eitaa logo
و اما جنگ.
35 دنبال‌کننده
30 عکس
8 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
عوارضِ پارکینگ شد سی تومن.
بسم الله صبح کمی خانه زندگی را مرتب کردم و بعد هم مامان ناهار خورش کرفس پخت. همین اول بسم الله می‌خواهم خورش کرفس را دیس کنم. قرمه سبزی را آدم ول کند و برود کرفس بخورد؟ هیهات. من که کمی از غذای دیشب خوردم و بعد ترموس هایی که مامان شسته بود را بردم تحویل سینمایِ دانشگاه بدهم. بعدش هم رفتم وسایل هانیه را بدهم. چون قرار بود برویم حسن آباد. خانه ی دختر عمه ام. برگشتنی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، جز فرمان سفتِ ماشین که پدر کتفِ چپم را در آورد. رسیدم خانه، لباس عوض کردم و حرکت کردیم سمتِ خانه ی دختر عمه رقیه. در راه بودیم که بین مسیر باران گرفت. به بابا گفتم: من بشینم؟ شما بیاین عقب استراحت کنین. بابا هم در اتوبان گوشه ای نگه داشتند و من نشستم پشت فرمان. شما فکر کنید چقدر فرمان ۴۰۵ نرم بو‌‌د که وقتی پشت این یکی می‌نشستم، دلم برای فرمان خودم تنگ میشد. روی کروز گذاشتم و با ننه که کنارم نشسته بود خوراکی خوردیم. بابا همان اول گفت: همون ۱۲۰ تا برو بابا. و من اولش واقعا گوش دادم اما لذت در سرعت است. یک جاهایی ۱۴۰ تا میرفتم. به ۱۵۰ هم رساندم. چون نمی‌خواستم به یک پارسِ نقره ای که فکر میکرد شاخ است، راه بدهم. او هم تمام زورش را زد که برسد بهم اما نتوانست. بابا عقب خواب بود و مامان سرش توی گوشی. برای همین من هم جنگی آنها را رساندم به مقصد. شب دورهم بودیم با فامیل ها. قبلش هم رفتیم عیادت پسر عمه ی بابا که در حمله ی هوایی آمریکایی_ سگیونیستی صدمه دیده بود و مجروح شده بود. شب خوبی بود. آخر شب باران شدت گرفت، از داخل خانه ی زن عمویم بلند شدم و رفتم داخل راه پله. از پنجره های آپارتمان خیلی راحت تا آن دور تر ها را میشد دید. آسمان بنفش میشد و لحظاتی بعد صدایش مثل انفجاری بود که در آسمان رخ داده. رفتم سیزه را صدا کردم و باهم رفتیم طبقات بالا تر. خیلی لذت بخش بود. قصد عزیمت به قم را کردیم. علی که از فرط جیشِ زیاد گریه میکرد، نمی‌گفت دردش چیست و میخواست آنجا بماند. بعد از اینکه به دستشویی رفت، آمد تا برویم. از من خواست تا به ماشینشان بروم و با او برگردم قم. بغلم نشست و من هم حسابی نازش را کشیدم.
کمی بغض کرد و گریه ی مظلومانه ای کرد. باهام صحبت کرد و بعد شروع کردم به ماساژ دادن پاهایش. علی بر خلاف طاها کاملا آدمی لمسی ست. خودش دوست دارم که بغل شود. ناز شود و لمس شود. اما طاها اینطور نیست. تا لمسش کنی، حتی شانه اش را، خودش را کنار میکشد. او بیشتر شنیداریست. رسیدیم قم و سر هفتاد و دو تن از آنها جدا شدم و داخل ماشین خودمان نشستم. باران هم بلافاصله که به قم رسیدیم، بند آمد. در سطح شهر هم با مردمی که هنوز در پاسی از شب زنده تر از قبل بودند، همراه شدیم. پنجمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج بیست و ششمین روز جنگ .
بسم الله صبح فهمیدم که آبجی سمیه ی عزیزم و فاطمه خانم و آقا محمد علی دارند به سمت خانه مان میآیند. خیلی خوشحال شدم. ظهر خانواده ی عزیزِ شهید مصطفی صدرزاده رسیدند. چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. آخرین بار ولادت شهزاده علی اکبر علیه السلام که آمده بودند خانه مان دیدمشان. صحبت کردیم و ناهار خوردیم. از اوضاع تهران گفتند. از هرمس هایی که مانند حجاجی، دور برج های مسکونی طواف میکردند. بعد کمی با طاها، محمد علی، حوریه (دختر عمه طاها) و فاطمه خانم بازی فکری کردیم. مرغ دونی خیلی بازی مسخره و جالبیست. من حاضر شدم تا بروم موکب. خداحافظی کردم و راهی شدم. در پارکینگ شرقی دعوایی بین یک پسرِ جوان و متصدی داخلیِ پارکینگ رخ داد. البته که باید عرض کنم، پسر حق داشت و متصدی واقعا آدم رو مخ و کنترلگری بود. پسرِ جوان که تیشرتی سبزِ لجنی به تن داشت، چنان عربده ای زد که تن و بدنم لرزید. خیلی خوب بود. خخخ البته که واقعا دعوا خوب نیست. دست و پایم تا خود موکب شل بود. در اصل اگر آن را بخواهیم وحشی بنامیم، من اصلا وحشی نیستم. بیشتر یک جوجه ی ناز هستم که تهش جیک جیک کند. موکب هم خوب بود. پارچه های خوب و گرم بالایی که به لطف خدا و فاطمه صادقی داشتیم. رنگ رویشان می‌نشست و شابلون خوب از آب در می‌آمد. بعد هم زینب برای بار دوم پایش در باغچه ی کنار موکب رفت و یک لا اله الا اللهِ بلند، با لحجه ی اصفهانی گفت که هنوز هم خنده دار و جالب است. مامان و آبجی سمیه و فاطمه جان آمدند و با آنها برگشتم. شام را خوردیم و رفتیم برای خیابان. یکی از عجایبی که دیدم این بود: یک پارس سفید، بزن که خوب میزنی را گذاشته بود. کنارش که رسیدیم، دو جوانِ نیروگاهی طور بودند که داشتند در ماشین قلیان می‌کشیدند. خنده دار و جالب بود. شبش هم زنگ زدم به داداش احمد، اوضاع سردار ... را به صورت رمزی پرسیدم که ایشان فقط گفتند دعا کنید ولی به احتمال زیاد... داداش احمد از صبح آنجا بوده و در حال آوار برداری. سرگرد نیرو دریایی سپاه است. خدا حفظش کند. البته شاید الان دیگر سرهنگ شده باشند. ششمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج بیست و هفتمین روز جنگ .
دوستان به جملاتی که امروز گذاشتم و پاک کردم توجه نکنید.😂💔
دوستان دعا کنید که بتونم روزنوشت بنویسم.💔