنوشت آمده است.
بسم الله پریروز را ننوشتم چون حوصله اش را نداشتم. اعصابم حسابی خورد بود و کوچک ترین رفتار، حتی خوب و مهربانانه منجر به وحشی شدنم میشد. دیگر به جایی رسیدم که گریه کردم و گفتم بدرک، بگذار یک آدم حیوان باشم، همه که نباید خوب باشند. بالاخره خانواده به یک آدم وحشی هم نیاز دارد، همه که نباید مثل مهدی شهید شوند یا مثل سیزه روضه خوان ابا عبدالله علیه السلام! یکی هم باید مثل من باشد. چند خط بالا روز نوشتِ روزِ بیستم است. شبش هم رفتیم بیرون و خوش گذشت. بعد از نماز صبح هم صدای جنگنده شنیدم و رفتم بالای پشت بام. بگذریم. چقدر جیگر را دوست دارم. البته بستگی به پختش هم دارد. مثلا بعضی ها خیلی سفتش می‌کنند و آتش را به تک تک سلول هایش می‌رسانند. این خوب نیست. جگر باید داخلش کمی نرم باشد. نمک بهش بشیند و آن دنبه ی ذغال خورده، مزه اش را بیشتر کند. چیز برگر را هم دوست دارم آ، ولی جگر یک چیز دیگرست. اصلا جگر جنگیست. میشود در بهبه جنگ یک گوسفند خرید یا برای جلوگیری از تلف شدنش با جراحاتی که برداشته، ذبحش کرد و بعد جگرش را روی آتش زد. سیخ چطور پیدا میکنم؟ با چوب هم میشود. سر چاقو هم ایضا. ولی ذبحش را نمیتوانم. اصلا توانش را ندارم. شاید بتوانم آدم بکشم، ولی حیوانات را هرگز. بالاخره یکی از آن نزدیکی ها رد میشود که صدایش کنیم و بیاید گوسفند را حلال کند. مزدش را هم یک ران گوسفند میدهیم. بقیه اش را هم میپزیم برای جنگ زدگان. اگر آتش نبود و خیلی دلم جگر میخواست میتوانم خام هم بخورم. من جگر خام هم خورده ام. بلافاصله که از تنِ خون فرار کرده ی گوسفندِ پسر عمه ام جگر را در آوردند، پسر عمویم گفت: هرکی این یه تیکه رو بخوره صد تومن میدم بهش. آن زمان صد تومن خیلی بود. مهدی هنوز شهید نشده بود. نگاهی به مهدی کردم و ازش اطمینان را که گرفتم گفتم من. گفتم: اول تو بخور. خطاب به مهدی. مهدی هم نمک زد و خورد. من هم بچه ای بودم که مهدی برایم مرجع تقلید بود. هر کاری که میکرد را میکردم. سریع یک تکه ی کوچک از پسر عمو محمد علی ام گرفتم و مهدی نمک زد و خوردم. خوب بود. مزه ی جگر خام میداد. من حتی به تخم مرغ خام هم خورده ام. +چرا و چگونه؟ چون مهدی که می‌رفت بوکس، چند مدتی تخم مرغ خام میخورد. من هم جو گیر. چشم هام را بستم و یکم خوردم. حالم را بد کرد ولی مهدی گفت: تو دهنت نگه ندار حالتو بد میکنه، قورت بده. و بعدش سریع آب خوردم. روزگار خوبی بود. امروز ساعتِ یازده مامان بیدارم کرد تا بلند شوم و خانه را جارو بزنم. من اما خواب را به مثابه مادری که میخواهند بچه اش را ازش بگیرند، بیتابش بودم. بلند شدم کمی راه رفتم. بالشت های داخل هال را جمع کردم و وقتی بابا رفتند نماز جمعه، گوشی ام را کوک کردم تا ده دقیقه بخوابم. آن ده دقیقه شد یک ساعت. خوب بود. بلند شدم. دیدم مامان هنوز در حال کلنجار با ننه است تا ببردش حمام. اما انگار ننه هم خواب را ترجیح می‌داد. کمی بعد بابا برگشت و من هم شروع کردم جارو کشیدن خانه. خدا بیامرزد مادر پدر بابا را، کمکم‌ کرد. فرش ها را بلند میکرد تا سرامیک های سفید را هم جاور بزنم. مبل ها را هم جا به جا کرد تا دیگر از بیخ جاروی اساسی بخورد خانه. بعد گرد گیری کرد بابا و من اتاق و آشپزخانه را جارو زدم. در این بین با مامان دعوام شد، سر درست جارو زدن. رفتم داخل آشپزخانه و گریه کردم. بابا دو سه تا تکه ظرف از صبحانه ی ننه را شست و بعد ظرف تا را داخل کابینت ها چیدم. مامان که همه ی لباس چرک ها را شسته بود از صبح، حالا جوراب ها را هم انداخت داخل ماشین تا آن ها هم شسته شوند. مامان رفت دوره قرآنی که روز آخرش بود و بابا کمی خوابید و ایضا من. ساعت چهار و نیم بیدار شدم. دوتا کتری بزرگ آب کردم و گذاشتم تا جوش‌ بیایند. از وقتی مهدی شهید شده، سال تحویل ها را می‌رویم سر مزارش. اینبار هم افطار را قرار بود بعد سال تحویل همان جا بخوریم. وسایل مورد نیاز افطار را آماده کردم. مامان هم رسید. نون را هم آقا رسول قبول زحمت کردند. لباس های ننه را عوض کردم و لباس دیگری تنش دادم. قرآن برداشتیم و یک عکس از سیدِ شهید. هنوز هم باورم نمیشود. واقعا سخت است. بعد از ترور شهید سید حسن، به بابا میگفتم، یعنی امکان داره که آقا را هم بزنن؟ و بابا دلگرمی میداد که نه! جرعتش را ندارند. ولی آن ها احمق بودند و گور خودشان را کندند با آن عملِ سخیف و قبیح. سوار ماشین شدیم. پرچم های ایران و فاطمیون را برداشتیم و حرکت کردیم سمتِ بهشت معصومه سلام الله علیها. در راه جامعه کبیره را تا یک سومش گوش دادیم و بعد رسیدیم. بعضی از خانواده های شهدا آمده بودند.
زیر اندازی تا شده را پایین پای مهدی پهن کردیم و مامان و ننه نشستند روش. مامان شروع کرد به قرآن خواندن و ننه هم‌ برای مهدی گریه میکرد. سیزه و آقا رسول و دو پسرانشان رسیدند. من از تلوبیون شبکه سه را آوردم و سال تحویل شد. امسال عجیب بود. همه اش، خوب، بد، خوشحالی و غمش، همه خاطره شد. از خداوند فقط ظهور حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه را خواستم. تا او نیاید دنیا قشنگ نمیشود. بعد هم روبوسی و اذان. آنطرف تر از مهدی روفرشی سیزه را پهن کردیم و نماز خواندیم. بعد هم سفره پهن کردیم و افطار کردیم. خیلی خوب بود. برگشتیم خانه. شام را مهمان بابا بودیم و بعدش هم به رسم هر شب رفتیم بیرون. کمی بیست و نهمِ اسفندِ هزار و چهارصد و چهار و روز تحویل سال ایضا بیستمین و بیست و یکمین روز جنگ .
بسم الله ساعتِ چهار و نیم، سحر چای خوردیم و شکلات. من: بابا اگر سحری نخوریم حرومه؟ بابا: نه، ثواب داره. چای با نعلبکی زیرش میچسبد. من اگر چای را در نعلبکی نریزم، اصلا آن چای، چای نیست. اذان گفت و نماز خواندیم و یک سری دعا و از این حرف ها. خوابیدیم. صبح ساعت هفت و هشت دقیقه بابا، صدایم کرد: بابا، پاشو که نماز دیر شد. من: اگر نیام اشکال داره؟ بابا: بله، حیف نیست؟ سریع بلند شدم و رفتم صورتم را شستم. از همان نه سالگی که به سن تکلیف رسیدم سالی را یادم نمی آید که به نماز عید فطر نرفته باشم. یادم است بچه تر که بودم، وسط قنوت هم خوابم برده است. یک سری به مهدی گفتم: توی هر قنوت خواب بودم. حتی سجده ی آخر که امام جماعت خیلی طولش داد. مهدی: همینکه تو با این سن رفتی و نماز خوندی، خودش خیلییه. آماده شدیم. رفتیم دم در. بابا: پیاده بریم. اخمی کردم: نه با ماشین. بابا: پس برو سوییچ و بیار. رفتم که سوییچ را بیارم، پایم به پرده ی قهوه ای رنگ گیر کرد و نزدیک بود بیوفتم. یعنی اگر می‌افتادم، دیگر مگر خود خدا میآمد و اعصاب خورد من را درست میکرد. دم مسجد پیاده شدیم. بابا رفت ماشین را پارک کند. دیدیم که شروع شده است و زنانه پر شده است. مسیری را طی کردم تا بروم دم ماشین. به بابا قضیه را گفتم. بابا رفت داخل مردانه. ماشین را برداشتم و رفتم مامان را سوار کردم. رفتیم چند کوچه بالا تر. بخاطر اعصاب خورد شده ام، از داخل کوچه پس کوچه انداختم و راه را گم کردم. از خانومی سوال کردم که مسجد کجاست؟ و گفت: اون جلو تر بیا دنبالم. گفتم: بفرمایید با هم بریم. از من اصرار و از او تعارف. خب زنِ مومن، بیا بشین تو ماشین دیگه. چرا تعارف میکنی. اینجا هم حاج خانم اعصابم را خورد کرد. سوار شد و رفتیم دم مسجد. سر اینکه کجا پارک کنم هم حاج خانم اصرار داشت که همین جا پارک کن. خب عزیز من، اگر من راننده ام میدانم ماشین اینجا جا نمیشود. خلاصه که با مامان پیاده شدند و رفتند داخل مسجد. دو کوچه آن طرف تر ماشین را آمدم پارک کنم که یک لوله ی سیاه بیرون آمده از خانه ای زیر ماشین گیر کرد. پیاده شدم و به آن لوله فحش دادم. فکر میکردم نرم باشد. اگر چهار صد و پنج بود، بدرک. نمیخواهم ماشین بابا وقتی دستم است را خراب کنم که بعدا از داشتنِ چهار صد و پنج محرومم کنند. زندگی را میبینید؟ همینقدر سخت است. خلاصه اش کنم، وقتی داشتم به لوله فحش میدادم یک دیوانه ی بنده خدا داشت با تعجب نگاهم میکرد. یحتمل با خودش گفته: اگر من دیوونه ام پس این چیه خدا؟ نماز را شروع کردیم. بماند که خیلی کند تکبیر های قنوت را می‌گفت. و من میخواستم گریبان چاک کنم. وااااای، اینکه مکبر قنوت را خیلی آرام میخواند به کنار، امام جماعت هم نماز را طول میداد. هرچقدر هم تشهد و سلام را بخواهی با خلوص نیت بگویی باز هم آنقدر طول نمی‌کشد. بگذریم، بابا زنگ زد که نانوایی اینجا بسته بود، نان هم بگیرید از سر راه. یک نان بربری چند کوچه بالا تر بود. مامان رفت و چند دقیقه بعد آمد. در این بین من صندلی را کمی صاف کردم تا بخوابم. دو تا مرد آمدند و کنار ماشین در حال صحبت کردن. خب مرد حسابی تو که ده بار تو ماشین را نگاه کردی که. دیدی یک خانم داخلش نشسته. گمشو آن طرف تر. واقعا نمیفهمم. اصلا یک نگاه کردی دیدی یک خانم است، دیگر نگاه نکن. اینطور وقت ها که کسی داخل ماشین را زیاد نگاه میکند میگویم: بیا بشین تو ماشین. خیالتان راحت، او نمی‌شنود. برگشتیم خانه. نان بربریِ کنجتی را خوردیم و بعد با یک لبخند بلند شدم و رفتم تا بخوابم. شاید بگویید کنجدی است، نه کنجتی. اینجا من تصمیم میگیرم که چگونه کلمات را ادا کنم و بنویسم. کنجتی میتواند مزه ی خوب و برشته ی آن نان را برساند. خوابیدم، هرچند صدای تلویزیون نمی‌گذاشت اما من برنده شدم. ساعت دو بابا بیدارم کرد: ساعت چند دوستات میان؟ دستم را بالا بردم و سه تا از انگشت هایم را نشان دادم. بابا: پاشو بابا ساعت دو شده، ناهار بخور که دوستات الان میان. بلند شدم و ناهار خوردم. آماده شدم تا بچه های بسیج بیایند. چای آماده کردم و آمدند. بماند که نصفِ جلسه به چرت و پرت هایمان گذشت و نصف دیگرش هم راهبردی و خوب بود. بعدش هم پسر عمه ام با خانواده اش آمد. دلم برای زهرا، دختر عمه ام تنگ شده بود. اسم پسرش ایلیاست. و از ایلیا خوشم می‌آید. دختر کوچکش هم از من ترسید. با اینکه من محبوب ترین برایِ کودکان هستم. بعدش هم گذشت و نماز خواندیم و شام. خواب بر من غلبه کرد و اصلا نفهمیدم بابا اینا کی رفتند به خیابان. ناراحتم. خاک بر سر خواب که من را از ماموریت امشبم جا گذاشت. امروز سیزه را ندیدم، چقدر بد. جنگ فقط جنگ تن به تن. این مسخره بازی ها برای پدوفیل ها جذاب است. هرچند آنها چیزش را ندارند که بیایند جنگ تن به تن، جگر؛ جگرش را ندارند. اولِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج بیست و دومین روز جنگ .
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر دقت بفرمایید من هرگز آسیب رساندن دشمن به مردم خودمان را بازتاب نمی دهم و این کار را در شرایط جنگی اشتباه محض می دانم اما این کلیپ را حتما ببینید امدادگر ها هنگام بیرون کشیدن پیکر مطهر یک کودک آذری؛ بلند بلند گریه می کنند و یا حسین می گویند! ما با همه آن حرامزاده هایی که از ترامپ و نتانیاهو می خواستند تا بمب های آزادی آور خود را بر سر مردم ایران بریزند کار داریم این جنگ با پیروزی ما تمام می شود ما می مانیم و آنها! ما با همه آن سلبریتی هایی که لال شده اند کار داریم... ما خائنان را رها نخواهیم کرد... حالا که استخوان‌های اربابانشان را خُرد کرده ایم شکستن دنده های سست اینها شوخی بیش نیست. ✅ کانال شخصی علی‌اکبر رائفی‌پور در ایتا👇 🆔 @raefipour
بسم الله چیزی از بیست و سومین روز جنگ یادم نمی آید. ولی امروز خوب بود. صبح ساعت های ۱۱ از خواب بیدار شدم، صبحانه خوردم. اتاقم را مرتب کردم و حساسیتم شروع شده بود. اصلا امعاء و احشاءِ من از کجا باید خبر دار شوند که بهار شروع شده و تا آلرژی را بیدار کنند؟ از همان به اصطلاح ظهری که بیدار شدم، ابریزش بینی و خارش چشمانم شروع شده بود. رفتم ظرف های صبحانه را بشورم که بینش دیگر طاقت نیاوردم و رفتم یک قرصِ فکسوفنادین از کمدم برداشتم و خوردم. اینجا با خودم گفتم: خب جنگ است، فکر کن آب نیست. قرص را بدون آب آمدم قورت بدهم که در گلویم گیر کرد. چقدر حسِ قرصِ در گلو مانده بد است. حس خودِ قرص نه آ؛ حسِ منی که هرچقدر بعدش آب خوردم هنوز مانده بود در گلویم. حس میکنم زود تر اثر کرد. از این به بعد نقشه همین است. بعد از ظرف ها، آمدم کمی نشستم و گوشی را چک کردم. یاد آن سرباز پشت لانچر افتادم که دست ها و پاهایش قطع شده بود. چقدر سخت و طاقت فرساست. خدا به دلش صبر بدهد. سیزه گفت، سرباز آن فیلمی که نگاه می‌کرده است، ویدیو یِ دفن کردنِ اعضای قطع شده اش است. واقعا گریه ام گرفت. چقدر دست هایم را دوست دارم. و حتی پاهایم را. همه ام را دوست دارم. دم خدا گرم واقعا. سیزه آمد دنبال مامان و رفتند بیرون. من ماندم و ننه که خواب بود و بابا که داشت کار هاش را انجام میداد. رفتم حموم. حمام هم خوب است. کلا آب خوب است. همیشه. الحمدالله کما هو اهله. از حمام که آمدم دیدم کرمِ پمپیِ ژُتَم، رو به اتمام است. با خودم گفتم در جنگ که کسی کرم نمی‌زند. ولی واقعا کرم جزوی از زندگی من است. اگر کرم نباشد و دستان و صورتم خشک شوند، جگرم ریش میشود. پس کرم را در هر شرایطی باید استفاده کرد. ناهار خوردیم و بعد هم دوباره خوابیدم. مامان می‌گوید چرا انقدر میخوابم. باید بگویم چون بهار شده است و حساسیتم شروع شده. شاید هم نه. بالاخره بعد از ماه رمضان آدم باید چند روزی خمارِ خواب باشد تا سیستم بدنش به روز های بدونِ روزه عادت کند. با زنگِ دختر دایی ام، فاطمه سادات بیدار شدم. بیچاره تا از صدایم فهمید که خواب بوده ام، ترسید و خداحافظی کرد. این بشرِ مظلوم حسابی از منِ از خواب بیدار شده، زخم برداشته است. من بعد از خواب به یک گرگِ درنده تبدیل میشوم که هر لحظه ممکن است، دیوار های خانه را خون بردارد. واقعا نمیفهمم، چرا باید آدم را از خواب بیدار کرد؟ بگذریم. نماز خواندم و بعد ترموس ها را برداشتم و گذاشتم توی ماشین و رفتم سمت خانه ی سیزه تا طاها و دختر عمه اش را بردارم و بریم موکب. موکبمان در شهرک قدس است. بیست تا مقوای بزرگ هم خریدم، هانیه گفته بود. باران طوری به شیشه ی ماشین میزد که حتی دورِ تندِ شیشه پاک کن هم جوابش نمی‌داد. رفتیم در زیر باران، پرچم چرخواندیم و آش خوردیم. شیر کاکائویِ داغ هم ایضا. کیک یزدی را هم نام ببرم تا دلش نشکند. خدا را چه دیدی آن دنیا یک کیک یزدیِ کنجدی، یک هو میآید و جلویم را می‌گیرد که تو مرا خوردی و نامی نبردی از من. آنجا باید با لگدی پرتش کنم آن دور دست ها و بگویم، کمی از خود گذشتگی داشته باش. شاید هم نه، دوست ندارم صدای فریادش که میگوید خدا لعنتت کنه را همه ی اهل قیامت بشنوند. شاید اول لهش کردم و بعد با لگد زدمش. اه دلم سوخت برایش. چقدر من عوضی شده ام. در ضمن این را بگویم که دو تا کیک یزدی خوردم. همین جا از کیک یزدی ها تشکر میکنم بابت به کمال رسیدنشان توسط بنده. خیس آب شدیم یک جور هایی. طاها سبز کاکائو و چای به ماشین ها میداد و دختر عمه اش هم کمکش میکرد. من هم کنار دوستان نشسته بودم و یا این و آن را دیس میکردیم و یا حرف می‌زدیم. ان شاء الله باران که نباشد، باید فعالیت بیشتری داشته باشیم. معضلِ دستشویی را که یادتان هست. مجبور شدم زود تر به خانه بیایم و باز با هم مامان و بابا بریم بیرون. علی امشب تب داشت. صدایش را که از پشت گوشی شنیدم، دلم برایش رفت. چقدر این بچه مظلوم و صد البته قلدر است. دوستش دارم. چون شام نخورده بودم، سیب‌زمینی سرخ کردیم و باهم دیگر خوردیم. و بعد با طاها و دختر عمه اش، زهرا؛ اسم و فامیل بازی کردیم. یک چیز خنده دار اتفاق افتاد که یادم نمی‌آید. همین. سومِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج بیست و چهارمین روز جنگ .
بسم الله امروز با داد بابا بلند شدم. چرا؟ چون ده بار صدام کردن برای صبحانه و بلند نشدم. بله این رفتاریست که با من میکنن. منی که ظرف ها را می‌شورم، خانه را مرتب میکنم، بانمک و بامزه هستم، گل توی خونه هستم هرچند وحشی. اصلا شما بگویید باید این فردِ منحصر به فرد که من باشم را بیدار کرد؟ نه. من اگر گلِ وحشیِ بامزه ی خوشگل داشتم هرگز از خواب بیدارش نمی‌کردم. صبحانه را خوردیم. بابا، مامان و طاها و دختر عمه ی طاها که از دیشب خانه مان ماندند، رفتند بیرون. من ماندم و ننه. اتاق را مرتب کردم و جوراب هاش شسته شده را گوله کردم و داخل لباس های هر شخص گذاشتم. بعدش کمی نشستم و به اعمالم فکر کردم. برای ناهار یتیمچه درست کردم و ظرف ها را شستم. در این روزگار جنگ برخلاف تصورم یک کدبانو شده ام. صبح تا غروب در خانه و شب ها موکب و خیابان. کلِ سینک ها و اپن هایِ بالا و پایین را وایتکس زدم و برق افتاد. ظهر مامان و بابا رسیدند خانه. همینکه در رکعت دوم نماز بودم. مچِ پای چپم گرفت. حالا من مانده بودم و رکوع و سجده. همان وسط رکوع با خودم گفتم جنگ است و قرار است بد تر از این درد ها را بکشی. محکم کف پایم را به زمین فشار دادم، مچ پایم تِقی صدا داد. دردش کم بود. ولی در سجده ی بعدی گرفت دوباره. خلاصه تا آخر نماز درگیر این مچ بودم. ان شاء الله که قبول باشد. ناهار خوردیم و بعد هم رفتم تا کمی استراحت کنم. ساعت ۴ قرار بود بروم هانیه را بردارم تا برویم موکب. موکبِ جدیدمان در خیابان ارم است. همینکه راه افتادم، مامان هم گفت تا بازار برسانمش. چهار و نیم رسیدم دم خانه ی هانیه. سوارش کردم و نمی‌دانستیم از کجا باید ارم را پیدا کنیم. لحظات خنده داری بود. با یکی از بچه های اکیپ‌ هم قبلش دعوا کرده بودم و اعصابم خورد بود. در پارکینگ شرقی حرم، پارک کردم و پیاده با وسایل رفتیم تا موکب. پارچه های سیاهی که مثلا پنجاه در سی بودند را دخترِ ۱۶ ساله ی موکب داد بهمان که باید روی اینها چاپ بزنیم. من همین نیم ساعت پیش فهمیدم طرف ۱۶ سالش بود. البته از رفتار و سکناتش کاملا مشخص بود بچه است ولی قدش خیلی بلند بود. دیدم این پارچه های بوی خیلی متعفنی میدهند. یکی را برداشتم و بو کردم. به یقین رسیدم. عوق زدم و به هانیه گفتم. بعدش هم که دخترِ ۱۶ ساله پارچه ها را روی میز خالی کرد. هانیه متوجه شد که گربه داخلشان پی پی کرده است. اینجا بود که من و هانیه داشتیم میمیردیم. سریع به دختر گفتیم و او می‌گفت: خب رو اون پارچه خشکا بزنید. قیافه ی من و هانیه دیدن داشت. گفتم: اسم شهید قراره روش بخوره، رو اینا نمی‌زنیم. خلاصه که جمعشان کرد و رفتیم یک آبی پیدا کنیم تا دست هامان را بشوریم. در قبرستان شیخان رفتیم و با آب و مایع دست هامان را شستیم و برگشتیم. خلاصه اش کنم، خوب بود. بچه ها کم کم آمدند. روی موشک هایِ کاغذی چشم و دهن کشیدم و اسم یک موشک را نوشتم و به ثانیه آمدند و بردند. آخر من نمیفهمم چرا یک خانمِ جوان باید سه تا بردار؟ میخواهی بروی با شوهرت موشک بازی کنی؟ چیزی نگفتم. راستی پرچم متبرک عتبه حسینیه علیه السلام را هم داشتیم. پدری پیر به دخترش که معلول ذهنی بود گفت: بابا بوس کن. دختر نفهمید. پدر دوباره گفت. نشانش داد و دختر انجام داد. خم شد و پرچم را بوس کرد. چقدر دلم هحهایی شد. بچه ها مشغول کلنجار با شابلون های چوبی ای بودند که از زیرش زنگ پس میداد و اذیت میکرد. من هم صورت چند بچه را پرچم کشیدم. بعد رفتیم نماز. به هانیه گفتم فلافل یا سمبوسه بخریم. هانیه برای بچه ها خرید و بعد نشستیم روبروی مسجد، فلافل خوردیم. نمیدانم چرا این فلافلی ها وقتی میگویی بدون گوجه باشد و فقط خیارشور. جای خالی گوجه را هم با خیار شور پر میکنند. برگشتیم موکب و یکم فعالیت و بعد ساعت هشت خواستم که برگردم خانه، بچه ها هم رفتند حرم. سر راه رفتم طاها و دختر عمه اش را برداشتم تا برویم موکب شهرک قدس. ترموس هایی که دیشب یادم رفته بود را میخواستم بردارم. خیلی پشت فرمان خوابم می آمد. از زور و بازوی طاها استفاده کردم و ترموس ها را جا به جا کردیم. بعد برگشتیم. بچه ها را بردم خانه شان. سیزه شام، قیمه پخته بود. من هم نشستم و خوردم. خیلی خیلی خوشمزه بود. سیزه، آشپزی اش هم محشر است. علی، از علی بگویم. وقتی وارد خانه شدم. محلم نگذاشت، گفت: دِلا اومدی کونمون؟ کمی چشم هایم را مظلوم کردم و بغضی. سریع گفت: نه با تُما نبودم، تو گلبِ منی. بغلش کردم و بوسیدمش. چقدر این بشر دوست داشتنی و خوب است. وقتی میخواستم بروم خانه، نمی‌گذاشت. می‌گفت شب باید اینجا بخوابی. و چقدر دوست داشتم او هم من را ببوسد اما گفت فعلا نمیتونم. برگشتم خانه. فهمیدم مهمان میخواهد بیاید. چهارمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج بیست و پنجمین روز جنگ .
عوارضِ پارکینگ شد سی تومن.