زیر اندازی تا شده را پایین پای مهدی پهن کردیم و مامان و ننه نشستند روش.
مامان شروع کرد به قرآن خواندن و ننه هم برای مهدی گریه میکرد.
سیزه و آقا رسول و دو پسرانشان رسیدند.
من از تلوبیون شبکه سه را آوردم و سال تحویل شد.
امسال عجیب بود.
همه اش، خوب، بد، خوشحالی و غمش، همه خاطره شد.
از خداوند فقط ظهور حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه را خواستم.
تا او نیاید دنیا قشنگ نمیشود.
بعد هم روبوسی و اذان.
آنطرف تر از مهدی روفرشی سیزه را پهن کردیم و نماز خواندیم. بعد هم سفره پهن کردیم و افطار کردیم.
خیلی خوب بود.
برگشتیم خانه.
شام را مهمان بابا بودیم و بعدش هم به رسم هر شب رفتیم بیرون.
کمی بیست و نهمِ اسفندِ هزار و چهارصد و چهار و روز تحویل سال
ایضا بیستمین و بیست و یکمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
ساعتِ چهار و نیم، سحر چای خوردیم و شکلات.
من: بابا اگر سحری نخوریم حرومه؟
بابا: نه، ثواب داره.
چای با نعلبکی زیرش میچسبد.
من اگر چای را در نعلبکی نریزم، اصلا آن چای، چای نیست.
اذان گفت و نماز خواندیم و یک سری دعا و از این حرف ها.
خوابیدیم. صبح ساعت هفت و هشت دقیقه بابا، صدایم کرد: بابا، پاشو که نماز دیر شد.
من: اگر نیام اشکال داره؟
بابا: بله، حیف نیست؟
سریع بلند شدم و رفتم صورتم را شستم.
از همان نه سالگی که به سن تکلیف رسیدم سالی را یادم نمی آید که به نماز عید فطر نرفته باشم.
یادم است بچه تر که بودم، وسط قنوت هم خوابم برده است.
یک سری به مهدی گفتم: توی هر قنوت خواب بودم.
حتی سجده ی آخر که امام جماعت خیلی طولش داد.
مهدی: همینکه تو با این سن رفتی و نماز خوندی، خودش خیلییه.
آماده شدیم. رفتیم دم در.
بابا: پیاده بریم.
اخمی کردم: نه با ماشین.
بابا: پس برو سوییچ و بیار.
رفتم که سوییچ را بیارم، پایم به پرده ی قهوه ای رنگ گیر کرد و نزدیک بود بیوفتم.
یعنی اگر میافتادم، دیگر مگر خود خدا میآمد و اعصاب خورد من را درست میکرد.
دم مسجد پیاده شدیم.
بابا رفت ماشین را پارک کند.
دیدیم که شروع شده است و زنانه پر شده است.
مسیری را طی کردم تا بروم دم ماشین.
به بابا قضیه را گفتم.
بابا رفت داخل مردانه.
ماشین را برداشتم و رفتم مامان را سوار کردم. رفتیم چند کوچه بالا تر.
بخاطر اعصاب خورد شده ام، از داخل کوچه پس کوچه انداختم و راه را گم کردم.
از خانومی سوال کردم که مسجد کجاست؟
و گفت: اون جلو تر بیا دنبالم.
گفتم: بفرمایید با هم بریم.
از من اصرار و از او تعارف.
خب زنِ مومن، بیا بشین تو ماشین دیگه.
چرا تعارف میکنی.
اینجا هم حاج خانم اعصابم را خورد کرد.
سوار شد و رفتیم دم مسجد.
سر اینکه کجا پارک کنم هم حاج خانم اصرار داشت که همین جا پارک کن.
خب عزیز من، اگر من راننده ام میدانم ماشین اینجا جا نمیشود.
خلاصه که با مامان پیاده شدند و رفتند داخل مسجد.
دو کوچه آن طرف تر ماشین را آمدم پارک کنم که یک لوله ی سیاه بیرون آمده از خانه ای زیر ماشین گیر کرد.
پیاده شدم و به آن لوله فحش دادم.
فکر میکردم نرم باشد.
اگر چهار صد و پنج بود، بدرک.
نمیخواهم ماشین بابا وقتی دستم است را خراب کنم که بعدا از داشتنِ چهار صد و پنج محرومم کنند.
زندگی را میبینید؟
همینقدر سخت است.
خلاصه اش کنم، وقتی داشتم به لوله فحش میدادم یک دیوانه ی بنده خدا داشت با تعجب نگاهم میکرد.
یحتمل با خودش گفته: اگر من دیوونه ام پس این چیه خدا؟
نماز را شروع کردیم.
بماند که خیلی کند تکبیر های قنوت را میگفت.
و من میخواستم گریبان چاک کنم.
وااااای، اینکه مکبر قنوت را خیلی آرام میخواند به کنار، امام جماعت هم نماز را طول میداد.
هرچقدر هم تشهد و سلام را بخواهی با خلوص نیت بگویی باز هم آنقدر طول نمیکشد.
بگذریم، بابا زنگ زد که نانوایی اینجا بسته بود، نان هم بگیرید از سر راه.
یک نان بربری چند کوچه بالا تر بود.
مامان رفت و چند دقیقه بعد آمد.
در این بین من صندلی را کمی صاف کردم تا بخوابم. دو تا مرد آمدند و کنار ماشین در حال صحبت کردن.
خب مرد حسابی تو که ده بار تو ماشین را نگاه کردی که. دیدی یک خانم داخلش نشسته.
گمشو آن طرف تر.
واقعا نمیفهمم.
اصلا یک نگاه کردی دیدی یک خانم است، دیگر نگاه نکن.
اینطور وقت ها که کسی داخل ماشین را زیاد نگاه میکند میگویم: بیا بشین تو ماشین.
خیالتان راحت، او نمیشنود.
برگشتیم خانه.
نان بربریِ کنجتی را خوردیم و بعد با یک لبخند بلند شدم و رفتم تا بخوابم.
شاید بگویید کنجدی است، نه کنجتی.
اینجا من تصمیم میگیرم که چگونه کلمات را ادا کنم و بنویسم.
کنجتی میتواند مزه ی خوب و برشته ی آن نان را برساند.
خوابیدم، هرچند صدای تلویزیون نمیگذاشت اما من برنده شدم.
ساعت دو بابا بیدارم کرد: ساعت چند دوستات میان؟
دستم را بالا بردم و سه تا از انگشت هایم را نشان دادم.
بابا: پاشو بابا ساعت دو شده، ناهار بخور که دوستات الان میان.
بلند شدم و ناهار خوردم.
آماده شدم تا بچه های بسیج بیایند.
چای آماده کردم و آمدند.
بماند که نصفِ جلسه به چرت و پرت هایمان گذشت و نصف دیگرش هم راهبردی و خوب بود.
بعدش هم پسر عمه ام با خانواده اش آمد.
دلم برای زهرا، دختر عمه ام تنگ شده بود.
اسم پسرش ایلیاست.
و از ایلیا خوشم میآید.
دختر کوچکش هم از من ترسید.
با اینکه من محبوب ترین برایِ کودکان هستم.
بعدش هم گذشت و نماز خواندیم و شام.
خواب بر من غلبه کرد و اصلا نفهمیدم بابا اینا کی رفتند به خیابان.
ناراحتم.
خاک بر سر خواب که من را از ماموریت امشبم جا گذاشت.
امروز سیزه را ندیدم، چقدر بد.
جنگ فقط جنگ تن به تن.
این مسخره بازی ها برای پدوفیل ها جذاب است. هرچند آنها چیزش را ندارند که بیایند جنگ تن به تن، جگر؛ جگرش را ندارند.
اولِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
بیست و دومین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
هدایت شده از علیاکبر رائفیپور
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر دقت بفرمایید من هرگز آسیب رساندن دشمن به مردم خودمان را بازتاب نمی دهم و این کار را در شرایط جنگی اشتباه محض می دانم اما این کلیپ را حتما ببینید
امدادگر ها هنگام بیرون کشیدن پیکر مطهر یک کودک آذری؛ بلند بلند گریه می کنند و یا حسین می گویند!
ما با همه آن حرامزاده هایی که از ترامپ و نتانیاهو می خواستند تا بمب های آزادی آور خود را بر سر مردم ایران بریزند کار داریم
این جنگ با پیروزی ما تمام می شود
ما می مانیم و آنها!
ما با همه آن سلبریتی هایی که لال شده اند کار داریم...
ما خائنان را رها نخواهیم کرد...
حالا که استخوانهای اربابانشان را خُرد کرده ایم شکستن دنده های سست اینها شوخی بیش نیست.
✅ کانال شخصی علیاکبر رائفیپور در ایتا👇
🆔 @raefipour
بسم الله
چیزی از بیست و سومین روز جنگ یادم نمی آید.
ولی امروز خوب بود.
صبح ساعت های ۱۱ از خواب بیدار شدم، صبحانه خوردم.
اتاقم را مرتب کردم و حساسیتم شروع شده بود.
اصلا امعاء و احشاءِ من از کجا باید خبر دار شوند که بهار شروع شده و تا آلرژی را بیدار کنند؟
از همان به اصطلاح ظهری که بیدار شدم، ابریزش بینی و خارش چشمانم شروع شده بود.
رفتم ظرف های صبحانه را بشورم که بینش دیگر طاقت نیاوردم و رفتم یک قرصِ فکسوفنادین از کمدم برداشتم و خوردم.
اینجا با خودم گفتم: خب جنگ است، فکر کن آب نیست.
قرص را بدون آب آمدم قورت بدهم که در گلویم گیر کرد.
چقدر حسِ قرصِ در گلو مانده بد است.
حس خودِ قرص نه آ؛ حسِ منی که هرچقدر بعدش آب خوردم هنوز مانده بود در گلویم.
حس میکنم زود تر اثر کرد. از این به بعد نقشه همین است.
بعد از ظرف ها، آمدم کمی نشستم و گوشی را چک کردم.
یاد آن سرباز پشت لانچر افتادم که دست ها و پاهایش قطع شده بود.
چقدر سخت و طاقت فرساست.
خدا به دلش صبر بدهد.
سیزه گفت، سرباز آن فیلمی که نگاه میکرده است، ویدیو یِ دفن کردنِ اعضای قطع شده اش است.
واقعا گریه ام گرفت.
چقدر دست هایم را دوست دارم.
و حتی پاهایم را.
همه ام را دوست دارم. دم خدا گرم واقعا.
سیزه آمد دنبال مامان و رفتند بیرون.
من ماندم و ننه که خواب بود و بابا که داشت کار هاش را انجام میداد.
رفتم حموم.
حمام هم خوب است.
کلا آب خوب است. همیشه.
الحمدالله کما هو اهله.
از حمام که آمدم دیدم کرمِ پمپیِ ژُتَم، رو به اتمام است.
با خودم گفتم در جنگ که کسی کرم نمیزند.
ولی واقعا کرم جزوی از زندگی من است.
اگر کرم نباشد و دستان و صورتم خشک شوند، جگرم ریش میشود.
پس کرم را در هر شرایطی باید استفاده کرد.
ناهار خوردیم و بعد هم دوباره خوابیدم.
مامان میگوید چرا انقدر میخوابم.
باید بگویم چون بهار شده است و حساسیتم شروع شده.
شاید هم نه.
بالاخره بعد از ماه رمضان آدم باید چند روزی خمارِ خواب باشد تا سیستم بدنش به روز های بدونِ روزه عادت کند.
با زنگِ دختر دایی ام، فاطمه سادات بیدار شدم.
بیچاره تا از صدایم فهمید که خواب بوده ام، ترسید و خداحافظی کرد.
این بشرِ مظلوم حسابی از منِ از خواب بیدار شده، زخم برداشته است.
من بعد از خواب به یک گرگِ درنده تبدیل میشوم که هر لحظه ممکن است، دیوار های خانه را خون بردارد.
واقعا نمیفهمم، چرا باید آدم را از خواب بیدار کرد؟
بگذریم.
نماز خواندم و بعد ترموس ها را برداشتم و گذاشتم توی ماشین و رفتم سمت خانه ی سیزه تا طاها و دختر عمه اش را بردارم و بریم موکب.
موکبمان در شهرک قدس است.
بیست تا مقوای بزرگ هم خریدم، هانیه گفته بود.
باران طوری به شیشه ی ماشین میزد که حتی دورِ تندِ شیشه پاک کن هم جوابش نمیداد.
رفتیم در زیر باران، پرچم چرخواندیم و آش خوردیم.
شیر کاکائویِ داغ هم ایضا.
کیک یزدی را هم نام ببرم تا دلش نشکند.
خدا را چه دیدی آن دنیا یک کیک یزدیِ کنجدی، یک هو میآید و جلویم را میگیرد که تو مرا خوردی و نامی نبردی از من.
آنجا باید با لگدی پرتش کنم آن دور دست ها و بگویم، کمی از خود گذشتگی داشته باش.
شاید هم نه، دوست ندارم صدای فریادش که میگوید خدا لعنتت کنه را همه ی اهل قیامت بشنوند.
شاید اول لهش کردم و بعد با لگد زدمش.
اه دلم سوخت برایش.
چقدر من عوضی شده ام.
در ضمن این را بگویم که دو تا کیک یزدی خوردم.
همین جا از کیک یزدی ها تشکر میکنم بابت به کمال رسیدنشان توسط بنده.
خیس آب شدیم یک جور هایی.
طاها سبز کاکائو و چای به ماشین ها میداد و دختر عمه اش هم کمکش میکرد.
من هم کنار دوستان نشسته بودم و یا این و آن را دیس میکردیم و یا حرف میزدیم.
ان شاء الله باران که نباشد، باید فعالیت بیشتری داشته باشیم.
معضلِ دستشویی را که یادتان هست.
مجبور شدم زود تر به خانه بیایم و باز با هم مامان و بابا بریم بیرون.
علی امشب تب داشت.
صدایش را که از پشت گوشی شنیدم، دلم برایش رفت.
چقدر این بچه مظلوم و صد البته قلدر است.
دوستش دارم.
چون شام نخورده بودم، سیبزمینی سرخ کردیم و باهم دیگر خوردیم.
و بعد با طاها و دختر عمه اش، زهرا؛ اسم و فامیل بازی کردیم.
یک چیز خنده دار اتفاق افتاد که یادم نمیآید.
همین.
سومِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
بیست و چهارمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
امروز با داد بابا بلند شدم.
چرا؟ چون ده بار صدام کردن برای صبحانه و بلند نشدم.
بله این رفتاریست که با من میکنن.
منی که ظرف ها را میشورم، خانه را مرتب میکنم، بانمک و بامزه هستم، گل توی خونه هستم هرچند وحشی.
اصلا شما بگویید باید این فردِ منحصر به فرد که من باشم را بیدار کرد؟
نه.
من اگر گلِ وحشیِ بامزه ی خوشگل داشتم هرگز از خواب بیدارش نمیکردم.
صبحانه را خوردیم.
بابا، مامان و طاها و دختر عمه ی طاها که از دیشب خانه مان ماندند، رفتند بیرون.
من ماندم و ننه.
اتاق را مرتب کردم و جوراب هاش شسته شده را گوله کردم و داخل لباس های هر شخص گذاشتم.
بعدش کمی نشستم و به اعمالم فکر کردم.
برای ناهار یتیمچه درست کردم و ظرف ها را شستم.
در این روزگار جنگ برخلاف تصورم یک کدبانو شده ام.
صبح تا غروب در خانه و شب ها موکب و خیابان.
کلِ سینک ها و اپن هایِ بالا و پایین را وایتکس زدم و برق افتاد.
ظهر مامان و بابا رسیدند خانه.
همینکه در رکعت دوم نماز بودم.
مچِ پای چپم گرفت.
حالا من مانده بودم و رکوع و سجده.
همان وسط رکوع با خودم گفتم جنگ است و قرار است بد تر از این درد ها را بکشی.
محکم کف پایم را به زمین فشار دادم، مچ پایم تِقی صدا داد.
دردش کم بود.
ولی در سجده ی بعدی گرفت دوباره.
خلاصه تا آخر نماز درگیر این مچ بودم.
ان شاء الله که قبول باشد.
ناهار خوردیم و بعد هم رفتم تا کمی استراحت کنم.
ساعت ۴ قرار بود بروم هانیه را بردارم تا برویم موکب.
موکبِ جدیدمان در خیابان ارم است.
همینکه راه افتادم، مامان هم گفت تا بازار برسانمش.
چهار و نیم رسیدم دم خانه ی هانیه.
سوارش کردم و نمیدانستیم از کجا باید ارم را پیدا کنیم.
لحظات خنده داری بود.
با یکی از بچه های اکیپ هم قبلش دعوا کرده بودم و اعصابم خورد بود.
در پارکینگ شرقی حرم، پارک کردم و پیاده با وسایل رفتیم تا موکب.
پارچه های سیاهی که مثلا پنجاه در سی بودند را دخترِ ۱۶ ساله ی موکب داد بهمان که باید روی اینها چاپ بزنیم.
من همین نیم ساعت پیش فهمیدم طرف ۱۶ سالش بود.
البته از رفتار و سکناتش کاملا مشخص بود بچه است ولی قدش خیلی بلند بود.
دیدم این پارچه های بوی خیلی متعفنی میدهند.
یکی را برداشتم و بو کردم.
به یقین رسیدم.
عوق زدم و به هانیه گفتم.
بعدش هم که دخترِ ۱۶ ساله پارچه ها را روی میز خالی کرد.
هانیه متوجه شد که گربه داخلشان پی پی کرده است.
اینجا بود که من و هانیه داشتیم میمیردیم.
سریع به دختر گفتیم و او میگفت: خب رو اون پارچه خشکا بزنید.
قیافه ی من و هانیه دیدن داشت.
گفتم: اسم شهید قراره روش بخوره، رو اینا نمیزنیم.
خلاصه که جمعشان کرد و رفتیم یک آبی پیدا کنیم تا دست هامان را بشوریم.
در قبرستان شیخان رفتیم و با آب و مایع دست هامان را شستیم و برگشتیم.
خلاصه اش کنم، خوب بود.
بچه ها کم کم آمدند.
روی موشک هایِ کاغذی چشم و دهن کشیدم و اسم یک موشک را نوشتم و به ثانیه آمدند و بردند.
آخر من نمیفهمم چرا یک خانمِ جوان باید سه تا بردار؟
میخواهی بروی با شوهرت موشک بازی کنی؟
چیزی نگفتم.
راستی پرچم متبرک عتبه حسینیه علیه السلام را هم داشتیم.
پدری پیر به دخترش که معلول ذهنی بود گفت: بابا بوس کن.
دختر نفهمید. پدر دوباره گفت.
نشانش داد و دختر انجام داد.
خم شد و پرچم را بوس کرد.
چقدر دلم هحهایی شد.
بچه ها مشغول کلنجار با شابلون های چوبی ای بودند که از زیرش زنگ پس میداد و اذیت میکرد.
من هم صورت چند بچه را پرچم کشیدم.
بعد رفتیم نماز.
به هانیه گفتم فلافل یا سمبوسه بخریم.
هانیه برای بچه ها خرید و بعد نشستیم روبروی مسجد، فلافل خوردیم.
نمیدانم چرا این فلافلی ها وقتی میگویی بدون گوجه باشد و فقط خیارشور.
جای خالی گوجه را هم با خیار شور پر میکنند.
برگشتیم موکب و یکم فعالیت و بعد ساعت هشت خواستم که برگردم خانه، بچه ها هم رفتند حرم.
سر راه رفتم طاها و دختر عمه اش را برداشتم تا برویم موکب شهرک قدس.
ترموس هایی که دیشب یادم رفته بود را میخواستم بردارم.
خیلی پشت فرمان خوابم می آمد.
از زور و بازوی طاها استفاده کردم و ترموس ها را جا به جا کردیم.
بعد برگشتیم.
بچه ها را بردم خانه شان.
سیزه شام، قیمه پخته بود.
من هم نشستم و خوردم.
خیلی خیلی خوشمزه بود.
سیزه، آشپزی اش هم محشر است.
علی، از علی بگویم.
وقتی وارد خانه شدم.
محلم نگذاشت، گفت: دِلا اومدی کونمون؟ کمی چشم هایم را مظلوم کردم و بغضی.
سریع گفت: نه با تُما نبودم، تو گلبِ منی.
بغلش کردم و بوسیدمش.
چقدر این بشر دوست داشتنی و خوب است.
وقتی میخواستم بروم خانه، نمیگذاشت. میگفت شب باید اینجا بخوابی.
و چقدر دوست داشتم او هم من را ببوسد اما گفت فعلا نمیتونم.
برگشتم خانه. فهمیدم مهمان میخواهد بیاید.
چهارمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
بیست و پنجمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
صبح کمی خانه زندگی را مرتب کردم و بعد هم مامان ناهار خورش کرفس پخت.
همین اول بسم الله میخواهم خورش کرفس را دیس کنم.
قرمه سبزی را آدم ول کند و برود کرفس بخورد؟
هیهات.
من که کمی از غذای دیشب خوردم و بعد ترموس هایی که مامان شسته بود را بردم تحویل سینمایِ دانشگاه بدهم.
بعدش هم رفتم وسایل هانیه را بدهم. چون قرار بود برویم حسن آباد.
خانه ی دختر عمه ام.
برگشتنی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، جز فرمان سفتِ ماشین که پدر کتفِ چپم را در آورد.
رسیدم خانه، لباس عوض کردم و حرکت کردیم سمتِ خانه ی دختر عمه رقیه.
در راه بودیم که بین مسیر باران گرفت.
به بابا گفتم: من بشینم؟ شما بیاین عقب استراحت کنین.
بابا هم در اتوبان گوشه ای نگه داشتند و من نشستم پشت فرمان.
شما فکر کنید چقدر فرمان ۴۰۵ نرم بود که وقتی پشت این یکی مینشستم، دلم برای فرمان خودم تنگ میشد.
روی کروز گذاشتم و با ننه که کنارم نشسته بود خوراکی خوردیم.
بابا همان اول گفت: همون ۱۲۰ تا برو بابا.
و من اولش واقعا گوش دادم اما لذت در سرعت است.
یک جاهایی ۱۴۰ تا میرفتم.
به ۱۵۰ هم رساندم. چون نمیخواستم به یک پارسِ نقره ای که فکر میکرد شاخ است، راه بدهم.
او هم تمام زورش را زد که برسد بهم اما نتوانست.
بابا عقب خواب بود و مامان سرش توی گوشی.
برای همین من هم جنگی آنها را رساندم به مقصد.
شب دورهم بودیم با فامیل ها.
قبلش هم رفتیم عیادت پسر عمه ی بابا که در حمله ی هوایی آمریکایی_ سگیونیستی
صدمه دیده بود و مجروح شده بود.
شب خوبی بود.
آخر شب باران شدت گرفت، از داخل خانه ی زن عمویم بلند شدم و رفتم داخل راه پله.
از پنجره های آپارتمان خیلی راحت تا آن دور تر ها را میشد دید.
آسمان بنفش میشد و لحظاتی بعد صدایش مثل انفجاری بود که در آسمان رخ داده.
رفتم سیزه را صدا کردم و باهم رفتیم طبقات بالا تر.
خیلی لذت بخش بود.
قصد عزیمت به قم را کردیم.
علی که از فرط جیشِ زیاد گریه میکرد، نمیگفت دردش چیست و میخواست آنجا بماند.
بعد از اینکه به دستشویی رفت، آمد تا برویم.
از من خواست تا به ماشینشان بروم و با او برگردم قم.
بغلم نشست و من هم حسابی نازش را کشیدم.
کمی بغض کرد و گریه ی مظلومانه ای کرد.
باهام صحبت کرد و بعد شروع کردم به ماساژ دادن پاهایش.
علی بر خلاف طاها کاملا آدمی لمسی ست.
خودش دوست دارم که بغل شود. ناز شود و لمس شود.
اما طاها اینطور نیست. تا لمسش کنی، حتی شانه اش را، خودش را کنار میکشد.
او بیشتر شنیداریست.
رسیدیم قم و سر هفتاد و دو تن از آنها جدا شدم و داخل ماشین خودمان نشستم.
باران هم بلافاصله که به قم رسیدیم، بند آمد. در سطح شهر هم با مردمی که هنوز در پاسی از شب زنده تر از قبل بودند، همراه شدیم.
پنجمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
بیست و ششمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.