بسم الله.
چند روزیست که حال و حوصله ی نوشتن روزنوشت را ندارم.
کتف چپم، سمت چپ گردنم و ایضا ماهیچه های سمتِ چپِ ستون فقراتم؛ بالا تر از پهلوی چپم درد میکند.
یحتمل بخاطر بالشتِ بزرگیست که زیر سر میگذارم.
بازوی چپم را هم باید به این گروه پر درد اضافه کنم.
این چند شبی که در سکوتِ روزنوشتی بودم، بسیار خوب بود. از جنگ گرفته تا خودِ خانه و زندگی.
چند شب پیش رفتیم جلوی مسجد المصطفی صلی الله علیه و آله، مسجد قدیممان.
یک ۱۸ چرخِ خوشگل میآمد و ما را سوار میکرد. در سطح شهر میچرخاند و مداحی میگذاشت.
فردا شبش فهمیدیم، تریلی برای خلیل اطهاری است؛ رفیقِ مهدی.
خیلی خوشحال و بغضی شدم.
من خلیل را میشناختم. بچه که بودم با مهدی و او زیاد بیرون میرفتیم.
من خب یک جوجه اردکی بودم که همه جا با مهدی میرفت.
مثلا خانه بودم، مامان و بابا نبودند و من قبل از اینکه به مدرسه بروم با مهدی میرفتم سر کارش، شرکتِ آسانسور و پله برقی.
تا موقع مدرسه ام بشود و من را ببرد مدرسه و وقتی هم تعطیل میشدیم هم با مهدی.
سیزه آن وقت ها عقد کرده بود و با همسرش بود.
من و مهدی، بیشتر زندگی مان را حول محورِ مدرسه و دوچرخه و کار و هیات و مسخره بازی میگذراندیم.
فاصله سنی مان هم ۱۴ سال بود.
ولی ارتباطمان عالی بود.
دعوا و کتک هم داشتیم.
اما این چیزی از صمیمیت ما کم نمیکرد.
روز بعدش خلیل زنگ زده بود به بابا.
چون شب قبلش من و سیزه را در ماشین دیده بود.
یک شب بیشتر سوار تریلی نشدم، خیلی سرد بود و چون سیزه سرما خورده بود با ماشین میرفتیم.
خلیل حرف ها زده بود و آخرش گفته بود امشب همگی در کابین جلو قرار است بنشینید.
ولی خب خوبیت نداشت.
بابا و علی جلو نشستند و مامان کنار دیگر خانم ها و طاها هم دوست داشت داخل آن کابین بزرگه باشد بین مرد ها.
من و سیزه و آقا رسول هم داخل ماشین.
وسط راه متوجه شدیم جلوی تریلی اش نوشته است: سلام بر شهداء
شهید مهدی صابری
:)
بگذریم.
شب بعدش که نمیدانم چندمین شب جنگ بود. با بچه های بسیج در خانه مان کوکو سیبزمینی درست کردیم با مشقت.
خیلی کیف داد.
آخرش هم رویش کاغذ های بانمکی چسباندیم، برای فان.
همین.
جنگ در قم به مثابه تهران نیست.
گهگاه یک صدایی بشنویم و چند شهید.
ولی تهران آنطور که شنیده ام اوضاعش واقعا جنگی است.
و من دوست دارم به تهران بروم.
چند صدایِ مهیب بشنوم تا شاید از این عوضی بودنم کم تر شود و از ترس هم که شده به خدا نزدیک تر شوم.
نمیدانم شاید هم اشتباه میکنم.
ولی کاش پسر بودم تا به جنگ تن به تن میرفتم.
کاش بتوانم با جایی ارتباط بر قرار کنم تا برای امدادگری خط مقدم بروم.
حالا آن جلو ملو ها هم نشد، نشد.
صرفا یک خدمتی بشود کرد.
اینکه همه اش با کار فرهنگی جلو برود را نمیخواهم.
من آدم کارِ جهادی_فرهنگی نیستم.
شاید هم ادمِ کارِ جنگی هم نباشم.
نمیدانم.
کاش بمیرم.
با بابا امروز دعوا کردم و مامان هم از صبح اعصابم را خورد کرده بود.
یک ماه است میخواهم یک فیلمنامه بنویسم.
اما نتوانسته ام.
مینویسم و بعد هی میگویم، نه این مزخرف است. فلان جایش بهمان است و منطقش دورغوز آباد.
حالم خوب نیست، واقعا اینکه دلِ آدم مرگ بخواهد به شرایط زیستی، جنگ، آرامش و محیط خانه ربطی ندارد.
گاهی وقتا همه چیز خوب است ولی دلم مرگ را میخواهد.
انگار که این دو به مثابه عاشق و معشوقی هستند که سال هاست از هم دورند.
اولین ملاقاتشان شاید در عالم زر بوده باشد و آخرینش را هم خدا میداند.
سرماخورده ام.
یک ابریزش بینی و سنگینی پیشانی.
سوختن کام.
گریه ام می آید و چند لحظه ای اشک میریزم و بعد دوباره دماغم را فین میکنم.
ولی واقعا در جنگ سرماخوردن، مکافات است.
یعنی آدم بمیرد، بهتر است تا سرما بخورد.
همین که مدام باید دستمالی داشته باشی تا دماغت را بگیری و آب دهانت را با درد قورت بدهی بخدا از صد تا تیر خوردن بهتر است.
دیگر شاید تا حال مقصود من از جنگ گفتن را فهمیده باشید.
این حملات هوایی بیناموس بازی است.
وگرنه که جنگ در اصل آن تن به تنیست که فحش هم بدهی، تیر هم بخوری و جوشیدن خونِ داغت را حس کنی.
دوازدهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
سی و دومین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
صبح ساعتِ نه و ربع با هشدار بابا برای دیر نشدن کلاسم، بلند شدم.
من و کلاس های مجازی دانشگاه و خواب.
بلند شدم. آمدم روی تخت دراز کشیدم، چون دیشب وسط هال خوابیده بودم.
پتو را کشیدم روی خودم، رفتم داخل سایت و دوباره چشم هایم داشت گرم میشد که برای صبحانه فرا خوان دادند.
میخواستم خودم را با پتو خفه کنم.
چرا صبح واقعا؟
کاش همیشه شب بود.
شب ها برای زندگی کردن خوب است.
صبحانه را که خوردم، کمی در مورد اتفاقاتِ مثلث برنوا صحبت کردیم و برای بار هزارم به بابا گفتم: بابا تن به تن شد برید آ.
و اما بابا برای بار هزارم: چشم بابا.
وسایل سفره را جمع کردم و رفتم توی اتاق تا سر کلاس حاضر شوم.
سایت مشکل داشت و نیمی از کلاس را ایتا گذراندیم.
بابا که رفت بیرون، من هم قصد عزیمت به پایین را کردم.
رفتم پایین.
یک پتو برداشتم و روی مبل نشستم.
کلاس را گوش دادم و کمی معاشرت.
ظهر شد.
نماز خواندم و بعد هم برای خودم چند تایی ناگتِ مرغ خانگی سرخ کردم.
بابا هم رسید.
با هم خوردیم.
مامان داشت توی آشپزخانه ماهی ها را تکه تکه میکرد تا فریز کند.
چقدر ماهی دوست دارم.
البته چند سالی میشود که نتوانسته ام درست ماهی بخورم.
یا خانه نبوده ام و یا خانه نبوده ام.
دیشب رفتیم پردیسان و مکانی که اسراییل زده بود را دیدیم.
حس غریبی داشت برایم. گریه ام گرفته بود. تمامِ لحظات را در آن خانه انگار برای خودمان میدیدم.
علی داشت همان جا با سرباز های اسلحه به دست صحبت میکرد.
نگاهی به او انداختم و دیدم چقدر دلم برایش تنگ میشود.
به صورت کوچکش، دست هاش، لمسِ سر انگشتانش وقتی صورتم را ناز میکند.
طاها پرچم به دوش ایستاده بود.
دیدم چقدر طاها را دوست دارم و اگر لحظه ای از من دور باشد، نمیتوانم.
لحظاتِ خوب و دعوایمان هم شیرین است.
همه اش خوب است. حیا دارد این پسر.
و چقدر داشت قلبم فشرده میشد.
اما نفس عمیقی کشیدم.
خیسی از پلک هایم گرفتم و در دلم گفتم خانواده و عزیزانم فدای یک تارِ مویِ حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه.
از آنجا برگشتیم و به سمت مفید رفتیم.
پیاده روی کردیم و با طاها آخرش دعوا کردم.
خدا من را ببخشد که صبر ندارم برای شنیدنِ نق هایش.
چقدر از خودم آن لحظات بدم میاید که ناراحتش میکنم.💔
ان شاء الله خدا شفایم بدهد.
بعد از خوردن ناگت ها خوابیدم.
چون ناهار آبگوشت داشتیم و من دوست ندارمش.
ساعت سه و پنجاه دقیقه، داشت برای بابا مهمان میامد. من بایستی میرفتم خانه ی سیزه تا مراقبِ پسر هایش باشم.
او جایی روضه خوان بود و آقا رسول هم قم نبود.
با عصبانیتی که از خواب کنده شده بودم حاضر شدم و رفتم سمت خانه ی سیزه.
علی آمده بود بغلم و میگفت میخواهم یک رازی را بهت بگویم!
رازش اما این بود: قراره وقتی مامانم رفت، باهم قایم موشک بازی کنیم.
سیزه که رفت، طاها را فرستادم خوراکی بخرد و با علی کمی کوسن های مبل ها را مرتب کردیم و آماده شدیم برای دیدنِ انیمیشن.
طاها آمد. انیمیشن را دیدیم و بعدش سیزه رسید.
دیشب شب اولی بود که سیزه را بادکش کردم.
امشب هم باید انجام میدادم.
بادکش سیزه که تمام شد. جو مرا گرفت و گفتم من را هم بادکش کن.
لحظات ناب و دیدنی ای بود.
کلِ سینیِ روحی که آغشته به الکل بود آتش گرفت. خودِ بطری الکل هم آتش گرفت.
سیزه سریع بطری را برد داخل آشپزخانه و من با همان استکان های روی کمرم سعی در خاموش کردنِ سینی داشتم.
خیلی خنده دار بود. دیدم سینی خاموش نمیشود.
بلند شدم و دو تا از استکان ها افتاد.
اما یکیشان انگار قصدِ خداحافظی نداشت.
سینی را خاموش کردم و سیزه هم چند یا حسین داخل آشپزخانه گفت و با خنده بیرون آمد.
سیزه میگوید سینک هم داشت آتش میگرفت. خلاصه که هیجان انگیز ترین بادکش عمرم را داشتم، هرچند به سرانجام نرسید.
بعد از آن، نماز خواندیم و با سیزه حرف زدیم.
حاضر شدم و برگشتم خانه.
مامان در راه بهم زنگ زد که برنج را بپز تا من بیام.
مامان هم رفته بود بیرون.
در راه با یک تیبایِ سفید که بهم راه نمیداد نزدیک بود کورس بیاندازم.
شیطان را لعنت کردم و با سرعت کمی از زیر دوربینِ زیر گذر رد شدم.
رسیدم خانه. سریع قابلمه ای را آب کردم و روی آتش گذاشتم.
آشپزخانه را مرتب کردم و پیاز ریز کردم.
ننه بار ها آمد و ازم پرسید که خانه میمانم؟
و من این اطمینان را بهش دادم که در خانه هستم و مراقبت میکنم ازش.
لیوان آبی خواست و رفت دراز کشید.
بابا هم رفت بیرون.
من ماندم و برنجی که ریخته بودم داخل آب جوش و نمیدانستم کی باید آبکشش کنم.
زنگ زدم مامان و گفتم زود بیا.
قبل از مامان بابا رسید و برنج را به دست گرفت.