بسم الله
صبح ساعتِ نه و ربع با هشدار بابا برای دیر نشدن کلاسم، بلند شدم.
من و کلاس های مجازی دانشگاه و خواب.
بلند شدم. آمدم روی تخت دراز کشیدم، چون دیشب وسط هال خوابیده بودم.
پتو را کشیدم روی خودم، رفتم داخل سایت و دوباره چشم هایم داشت گرم میشد که برای صبحانه فرا خوان دادند.
میخواستم خودم را با پتو خفه کنم.
چرا صبح واقعا؟
کاش همیشه شب بود.
شب ها برای زندگی کردن خوب است.
صبحانه را که خوردم، کمی در مورد اتفاقاتِ مثلث برنوا صحبت کردیم و برای بار هزارم به بابا گفتم: بابا تن به تن شد برید آ.
و اما بابا برای بار هزارم: چشم بابا.
وسایل سفره را جمع کردم و رفتم توی اتاق تا سر کلاس حاضر شوم.
سایت مشکل داشت و نیمی از کلاس را ایتا گذراندیم.
بابا که رفت بیرون، من هم قصد عزیمت به پایین را کردم.
رفتم پایین.
یک پتو برداشتم و روی مبل نشستم.
کلاس را گوش دادم و کمی معاشرت.
ظهر شد.
نماز خواندم و بعد هم برای خودم چند تایی ناگتِ مرغ خانگی سرخ کردم.
بابا هم رسید.
با هم خوردیم.
مامان داشت توی آشپزخانه ماهی ها را تکه تکه میکرد تا فریز کند.
چقدر ماهی دوست دارم.
البته چند سالی میشود که نتوانسته ام درست ماهی بخورم.
یا خانه نبوده ام و یا خانه نبوده ام.
دیشب رفتیم پردیسان و مکانی که اسراییل زده بود را دیدیم.
حس غریبی داشت برایم. گریه ام گرفته بود. تمامِ لحظات را در آن خانه انگار برای خودمان میدیدم.
علی داشت همان جا با سرباز های اسلحه به دست صحبت میکرد.
نگاهی به او انداختم و دیدم چقدر دلم برایش تنگ میشود.
به صورت کوچکش، دست هاش، لمسِ سر انگشتانش وقتی صورتم را ناز میکند.
طاها پرچم به دوش ایستاده بود.
دیدم چقدر طاها را دوست دارم و اگر لحظه ای از من دور باشد، نمیتوانم.
لحظاتِ خوب و دعوایمان هم شیرین است.
همه اش خوب است. حیا دارد این پسر.
و چقدر داشت قلبم فشرده میشد.
اما نفس عمیقی کشیدم.
خیسی از پلک هایم گرفتم و در دلم گفتم خانواده و عزیزانم فدای یک تارِ مویِ حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه.
از آنجا برگشتیم و به سمت مفید رفتیم.
پیاده روی کردیم و با طاها آخرش دعوا کردم.
خدا من را ببخشد که صبر ندارم برای شنیدنِ نق هایش.
چقدر از خودم آن لحظات بدم میاید که ناراحتش میکنم.💔
ان شاء الله خدا شفایم بدهد.
بعد از خوردن ناگت ها خوابیدم.
چون ناهار آبگوشت داشتیم و من دوست ندارمش.
ساعت سه و پنجاه دقیقه، داشت برای بابا مهمان میامد. من بایستی میرفتم خانه ی سیزه تا مراقبِ پسر هایش باشم.
او جایی روضه خوان بود و آقا رسول هم قم نبود.
با عصبانیتی که از خواب کنده شده بودم حاضر شدم و رفتم سمت خانه ی سیزه.
علی آمده بود بغلم و میگفت میخواهم یک رازی را بهت بگویم!
رازش اما این بود: قراره وقتی مامانم رفت، باهم قایم موشک بازی کنیم.
سیزه که رفت، طاها را فرستادم خوراکی بخرد و با علی کمی کوسن های مبل ها را مرتب کردیم و آماده شدیم برای دیدنِ انیمیشن.
طاها آمد. انیمیشن را دیدیم و بعدش سیزه رسید.
دیشب شب اولی بود که سیزه را بادکش کردم.
امشب هم باید انجام میدادم.
بادکش سیزه که تمام شد. جو مرا گرفت و گفتم من را هم بادکش کن.
لحظات ناب و دیدنی ای بود.
کلِ سینیِ روحی که آغشته به الکل بود آتش گرفت. خودِ بطری الکل هم آتش گرفت.
سیزه سریع بطری را برد داخل آشپزخانه و من با همان استکان های روی کمرم سعی در خاموش کردنِ سینی داشتم.
خیلی خنده دار بود. دیدم سینی خاموش نمیشود.
بلند شدم و دو تا از استکان ها افتاد.
اما یکیشان انگار قصدِ خداحافظی نداشت.
سینی را خاموش کردم و سیزه هم چند یا حسین داخل آشپزخانه گفت و با خنده بیرون آمد.
سیزه میگوید سینک هم داشت آتش میگرفت. خلاصه که هیجان انگیز ترین بادکش عمرم را داشتم، هرچند به سرانجام نرسید.
بعد از آن، نماز خواندیم و با سیزه حرف زدیم.
حاضر شدم و برگشتم خانه.
مامان در راه بهم زنگ زد که برنج را بپز تا من بیام.
مامان هم رفته بود بیرون.
در راه با یک تیبایِ سفید که بهم راه نمیداد نزدیک بود کورس بیاندازم.
شیطان را لعنت کردم و با سرعت کمی از زیر دوربینِ زیر گذر رد شدم.
رسیدم خانه. سریع قابلمه ای را آب کردم و روی آتش گذاشتم.
آشپزخانه را مرتب کردم و پیاز ریز کردم.
ننه بار ها آمد و ازم پرسید که خانه میمانم؟
و من این اطمینان را بهش دادم که در خانه هستم و مراقبت میکنم ازش.
لیوان آبی خواست و رفت دراز کشید.
بابا هم رفت بیرون.
من ماندم و برنجی که ریخته بودم داخل آب جوش و نمیدانستم کی باید آبکشش کنم.
زنگ زدم مامان و گفتم زود بیا.
قبل از مامان بابا رسید و برنج را به دست گرفت.
بعد مامان آمد و بقیه کار غذا را کرد.
برنج میتوانم بپزم اما اگر کمی سفت یا شفته شود ننه اذیت میشود.
و مامان نامه ای خوانده شده را باز برایم میگوید که بلد نیستم یک برنج درست کنم.
اتفاقا وقتی مامان نباشد غذا هایم خوب میشود. چرا خوب میشود؟ چون بابا از آن تعریف میکند و مامان نیست که ایرادات غذا را بگوید.
شام را خوردیم و سریالِ بیگانگان را دیدیم.
حالا هم آمده ام این را بنویسم تا کمی دیگر برویم برای خیابان.
راستی امروز هماهنگی هایِ موکب را انجام دادم. چند ایده برای فیلم نوشتم و چند تایی هم برای نمایش عروسکی.
سرماخوردگی هم به مثابه سگی که بهش یک تکه نان داده باشم، هنوز هست و برایم خوش رقصی میکند.
شانزدهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
سی و ششمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.