بسم الله
امروز با داد بابا بلند شدم.
چرا؟ چون ده بار صدام کردن برای صبحانه و بلند نشدم.
بله این رفتاریست که با من میکنن.
منی که ظرف ها را میشورم، خانه را مرتب میکنم، بانمک و بامزه هستم، گل توی خونه هستم هرچند وحشی.
اصلا شما بگویید باید این فردِ منحصر به فرد که من باشم را بیدار کرد؟
نه.
من اگر گلِ وحشیِ بامزه ی خوشگل داشتم هرگز از خواب بیدارش نمیکردم.
صبحانه را خوردیم.
بابا، مامان و طاها و دختر عمه ی طاها که از دیشب خانه مان ماندند، رفتند بیرون.
من ماندم و ننه.
اتاق را مرتب کردم و جوراب هاش شسته شده را گوله کردم و داخل لباس های هر شخص گذاشتم.
بعدش کمی نشستم و به اعمالم فکر کردم.
برای ناهار یتیمچه درست کردم و ظرف ها را شستم.
در این روزگار جنگ برخلاف تصورم یک کدبانو شده ام.
صبح تا غروب در خانه و شب ها موکب و خیابان.
کلِ سینک ها و اپن هایِ بالا و پایین را وایتکس زدم و برق افتاد.
ظهر مامان و بابا رسیدند خانه.
همینکه در رکعت دوم نماز بودم.
مچِ پای چپم گرفت.
حالا من مانده بودم و رکوع و سجده.
همان وسط رکوع با خودم گفتم جنگ است و قرار است بد تر از این درد ها را بکشی.
محکم کف پایم را به زمین فشار دادم، مچ پایم تِقی صدا داد.
دردش کم بود.
ولی در سجده ی بعدی گرفت دوباره.
خلاصه تا آخر نماز درگیر این مچ بودم.
ان شاء الله که قبول باشد.
ناهار خوردیم و بعد هم رفتم تا کمی استراحت کنم.
ساعت ۴ قرار بود بروم هانیه را بردارم تا برویم موکب.
موکبِ جدیدمان در خیابان ارم است.
همینکه راه افتادم، مامان هم گفت تا بازار برسانمش.
چهار و نیم رسیدم دم خانه ی هانیه.
سوارش کردم و نمیدانستیم از کجا باید ارم را پیدا کنیم.
لحظات خنده داری بود.
با یکی از بچه های اکیپ هم قبلش دعوا کرده بودم و اعصابم خورد بود.
در پارکینگ شرقی حرم، پارک کردم و پیاده با وسایل رفتیم تا موکب.
پارچه های سیاهی که مثلا پنجاه در سی بودند را دخترِ ۱۶ ساله ی موکب داد بهمان که باید روی اینها چاپ بزنیم.
من همین نیم ساعت پیش فهمیدم طرف ۱۶ سالش بود.
البته از رفتار و سکناتش کاملا مشخص بود بچه است ولی قدش خیلی بلند بود.
دیدم این پارچه های بوی خیلی متعفنی میدهند.
یکی را برداشتم و بو کردم.
به یقین رسیدم.
عوق زدم و به هانیه گفتم.
بعدش هم که دخترِ ۱۶ ساله پارچه ها را روی میز خالی کرد.
هانیه متوجه شد که گربه داخلشان پی پی کرده است.
اینجا بود که من و هانیه داشتیم میمیردیم.
سریع به دختر گفتیم و او میگفت: خب رو اون پارچه خشکا بزنید.
قیافه ی من و هانیه دیدن داشت.
گفتم: اسم شهید قراره روش بخوره، رو اینا نمیزنیم.
خلاصه که جمعشان کرد و رفتیم یک آبی پیدا کنیم تا دست هامان را بشوریم.
در قبرستان شیخان رفتیم و با آب و مایع دست هامان را شستیم و برگشتیم.
خلاصه اش کنم، خوب بود.
بچه ها کم کم آمدند.
روی موشک هایِ کاغذی چشم و دهن کشیدم و اسم یک موشک را نوشتم و به ثانیه آمدند و بردند.
آخر من نمیفهمم چرا یک خانمِ جوان باید سه تا بردار؟
میخواهی بروی با شوهرت موشک بازی کنی؟
چیزی نگفتم.
راستی پرچم متبرک عتبه حسینیه علیه السلام را هم داشتیم.
پدری پیر به دخترش که معلول ذهنی بود گفت: بابا بوس کن.
دختر نفهمید. پدر دوباره گفت.
نشانش داد و دختر انجام داد.
خم شد و پرچم را بوس کرد.
چقدر دلم هحهایی شد.
بچه ها مشغول کلنجار با شابلون های چوبی ای بودند که از زیرش زنگ پس میداد و اذیت میکرد.
من هم صورت چند بچه را پرچم کشیدم.
بعد رفتیم نماز.
به هانیه گفتم فلافل یا سمبوسه بخریم.
هانیه برای بچه ها خرید و بعد نشستیم روبروی مسجد، فلافل خوردیم.
نمیدانم چرا این فلافلی ها وقتی میگویی بدون گوجه باشد و فقط خیارشور.
جای خالی گوجه را هم با خیار شور پر میکنند.
برگشتیم موکب و یکم فعالیت و بعد ساعت هشت خواستم که برگردم خانه، بچه ها هم رفتند حرم.
سر راه رفتم طاها و دختر عمه اش را برداشتم تا برویم موکب شهرک قدس.
ترموس هایی که دیشب یادم رفته بود را میخواستم بردارم.
خیلی پشت فرمان خوابم می آمد.
از زور و بازوی طاها استفاده کردم و ترموس ها را جا به جا کردیم.
بعد برگشتیم.
بچه ها را بردم خانه شان.
سیزه شام، قیمه پخته بود.
من هم نشستم و خوردم.
خیلی خیلی خوشمزه بود.
سیزه، آشپزی اش هم محشر است.
علی، از علی بگویم.
وقتی وارد خانه شدم.
محلم نگذاشت، گفت: دِلا اومدی کونمون؟ کمی چشم هایم را مظلوم کردم و بغضی.
سریع گفت: نه با تُما نبودم، تو گلبِ منی.
بغلش کردم و بوسیدمش.
چقدر این بشر دوست داشتنی و خوب است.
وقتی میخواستم بروم خانه، نمیگذاشت. میگفت شب باید اینجا بخوابی.
و چقدر دوست داشتم او هم من را ببوسد اما گفت فعلا نمیتونم.
برگشتم خانه. فهمیدم مهمان میخواهد بیاید.
چهارمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
بیست و پنجمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
صبح کمی خانه زندگی را مرتب کردم و بعد هم مامان ناهار خورش کرفس پخت.
همین اول بسم الله میخواهم خورش کرفس را دیس کنم.
قرمه سبزی را آدم ول کند و برود کرفس بخورد؟
هیهات.
من که کمی از غذای دیشب خوردم و بعد ترموس هایی که مامان شسته بود را بردم تحویل سینمایِ دانشگاه بدهم.
بعدش هم رفتم وسایل هانیه را بدهم. چون قرار بود برویم حسن آباد.
خانه ی دختر عمه ام.
برگشتنی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، جز فرمان سفتِ ماشین که پدر کتفِ چپم را در آورد.
رسیدم خانه، لباس عوض کردم و حرکت کردیم سمتِ خانه ی دختر عمه رقیه.
در راه بودیم که بین مسیر باران گرفت.
به بابا گفتم: من بشینم؟ شما بیاین عقب استراحت کنین.
بابا هم در اتوبان گوشه ای نگه داشتند و من نشستم پشت فرمان.
شما فکر کنید چقدر فرمان ۴۰۵ نرم بود که وقتی پشت این یکی مینشستم، دلم برای فرمان خودم تنگ میشد.
روی کروز گذاشتم و با ننه که کنارم نشسته بود خوراکی خوردیم.
بابا همان اول گفت: همون ۱۲۰ تا برو بابا.
و من اولش واقعا گوش دادم اما لذت در سرعت است.
یک جاهایی ۱۴۰ تا میرفتم.
به ۱۵۰ هم رساندم. چون نمیخواستم به یک پارسِ نقره ای که فکر میکرد شاخ است، راه بدهم.
او هم تمام زورش را زد که برسد بهم اما نتوانست.
بابا عقب خواب بود و مامان سرش توی گوشی.
برای همین من هم جنگی آنها را رساندم به مقصد.
شب دورهم بودیم با فامیل ها.
قبلش هم رفتیم عیادت پسر عمه ی بابا که در حمله ی هوایی آمریکایی_ سگیونیستی
صدمه دیده بود و مجروح شده بود.
شب خوبی بود.
آخر شب باران شدت گرفت، از داخل خانه ی زن عمویم بلند شدم و رفتم داخل راه پله.
از پنجره های آپارتمان خیلی راحت تا آن دور تر ها را میشد دید.
آسمان بنفش میشد و لحظاتی بعد صدایش مثل انفجاری بود که در آسمان رخ داده.
رفتم سیزه را صدا کردم و باهم رفتیم طبقات بالا تر.
خیلی لذت بخش بود.
قصد عزیمت به قم را کردیم.
علی که از فرط جیشِ زیاد گریه میکرد، نمیگفت دردش چیست و میخواست آنجا بماند.
بعد از اینکه به دستشویی رفت، آمد تا برویم.
از من خواست تا به ماشینشان بروم و با او برگردم قم.
بغلم نشست و من هم حسابی نازش را کشیدم.
کمی بغض کرد و گریه ی مظلومانه ای کرد.
باهام صحبت کرد و بعد شروع کردم به ماساژ دادن پاهایش.
علی بر خلاف طاها کاملا آدمی لمسی ست.
خودش دوست دارم که بغل شود. ناز شود و لمس شود.
اما طاها اینطور نیست. تا لمسش کنی، حتی شانه اش را، خودش را کنار میکشد.
او بیشتر شنیداریست.
رسیدیم قم و سر هفتاد و دو تن از آنها جدا شدم و داخل ماشین خودمان نشستم.
باران هم بلافاصله که به قم رسیدیم، بند آمد. در سطح شهر هم با مردمی که هنوز در پاسی از شب زنده تر از قبل بودند، همراه شدیم.
پنجمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
بیست و ششمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
صبح فهمیدم که آبجی سمیه ی عزیزم و فاطمه خانم و آقا محمد علی دارند به سمت خانه مان میآیند.
خیلی خوشحال شدم.
ظهر خانواده ی عزیزِ شهید مصطفی صدرزاده رسیدند.
چقدر دلم برایشان تنگ شده بود.
آخرین بار ولادت شهزاده علی اکبر علیه السلام که آمده بودند خانه مان دیدمشان.
صحبت کردیم و ناهار خوردیم. از اوضاع تهران گفتند.
از هرمس هایی که مانند حجاجی، دور برج های مسکونی طواف میکردند.
بعد کمی با طاها، محمد علی، حوریه (دختر عمه طاها) و فاطمه خانم بازی فکری کردیم.
مرغ دونی خیلی بازی مسخره و جالبیست.
من حاضر شدم تا بروم موکب.
خداحافظی کردم و راهی شدم.
در پارکینگ شرقی دعوایی بین یک پسرِ جوان و متصدی داخلیِ پارکینگ رخ داد.
البته که باید عرض کنم، پسر حق داشت و متصدی واقعا آدم رو مخ و کنترلگری بود.
پسرِ جوان که تیشرتی سبزِ لجنی به تن داشت، چنان عربده ای زد که تن و بدنم لرزید.
خیلی خوب بود. خخخ
البته که واقعا دعوا خوب نیست.
دست و پایم تا خود موکب شل بود.
در اصل اگر آن را بخواهیم وحشی بنامیم، من اصلا وحشی نیستم.
بیشتر یک جوجه ی ناز هستم که تهش جیک جیک کند.
موکب هم خوب بود.
پارچه های خوب و گرم بالایی که به لطف خدا و فاطمه صادقی داشتیم.
رنگ رویشان مینشست و شابلون خوب از آب در میآمد.
بعد هم زینب برای بار دوم پایش در باغچه ی کنار موکب رفت و یک لا اله الا اللهِ بلند، با لحجه ی اصفهانی گفت که هنوز هم خنده دار و جالب است.
مامان و آبجی سمیه و فاطمه جان آمدند و با آنها برگشتم.
شام را خوردیم و رفتیم برای خیابان.
یکی از عجایبی که دیدم این بود:
یک پارس سفید، بزن که خوب میزنی را گذاشته بود.
کنارش که رسیدیم، دو جوانِ نیروگاهی طور بودند که داشتند در ماشین قلیان میکشیدند.
خنده دار و جالب بود.
شبش هم زنگ زدم به داداش احمد، اوضاع سردار ... را به صورت رمزی پرسیدم که ایشان فقط گفتند دعا کنید ولی به احتمال زیاد...
داداش احمد از صبح آنجا بوده و در حال آوار برداری.
سرگرد نیرو دریایی سپاه است.
خدا حفظش کند.
البته شاید الان دیگر سرهنگ شده باشند.
ششمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
بیست و هفتمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.