eitaa logo
و اما جنگ.
35 دنبال‌کننده
30 عکس
8 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
حوصله ندارم عدد بگذارم به ترتیب بخوانید. خودتان سر و تهش را هم بیارید.
بسم الله صبح ساعتِ نه و ربع با هشدار بابا برای دیر نشدن کلاسم، بلند شدم. من و کلاس های مجازی دانشگاه و خواب. بلند شدم. آمدم روی تخت دراز کشیدم، چون دیشب وسط هال خوابیده بودم. پتو را کشیدم روی خودم، رفتم داخل سایت و دوباره چشم هایم داشت گرم میشد که برای صبحانه فرا خوان دادند. میخواستم خودم را با پتو خفه کنم. چرا صبح واقعا؟ کاش همیشه شب بود. شب ها برای زندگی کردن خوب است. صبحانه را که خوردم، کمی در مورد اتفاقاتِ مثلث برنوا صحبت کردیم و برای بار هزارم به بابا گفتم: بابا تن به تن شد برید آ. و اما بابا برای بار هزارم: چشم بابا. وسایل سفره را جمع کردم و رفتم توی اتاق تا سر کلاس حاضر شوم. سایت مشکل داشت و نیمی از کلاس را ایتا گذراندیم. بابا که رفت بیرون، من هم قصد عزیمت به پایین را کردم. رفتم پایین. یک پتو برداشتم و روی مبل نشستم. کلاس را گوش دادم و کمی معاشرت. ظهر شد. نماز خواندم و بعد هم برای خودم چند تایی ناگتِ مرغ خانگی سرخ کردم. بابا هم رسید. با هم خوردیم. مامان داشت توی آشپزخانه ماهی ها را تکه تکه میکرد تا فریز کند. چقدر ماهی دوست دارم. البته چند سالی می‌شود که نتوانسته ام درست ماهی بخورم. یا خانه نبوده ام و یا خانه نبوده ام. دیشب رفتیم پردیسان و مکانی که اسراییل زده بود را دیدیم. حس غریبی داشت برایم. گریه ام گرفته بود. تمامِ لحظات را در آن خانه انگار برای خودمان می‌دیدم. علی داشت همان جا با سرباز های اسلحه به دست صحبت میکرد. نگاهی به او انداختم و دیدم چقدر دلم برایش تنگ میشود. به صورت کوچکش، دست هاش، لمسِ سر انگشتانش وقتی صورتم را ناز میکند. طاها پرچم به دوش ایستاده بود. دیدم چقدر طاها را دوست دارم و اگر لحظه ای از من دور باشد، نمیتوانم. لحظاتِ خوب و دعوایمان هم شیرین است. همه اش خوب است. حیا دارد این پسر. و چقدر داشت قلبم فشرده میشد. اما نفس عمیقی کشیدم. خیسی از پلک هایم گرفتم و در دلم گفتم خانواده و عزیزانم فدای یک تارِ مویِ حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه. از آنجا برگشتیم و به سمت مفید رفتیم. پیاده روی کردیم و با طاها آخرش دعوا کردم. خدا من را ببخشد که صبر ندارم برای شنیدنِ نق هایش. چقدر از خودم آن لحظات بدم میاید که ناراحتش میکنم.💔 ان شاء الله خدا شفایم بدهد. بعد از خوردن ناگت ها خوابیدم. چون ناهار آبگوشت داشتیم و من دوست ندارمش. ساعت سه و پنجاه دقیقه، داشت برای بابا مهمان میامد. من بایستی میرفتم خانه ی سیزه تا مراقبِ پسر هایش باشم. او جایی روضه خوان بود و آقا رسول هم قم نبود. با عصبانیتی که از خواب کنده شده بودم حاضر شدم و رفتم سمت خانه ی سیزه. علی آمده بود بغلم و می‌گفت میخواهم یک رازی را بهت بگویم! رازش اما این بود: قراره وقتی مامانم رفت، باهم قایم موشک بازی کنیم. سیزه که رفت، طاها را فرستادم خوراکی بخرد و با علی کمی کوسن های مبل ها را مرتب کردیم و آماده شدیم برای دیدنِ انیمیشن. طاها آمد. انیمیشن را دیدیم و بعدش سیزه رسید. دیشب شب اولی بود که سیزه را بادکش کردم. امشب هم باید انجام میدادم. بادکش سیزه که تمام شد. جو مرا گرفت و گفتم من را هم بادکش کن. لحظات ناب و دیدنی ای بود. کلِ سینیِ روحی که آغشته به الکل بود آتش گرفت. خودِ بطری الکل هم آتش گرفت. سیزه سریع بطری را برد داخل آشپزخانه و من با همان استکان های روی کمرم سعی در خاموش کردنِ سینی داشتم. خیلی خنده دار بود. دیدم سینی خاموش نمیشود. بلند شدم و دو تا از استکان ها افتاد. اما یکیشان انگار قصدِ خداحافظی نداشت. سینی را خاموش کردم و سیزه هم چند یا حسین داخل آشپزخانه گفت و با خنده بیرون آمد. سیزه میگوید سینک هم داشت آتش می‌گرفت. خلاصه که هیجان انگیز ترین بادکش عمرم را داشتم، هرچند به سرانجام نرسید. بعد از آن، نماز خواندیم و با سیزه حرف زدیم. حاضر شدم و برگشتم خانه. مامان در راه بهم زنگ زد که برنج را بپز تا من بیام. مامان هم رفته بود بیرون. در راه با یک تیبایِ سفید که بهم راه نمی‌داد نزدیک بود کورس بیاندازم. شیطان را لعنت کردم و با سرعت کمی از زیر دوربینِ زیر گذر رد شدم. رسیدم خانه. سریع قابلمه ای را آب کردم و روی آتش گذاشتم. آشپزخانه را مرتب کردم و پیاز ریز کردم. ننه بار ها آمد و ازم پرسید که خانه میمانم؟ و من این اطمینان را بهش دادم که در خانه هستم و مراقبت میکنم ازش. لیوان آبی خواست و رفت دراز کشید. بابا هم رفت بیرون. من ماندم و برنجی که ریخته بودم داخل آب جوش و نمی‌دانستم کی باید آبکشش کنم. زنگ زدم مامان و گفتم زود بیا. قبل از مامان بابا رسید و برنج را به دست گرفت.
بعد مامان آمد و بقیه کار غذا را کرد. برنج میتوانم بپزم اما اگر کمی سفت یا شفته شود ننه اذیت میشود. و مامان نامه ای خوانده شده را باز برایم می‌گوید که بلد نیستم یک برنج درست کنم. اتفاقا وقتی مامان نباشد غذا هایم خوب میشود. چرا خوب میشود؟ چون بابا از آن تعریف میکند و مامان نیست که ایرادات غذا را بگوید. شام را خوردیم و سریالِ بیگانگان را دیدیم. حالا هم آمده ام این را بنویسم تا کمی دیگر برویم برای خیابان. راستی امروز هماهنگی هایِ موکب را انجام دادم. چند ایده برای فیلم نوشتم و چند تایی هم برای نمایش عروسکی. سرماخوردگی هم به مثابه سگی که بهش یک تکه نان داده باشم، هنوز هست و برایم خوش رقصی میکند. شانزدهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج سی و ششمین روزِ جنگ .
بسم الله صبح ساعتِ نه و خورده ای بود که بابا بیدارم کردند. اصلا اشتباه از من است که میایم داخل هال میخوابم. هرچند داخل اتاق هم بخوابم، باز میایند و بیدارم میکنند. بلند شدم و رفتم داخل اتاق. بابا دوباره صدایم کردند که بیا صبحانه بخور، دیگه صدات نمیکنم آ. این دیگر صدات نمیکنم تهدید است. تهش هم این است که ناراحت میشوند و من با عصبانیت میرم دستشویی و در را محکم می‌بندم. و بعد از اینکه دست و بالم را شستم، همان طور کینه ای سر سفره می‌نشینم تا و چایی در نعلبکی میریزم. چرا گفتم دست و بال؟ چون فرشته ها بال دارند.‌ بگذریم. صبحانه را خوردم و سریع گوشی را برداشتم و گفتم من کلاس دارم. رفتم طبقه ی پایین. روی مبل دراز کشیدم.‌ دیدم اینگونه خواب برایم زهر میشود. رفتم یک پتو آوردم و دوباره دراز کشیدم. چشم هایم که از صبح گرم بود به خواب رفت. در این جور موقعیت ها شنوایی ام خیلی قوی میشود. چون قرار است تا صدای پا شنیدم چشم هام را باز کنم و تا خواب نبوده ام. خلاصه هر صدایی می‌آمد، خوابم به مثابه پارچه سفیدی در دست پرستار جر میخورد و می‌افتاد توی سبدِ پارچه برای مجروحان. نزدیک ساعت یک بود که سیزه آمد. قبلش را بخواهم بگویم که ترسناک است. به قول قدیمی ها، بختک افتاد رویم. چشمتان بختک نبیند، واقعا بد است. شنیده بودم بسم الله بگوییم می‌رود، یا از آن حالت در می‌آییم. اما اینگونه نبود. نمی‌توانستم چشم هایم را باز کنم، هرچقدر بابا را صدا میزدم، صدایی از گلویم به بیرون پرتاب نمیشد. بسم الله گفتم. میخواستم دست هایم را بالا بیاورم تا پلک هایم را به زور باز کنم اما نشد. نفسم بند آمده بود و پاهایم یخ کرده بود. اینجا بود که گفتم من دیگر گه بخورم شب ها دیر بخوابم و صبح ها نتوانم بیدار شوم که به این مصیبت بیافتم. صدای طاها آمد. میخواستند با مامان بروند بازار. خدا شاهد است که یک یاعلی مرا از آن بختکه علمیِ بیشرف نجات داد. خیلی جالب بود. داشتم میگشتم ببینم چه بگویم که کمک کننده باشد. یک یا مولا علی گفتم. و خدا شاهد است که نفسم بالا آمد و گریه ام گرفت. خیلی بد بود. قبل تر ها هم بختک سراغم آمده است اما نه در جنگ. سریع از ترس جن و نرسیدن به رفتن بیرون، دویدم بالا. به طاها که دم در بود سلام کردم. در کوچه را باز کردم تا سیزه را ببینم. پشت فرمان بود. گفتم:سلام، آبجی میشه منم بیام؟ و او گفت: سلام. اره بیا. سریع رفتم حاضر شدم. و نشستم توی ماشین. بابا در بین راه سوال کرد که: تو کجا؟ و من گفتم: میرم خرید. دیگر منتظر نماندم. حتی برنگشتم لبخند دندان نمایی بزنم که اجازه بدهند. فقط رفتم. چون اگر در خانه می‌ماندم دوباره می‌خوابیدم. فکر کنم شب ها در خواب مواد مصرف میکنم که انقدر خوابم زیاد شده است. مامان هم آمد و رفتیم بازار. در پاساژ موسی بن جعفر علیه السلام بودیم و گشت زدیم و برای طاها شلوار راحتی خریدیم. بعدش هم چون چادرِ زینبیه ام بخاطر شابلون زدن با اسپری، رنگی شده است؛ طلب چادر جدید کردم. رفتیم مغازه ی نیکزاد. پارچه ی چادری آورد. از آن خوب هاش خریدم. اصلا حوصله ی سید حسنِ نیکزاد را ندارم. انگار طلب پدرش را از همه میخواهد. دوست دارم گاهی وقت ها با مشت بزنم توی صورتش. مثلا همین امروز که داشت برایِ سیزه هم پارچه چادر میبرید که یک خانم مسنِ سانتال مانتال آمد داخل و دنبال چادر بود. شروع کرد به صحبت با طرف. پدرِ پیرش می‌گفت: آقا سید حسن، اول کار حاج خانم. ولی او گوشش کر بود. میخواستم بهش بگویم: سید حسن شمایی؟ و اگر می‌گفت اره. میگفتم پس گوشات کره یحتمل، بابات داره صدا میزنه. اما خب به نچی اکتفا کردم و از دعوا دوری. به سیزه که گفتم او گفت: شاید از صبح هیچی دخل نداشته، به اونم حق بده. سیزه خیلی خوب است. همیشه من را از ظن بد مصون می‌دارد. نمیدانم جمله ی بالا درست است یا نه ولی خب نتیجه گیری میشود این: سیزه عالی است، خدا او را حفظ کند و شهید بشود ان شاء الله. مامان هم چادر خرید و آمدیم بیرون. تنهایی با سیزه را خیلی دوست دارم. من چرت و پرت میگویم و او میخندد. خنده اش را دوست دارم. اوست که فقط طنز من را حتی با جملاتی تا مفهوم به موضوع میگیرد. ما با هم تلپاتی میکنیم. و این برای من خیلی دلنشین است. او خیلی زیباست، خیلی نورانی و خیلی خوشگل. خب بگذریم. برگشتیم خانه و ناهار خوردیم و نماز. بعد هم تایم باشگاه شد. سریع آماده شدم و جلدی خودم را رساندم دم خانه سیزه تا او را سوار کنم و بریم باشگاه. علی هم آمد. باشگاه هم خوب است. استادِ خفنی داریم و جمعی دوست داشتنی. دو کیلو در جنگ کم کرده بودم، این را وقتی روی ترازو ایستادم فهمیدم.