بسم الله
صبح فهمیدم که آبجی سمیه ی عزیزم و فاطمه خانم و آقا محمد علی دارند به سمت خانه مان میآیند.
خیلی خوشحال شدم.
ظهر خانواده ی عزیزِ شهید مصطفی صدرزاده رسیدند.
چقدر دلم برایشان تنگ شده بود.
آخرین بار ولادت شهزاده علی اکبر علیه السلام که آمده بودند خانه مان دیدمشان.
صحبت کردیم و ناهار خوردیم. از اوضاع تهران گفتند.
از هرمس هایی که مانند حجاجی، دور برج های مسکونی طواف میکردند.
بعد کمی با طاها، محمد علی، حوریه (دختر عمه طاها) و فاطمه خانم بازی فکری کردیم.
مرغ دونی خیلی بازی مسخره و جالبیست.
من حاضر شدم تا بروم موکب.
خداحافظی کردم و راهی شدم.
در پارکینگ شرقی دعوایی بین یک پسرِ جوان و متصدی داخلیِ پارکینگ رخ داد.
البته که باید عرض کنم، پسر حق داشت و متصدی واقعا آدم رو مخ و کنترلگری بود.
پسرِ جوان که تیشرتی سبزِ لجنی به تن داشت، چنان عربده ای زد که تن و بدنم لرزید.
خیلی خوب بود. خخخ
البته که واقعا دعوا خوب نیست.
دست و پایم تا خود موکب شل بود.
در اصل اگر آن را بخواهیم وحشی بنامیم، من اصلا وحشی نیستم.
بیشتر یک جوجه ی ناز هستم که تهش جیک جیک کند.
موکب هم خوب بود.
پارچه های خوب و گرم بالایی که به لطف خدا و فاطمه صادقی داشتیم.
رنگ رویشان مینشست و شابلون خوب از آب در میآمد.
بعد هم زینب برای بار دوم پایش در باغچه ی کنار موکب رفت و یک لا اله الا اللهِ بلند، با لحجه ی اصفهانی گفت که هنوز هم خنده دار و جالب است.
مامان و آبجی سمیه و فاطمه جان آمدند و با آنها برگشتم.
شام را خوردیم و رفتیم برای خیابان.
یکی از عجایبی که دیدم این بود:
یک پارس سفید، بزن که خوب میزنی را گذاشته بود.
کنارش که رسیدیم، دو جوانِ نیروگاهی طور بودند که داشتند در ماشین قلیان میکشیدند.
خنده دار و جالب بود.
شبش هم زنگ زدم به داداش احمد، اوضاع سردار ... را به صورت رمزی پرسیدم که ایشان فقط گفتند دعا کنید ولی به احتمال زیاد...
داداش احمد از صبح آنجا بوده و در حال آوار برداری.
سرگرد نیرو دریایی سپاه است.
خدا حفظش کند.
البته شاید الان دیگر سرهنگ شده باشند.
ششمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
بیست و هفتمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله.
چند روزیست که حال و حوصله ی نوشتن روزنوشت را ندارم.
کتف چپم، سمت چپ گردنم و ایضا ماهیچه های سمتِ چپِ ستون فقراتم؛ بالا تر از پهلوی چپم درد میکند.
یحتمل بخاطر بالشتِ بزرگیست که زیر سر میگذارم.
بازوی چپم را هم باید به این گروه پر درد اضافه کنم.
این چند شبی که در سکوتِ روزنوشتی بودم، بسیار خوب بود. از جنگ گرفته تا خودِ خانه و زندگی.
چند شب پیش رفتیم جلوی مسجد المصطفی صلی الله علیه و آله، مسجد قدیممان.
یک ۱۸ چرخِ خوشگل میآمد و ما را سوار میکرد. در سطح شهر میچرخاند و مداحی میگذاشت.
فردا شبش فهمیدیم، تریلی برای خلیل اطهاری است؛ رفیقِ مهدی.
خیلی خوشحال و بغضی شدم.
من خلیل را میشناختم. بچه که بودم با مهدی و او زیاد بیرون میرفتیم.
من خب یک جوجه اردکی بودم که همه جا با مهدی میرفت.
مثلا خانه بودم، مامان و بابا نبودند و من قبل از اینکه به مدرسه بروم با مهدی میرفتم سر کارش، شرکتِ آسانسور و پله برقی.
تا موقع مدرسه ام بشود و من را ببرد مدرسه و وقتی هم تعطیل میشدیم هم با مهدی.
سیزه آن وقت ها عقد کرده بود و با همسرش بود.
من و مهدی، بیشتر زندگی مان را حول محورِ مدرسه و دوچرخه و کار و هیات و مسخره بازی میگذراندیم.
فاصله سنی مان هم ۱۴ سال بود.
ولی ارتباطمان عالی بود.
دعوا و کتک هم داشتیم.
اما این چیزی از صمیمیت ما کم نمیکرد.
روز بعدش خلیل زنگ زده بود به بابا.
چون شب قبلش من و سیزه را در ماشین دیده بود.
یک شب بیشتر سوار تریلی نشدم، خیلی سرد بود و چون سیزه سرما خورده بود با ماشین میرفتیم.
خلیل حرف ها زده بود و آخرش گفته بود امشب همگی در کابین جلو قرار است بنشینید.
ولی خب خوبیت نداشت.
بابا و علی جلو نشستند و مامان کنار دیگر خانم ها و طاها هم دوست داشت داخل آن کابین بزرگه باشد بین مرد ها.
من و سیزه و آقا رسول هم داخل ماشین.
وسط راه متوجه شدیم جلوی تریلی اش نوشته است: سلام بر شهداء
شهید مهدی صابری
:)
بگذریم.
شب بعدش که نمیدانم چندمین شب جنگ بود. با بچه های بسیج در خانه مان کوکو سیبزمینی درست کردیم با مشقت.
خیلی کیف داد.
آخرش هم رویش کاغذ های بانمکی چسباندیم، برای فان.
همین.
جنگ در قم به مثابه تهران نیست.
گهگاه یک صدایی بشنویم و چند شهید.
ولی تهران آنطور که شنیده ام اوضاعش واقعا جنگی است.
و من دوست دارم به تهران بروم.
چند صدایِ مهیب بشنوم تا شاید از این عوضی بودنم کم تر شود و از ترس هم که شده به خدا نزدیک تر شوم.
نمیدانم شاید هم اشتباه میکنم.
ولی کاش پسر بودم تا به جنگ تن به تن میرفتم.
کاش بتوانم با جایی ارتباط بر قرار کنم تا برای امدادگری خط مقدم بروم.
حالا آن جلو ملو ها هم نشد، نشد.
صرفا یک خدمتی بشود کرد.
اینکه همه اش با کار فرهنگی جلو برود را نمیخواهم.
من آدم کارِ جهادی_فرهنگی نیستم.
شاید هم ادمِ کارِ جنگی هم نباشم.
نمیدانم.
کاش بمیرم.
با بابا امروز دعوا کردم و مامان هم از صبح اعصابم را خورد کرده بود.
یک ماه است میخواهم یک فیلمنامه بنویسم.
اما نتوانسته ام.
مینویسم و بعد هی میگویم، نه این مزخرف است. فلان جایش بهمان است و منطقش دورغوز آباد.
حالم خوب نیست، واقعا اینکه دلِ آدم مرگ بخواهد به شرایط زیستی، جنگ، آرامش و محیط خانه ربطی ندارد.
گاهی وقتا همه چیز خوب است ولی دلم مرگ را میخواهد.
انگار که این دو به مثابه عاشق و معشوقی هستند که سال هاست از هم دورند.
اولین ملاقاتشان شاید در عالم زر بوده باشد و آخرینش را هم خدا میداند.
سرماخورده ام.
یک ابریزش بینی و سنگینی پیشانی.
سوختن کام.
گریه ام می آید و چند لحظه ای اشک میریزم و بعد دوباره دماغم را فین میکنم.
ولی واقعا در جنگ سرماخوردن، مکافات است.
یعنی آدم بمیرد، بهتر است تا سرما بخورد.
همین که مدام باید دستمالی داشته باشی تا دماغت را بگیری و آب دهانت را با درد قورت بدهی بخدا از صد تا تیر خوردن بهتر است.
دیگر شاید تا حال مقصود من از جنگ گفتن را فهمیده باشید.
این حملات هوایی بیناموس بازی است.
وگرنه که جنگ در اصل آن تن به تنیست که فحش هم بدهی، تیر هم بخوری و جوشیدن خونِ داغت را حس کنی.
دوازدهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
سی و دومین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.