بسم الله
صبح ساعتِ نه و ربع با هشدار بابا برای دیر نشدن کلاسم، بلند شدم.
من و کلاس های مجازی دانشگاه و خواب.
بلند شدم. آمدم روی تخت دراز کشیدم، چون دیشب وسط هال خوابیده بودم.
پتو را کشیدم روی خودم، رفتم داخل سایت و دوباره چشم هایم داشت گرم میشد که برای صبحانه فرا خوان دادند.
میخواستم خودم را با پتو خفه کنم.
چرا صبح واقعا؟
کاش همیشه شب بود.
شب ها برای زندگی کردن خوب است.
صبحانه را که خوردم، کمی در مورد اتفاقاتِ مثلث برنوا صحبت کردیم و برای بار هزارم به بابا گفتم: بابا تن به تن شد برید آ.
و اما بابا برای بار هزارم: چشم بابا.
وسایل سفره را جمع کردم و رفتم توی اتاق تا سر کلاس حاضر شوم.
سایت مشکل داشت و نیمی از کلاس را ایتا گذراندیم.
بابا که رفت بیرون، من هم قصد عزیمت به پایین را کردم.
رفتم پایین.
یک پتو برداشتم و روی مبل نشستم.
کلاس را گوش دادم و کمی معاشرت.
ظهر شد.
نماز خواندم و بعد هم برای خودم چند تایی ناگتِ مرغ خانگی سرخ کردم.
بابا هم رسید.
با هم خوردیم.
مامان داشت توی آشپزخانه ماهی ها را تکه تکه میکرد تا فریز کند.
چقدر ماهی دوست دارم.
البته چند سالی میشود که نتوانسته ام درست ماهی بخورم.
یا خانه نبوده ام و یا خانه نبوده ام.
دیشب رفتیم پردیسان و مکانی که اسراییل زده بود را دیدیم.
حس غریبی داشت برایم. گریه ام گرفته بود. تمامِ لحظات را در آن خانه انگار برای خودمان میدیدم.
علی داشت همان جا با سرباز های اسلحه به دست صحبت میکرد.
نگاهی به او انداختم و دیدم چقدر دلم برایش تنگ میشود.
به صورت کوچکش، دست هاش، لمسِ سر انگشتانش وقتی صورتم را ناز میکند.
طاها پرچم به دوش ایستاده بود.
دیدم چقدر طاها را دوست دارم و اگر لحظه ای از من دور باشد، نمیتوانم.
لحظاتِ خوب و دعوایمان هم شیرین است.
همه اش خوب است. حیا دارد این پسر.
و چقدر داشت قلبم فشرده میشد.
اما نفس عمیقی کشیدم.
خیسی از پلک هایم گرفتم و در دلم گفتم خانواده و عزیزانم فدای یک تارِ مویِ حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه.
از آنجا برگشتیم و به سمت مفید رفتیم.
پیاده روی کردیم و با طاها آخرش دعوا کردم.
خدا من را ببخشد که صبر ندارم برای شنیدنِ نق هایش.
چقدر از خودم آن لحظات بدم میاید که ناراحتش میکنم.💔
ان شاء الله خدا شفایم بدهد.
بعد از خوردن ناگت ها خوابیدم.
چون ناهار آبگوشت داشتیم و من دوست ندارمش.
ساعت سه و پنجاه دقیقه، داشت برای بابا مهمان میامد. من بایستی میرفتم خانه ی سیزه تا مراقبِ پسر هایش باشم.
او جایی روضه خوان بود و آقا رسول هم قم نبود.
با عصبانیتی که از خواب کنده شده بودم حاضر شدم و رفتم سمت خانه ی سیزه.
علی آمده بود بغلم و میگفت میخواهم یک رازی را بهت بگویم!
رازش اما این بود: قراره وقتی مامانم رفت، باهم قایم موشک بازی کنیم.
سیزه که رفت، طاها را فرستادم خوراکی بخرد و با علی کمی کوسن های مبل ها را مرتب کردیم و آماده شدیم برای دیدنِ انیمیشن.
طاها آمد. انیمیشن را دیدیم و بعدش سیزه رسید.
دیشب شب اولی بود که سیزه را بادکش کردم.
امشب هم باید انجام میدادم.
بادکش سیزه که تمام شد. جو مرا گرفت و گفتم من را هم بادکش کن.
لحظات ناب و دیدنی ای بود.
کلِ سینیِ روحی که آغشته به الکل بود آتش گرفت. خودِ بطری الکل هم آتش گرفت.
سیزه سریع بطری را برد داخل آشپزخانه و من با همان استکان های روی کمرم سعی در خاموش کردنِ سینی داشتم.
خیلی خنده دار بود. دیدم سینی خاموش نمیشود.
بلند شدم و دو تا از استکان ها افتاد.
اما یکیشان انگار قصدِ خداحافظی نداشت.
سینی را خاموش کردم و سیزه هم چند یا حسین داخل آشپزخانه گفت و با خنده بیرون آمد.
سیزه میگوید سینک هم داشت آتش میگرفت. خلاصه که هیجان انگیز ترین بادکش عمرم را داشتم، هرچند به سرانجام نرسید.
بعد از آن، نماز خواندیم و با سیزه حرف زدیم.
حاضر شدم و برگشتم خانه.
مامان در راه بهم زنگ زد که برنج را بپز تا من بیام.
مامان هم رفته بود بیرون.
در راه با یک تیبایِ سفید که بهم راه نمیداد نزدیک بود کورس بیاندازم.
شیطان را لعنت کردم و با سرعت کمی از زیر دوربینِ زیر گذر رد شدم.
رسیدم خانه. سریع قابلمه ای را آب کردم و روی آتش گذاشتم.
آشپزخانه را مرتب کردم و پیاز ریز کردم.
ننه بار ها آمد و ازم پرسید که خانه میمانم؟
و من این اطمینان را بهش دادم که در خانه هستم و مراقبت میکنم ازش.
لیوان آبی خواست و رفت دراز کشید.
بابا هم رفت بیرون.
من ماندم و برنجی که ریخته بودم داخل آب جوش و نمیدانستم کی باید آبکشش کنم.
زنگ زدم مامان و گفتم زود بیا.
قبل از مامان بابا رسید و برنج را به دست گرفت.
بعد مامان آمد و بقیه کار غذا را کرد.
برنج میتوانم بپزم اما اگر کمی سفت یا شفته شود ننه اذیت میشود.
و مامان نامه ای خوانده شده را باز برایم میگوید که بلد نیستم یک برنج درست کنم.
اتفاقا وقتی مامان نباشد غذا هایم خوب میشود. چرا خوب میشود؟ چون بابا از آن تعریف میکند و مامان نیست که ایرادات غذا را بگوید.
شام را خوردیم و سریالِ بیگانگان را دیدیم.
حالا هم آمده ام این را بنویسم تا کمی دیگر برویم برای خیابان.
راستی امروز هماهنگی هایِ موکب را انجام دادم. چند ایده برای فیلم نوشتم و چند تایی هم برای نمایش عروسکی.
سرماخوردگی هم به مثابه سگی که بهش یک تکه نان داده باشم، هنوز هست و برایم خوش رقصی میکند.
شانزدهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
سی و ششمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
صبح ساعتِ نه و خورده ای بود که بابا بیدارم کردند.
اصلا اشتباه از من است که میایم داخل هال میخوابم.
هرچند داخل اتاق هم بخوابم، باز میایند و بیدارم میکنند.
بلند شدم و رفتم داخل اتاق.
بابا دوباره صدایم کردند که بیا صبحانه بخور، دیگه صدات نمیکنم آ.
این دیگر صدات نمیکنم تهدید است.
تهش هم این است که ناراحت میشوند و من با عصبانیت میرم دستشویی و در را محکم میبندم.
و بعد از اینکه دست و بالم را شستم، همان طور کینه ای سر سفره مینشینم تا و چایی در نعلبکی میریزم.
چرا گفتم دست و بال؟
چون فرشته ها بال دارند.
بگذریم. صبحانه را خوردم و سریع گوشی را برداشتم و گفتم من کلاس دارم.
رفتم طبقه ی پایین.
روی مبل دراز کشیدم. دیدم اینگونه خواب برایم زهر میشود. رفتم یک پتو آوردم و دوباره دراز کشیدم.
چشم هایم که از صبح گرم بود به خواب رفت.
در این جور موقعیت ها شنوایی ام خیلی قوی میشود.
چون قرار است تا صدای پا شنیدم چشم هام را باز کنم و تا خواب نبوده ام.
خلاصه هر صدایی میآمد، خوابم به مثابه پارچه سفیدی در دست پرستار جر میخورد و میافتاد توی سبدِ پارچه برای مجروحان.
نزدیک ساعت یک بود که سیزه آمد.
قبلش را بخواهم بگویم که ترسناک است.
به قول قدیمی ها، بختک افتاد رویم.
چشمتان بختک نبیند، واقعا بد است.
شنیده بودم بسم الله بگوییم میرود، یا از آن حالت در میآییم.
اما اینگونه نبود. نمیتوانستم چشم هایم را باز کنم، هرچقدر بابا را صدا میزدم، صدایی از گلویم به بیرون پرتاب نمیشد.
بسم الله گفتم. میخواستم دست هایم را بالا بیاورم تا پلک هایم را به زور باز کنم اما نشد.
نفسم بند آمده بود و پاهایم یخ کرده بود.
اینجا بود که گفتم من دیگر گه بخورم شب ها دیر بخوابم و صبح ها نتوانم بیدار شوم که به این مصیبت بیافتم.
صدای طاها آمد.
میخواستند با مامان بروند بازار.
خدا شاهد است که یک یاعلی مرا از آن بختکه علمیِ بیشرف نجات داد.
خیلی جالب بود. داشتم میگشتم ببینم چه بگویم که کمک کننده باشد.
یک یا مولا علی گفتم.
و خدا شاهد است که نفسم بالا آمد و گریه ام گرفت.
خیلی بد بود.
قبل تر ها هم بختک سراغم آمده است اما نه در جنگ.
سریع از ترس جن و نرسیدن به رفتن بیرون، دویدم بالا.
به طاها که دم در بود سلام کردم.
در کوچه را باز کردم تا سیزه را ببینم.
پشت فرمان بود.
گفتم:سلام، آبجی میشه منم بیام؟
و او گفت: سلام. اره بیا.
سریع رفتم حاضر شدم.
و نشستم توی ماشین.
بابا در بین راه سوال کرد که: تو کجا؟
و من گفتم: میرم خرید.
دیگر منتظر نماندم.
حتی برنگشتم لبخند دندان نمایی بزنم که اجازه بدهند.
فقط رفتم.
چون اگر در خانه میماندم دوباره میخوابیدم.
فکر کنم شب ها در خواب مواد مصرف میکنم که انقدر خوابم زیاد شده است.
مامان هم آمد و رفتیم بازار.
در پاساژ موسی بن جعفر علیه السلام بودیم و گشت زدیم و برای طاها شلوار راحتی خریدیم.
بعدش هم چون چادرِ زینبیه ام بخاطر شابلون زدن با اسپری، رنگی شده است؛ طلب چادر جدید کردم.
رفتیم مغازه ی نیکزاد. پارچه ی چادری آورد.
از آن خوب هاش خریدم.
اصلا حوصله ی سید حسنِ نیکزاد را ندارم.
انگار طلب پدرش را از همه میخواهد.
دوست دارم گاهی وقت ها با مشت بزنم توی صورتش.
مثلا همین امروز که داشت برایِ سیزه هم پارچه چادر میبرید که یک خانم مسنِ سانتال مانتال آمد داخل و دنبال چادر بود.
شروع کرد به صحبت با طرف.
پدرِ پیرش میگفت: آقا سید حسن، اول کار حاج خانم.
ولی او گوشش کر بود.
میخواستم بهش بگویم: سید حسن شمایی؟
و اگر میگفت اره. میگفتم پس گوشات کره یحتمل، بابات داره صدا میزنه.
اما خب به نچی اکتفا کردم و از دعوا دوری.
به سیزه که گفتم او گفت: شاید از صبح هیچی دخل نداشته، به اونم حق بده.
سیزه خیلی خوب است.
همیشه من را از ظن بد مصون میدارد.
نمیدانم جمله ی بالا درست است یا نه ولی خب نتیجه گیری میشود این: سیزه عالی است، خدا او را حفظ کند و شهید بشود ان شاء الله.
مامان هم چادر خرید و آمدیم بیرون.
تنهایی با سیزه را خیلی دوست دارم.
من چرت و پرت میگویم و او میخندد.
خنده اش را دوست دارم.
اوست که فقط طنز من را حتی با جملاتی تا مفهوم به موضوع میگیرد.
ما با هم تلپاتی میکنیم.
و این برای من خیلی دلنشین است.
او خیلی زیباست، خیلی نورانی و خیلی خوشگل.
خب بگذریم.
برگشتیم خانه و ناهار خوردیم و نماز.
بعد هم تایم باشگاه شد.
سریع آماده شدم و جلدی خودم را رساندم دم خانه سیزه تا او را سوار کنم و بریم باشگاه.
علی هم آمد.
باشگاه هم خوب است. استادِ خفنی داریم و جمعی دوست داشتنی.
دو کیلو در جنگ کم کرده بودم، این را وقتی روی ترازو ایستادم فهمیدم.
البته که میدانم برای جنگ نیست. چون قبلش در ماه رمضان بودیم و اتفاقا ویروس گرفتم و دهنم سرویس شد.
آنقدر ها هم چیزی نمیخورم که بخواهم وزن اضافه کنم.
وقتی مامان میگوید یه چیزی بخور، داری میمیری!
میگویم: من نمیخوام این غذا های دنیایی موجبِ شهید نشدنم بشه.
یکی نیست بگوید تو غذا بخور و فحش نده.
شهید میشوی.
تو غذا بخور و دعوا نگیر با این و آن، شهید میشوی.
خلاصه که واقعا فحش هایم را کم کرده ام.
یکی دوتا مودبانه اش را فقط در مواقع اضطراری میگویم.
از باشگاه که برگشتیم علی را بردم خانه مان.
در راه تا بهش گفتم بشین و سرت را از پنجره نکن بیرون. ناراحت شد.
گفت: بایتا، پیاده میتَم.
و اما من چون قرار است سعه صدر بگیرم، بجای گفتن: زر نزن، کجا میخوای بری؟
گفتم: قربونت بشم، نمیخواستم ناراحتت کنم. عذر میخوام ازت.
آری، اینگونه نیست که بلد نباشم.
فقط گاهی وقت ها شیطان کمین میکند و نشانه ام میگیرد و نمیگذارد به سعه ای که صدر باشد برسم.
رسیدیم خانه.
خانه و زندگی را مرتب کردم و چایی دم کردم.
امشب تجمع مهاجرین افغانستانی و فاطمیون بود. بابا هم سخرانش.
هشت و نیم باید میدان توحید میبودیم.
واااای این را یادم رفت بگویم.
دیشب نزدیک خانه مان را زدند.
صدا انقدر بلند بود و موج انقدر خوب رسید به خانه مان که قشنگ گرخیده بودم.
فاصله اش با ما آنقدر ها کم نبود اما چون محیط باز بود و باد هم این سمتی میآمد، خوب حسش کردیم.
با ذکر یا مولا علی و یا صاحب الزمان، رفتیم بالایِ پشت بام.
مامان گفت: رعد و برق بود.
برای اینکه جلوگیری کند از بالا رفتن من.
من گفتم: بخدا اگه رعد و برق بوده و اینطوری ما رو ترسوند، خودمو از همون بالا پرت میکنم پایین.
رفتیم بالا. دودش از بالای سرمان رد شد.
بعدش آمدیم پایین. دیدم بابا قبا و عمامه اش را برداشت که تن کند.
من هم سریع جوراب پوشیدم و روسری سر کردم و چادرم را برداشتم.
بابا با خنده: شما کجا؟
من: ای والله بریم.
سوار چهارصد و پنج شدم.
من: بابا بیاین با این بریم. این جنگیه، ماشین شما خوب نیست برا این کارا.
مامان هم میخواست بیاید که گفتم: شما بشین خونه تا اینجا را نزنن.
خندیدیم و خداحافظی کردیم.
کلهری را دور زدیم اما هیچی به هیچی.
فقط مردم ریخته بودند داخل کوچه و خیابان.
سیزه هم شنیده بود، همان لحظه ی اول بهش پیام دادم.
نزدیک به خانه ی سیزه بود.
خلاصه که برگشتیم و من دیر خوابیدم و ظهر هم بختک در خانهِ خوابِ ما را زد.
رفتیم میدان توحید.
در ماشین مداحی های حماسی گذاشتم.
علی اما هی میگفت: تابُتی. (چاووشی)
در میدان ایستاده بودیم دو سه ساعتی.
بابا رفتند بالا به همراه دو رزمنده ی خفن.
سخنرانی حماسی ای داشتند و خدا حفظش کند.
بچه های لشکر فاطمیون و خانواده ی شهدا و دیگر همشهری هایمان آمده بودند.
دمشان گرم.
برگشتیم خانه و شام را مهمان بابا بودیم.
آقا رسول و اهل بیتش هم بودند.
گوشی بابا را انداختم توی تلویزیون و بیگانگان را دیدیم.
بگذریم. دیگر از نوشتن خسته شدم.
یا علی.
هفدهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
سی و هفتین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
امروز هم ساعت نه بیدار شدم.
در واقع بیدارم کردند.
انگار بابا و مامان شیفتی برای بیدار کردن من کار میکنند.
پنج دقیقه ی اول مامان میآید و صدایم میکند و سوالاتی از قبیلِ:
-میدونی ساعت چنده؟
-تا کی میخوای بخوابی؟
-امروز جایی نمیخوای بری؟
- موکبتون چه ساعته؟
و... میکند.
حتی مورد داشتیم که مامان آمده است و پرسیده است: مگه اسمت فاطمه نیست؟
و من گفته ام نه!
بعد از مامان باباست.
بابا سوال نمیکند. شرح میدهد.
- ساعت ۱۰ کلاس داری.
ـ سفره پهنه.
ـ فاطمه.
ـ دیگه صدات نمیکنم.
ـ طور دیگه ای باید صدات کنم؟
این آخری سوالی و تهدیدی بود.
امروز راحت بلند شدم. چون دیشب خوب خوابیدم.
آخر سفره هم در مورد اینکه ما باید شهید بشیم و اگر جنگ تموم شد و کسی از ما شهید نشد باید بریم بمیریم، صحبت کردم.
البته خب پیشزمینه ای مامان طرح کرد که من سخنرانی ای حماسی و عصبانی کردم.
بعدش هم آمدیم پایین با مامان و تا ظهر نماز استغاثه به امام زمان روحی و ارواح من سواه فداه خواندیم.
دیگر آخر های نماز، فشارم افتاده بود.
نشستم و روز نوشت دیروز را نوشتم و الان هم ناهار آماده است و باید بروم بالا.
ادامه اش باید اتفاق بیوفتد تا بنویسم.
از ظهر تا بعد از ظهر گذشت.
با مامان، ننه، علی و طاها رفتیم اول در یک بیابان، گوسفند ها را دیدیم.
بعد رفتیم میدان مرجعیت، کنارِ گندم های سرسبز کمی وقت گذراندیم.
مامان قصدش این بود حال و هوای ننه را عوض کند.
با علی خرخاکی پیدا کردیم و خیلی قشنگ علی خرخاکی را گرفت دستش.
او فقط احتیاج دارد بشنود که قوی است و بعد ترس را به مثابه پوستِ موزی پرت کند داخل سطل اشغال.
بعدش که علی مشغول حیوان جدیدش شد و داشت برایش خانه درست میکرد، با طاها توپ بازی کردم.
آنقدر زور دارد و شوت هایش قوی است که یکی دوتاش را با سر زانو و ساق پا گرفتم، چندین مویرگ پاره شد.
بعدش هم مامان و ننه رفتند دکتر چشم برای ننه. من و پسرها هم برگشتیم خانه.
برایشان انیمیشن گذاشتم.
خودم هم رفتم ظرف ها را شستم.
ساعت هفت باید بوستان حضرت نجمه سلام الله علیها میبودم تا با حانیه و هاجر، موکب جدید را بررسی میکردیم.
اما قبلش باید این دو بشر را تحویل آدمی بزرگ تر میدادم.
بابا آمدند و من رفتم.
ساعت هشت بوستان بودیم.
آنجا هم پر از گربه های ملوسِ بیشرف.
با هاجر و دختر خواهر ام البنین کمی به گربه ی آنجا کُخ ریختیم.
اول من را چنگ زد. بعد آن دو نفر را.
هاجر که خیلی راحت میگذاشت گازش بگیرد.
خلاصه اش بخواهم بکنم این بود که من محل چنگِ گربه که یک سانت است و درست وسطِ بند دومِ انگشتِ حلقه ی دست راستم را مک زدم تا مثل زهرِ مار، تفش کنم بیرون.
اما تف کردن یادم رفت و هرچه مکیده بودم را قورت دادم.
به هوای اینکه هاری از بزاق دهان منتقل نمیشود و فقط از خون انتقال پیدا میکند.
استاد نیامد و ما هم رفتیم تا به جلسه ی موکبِ خودمان و عرض ادبی خدمت موکب حاج آقا مشی برسیم.
در راه، وقتی دیدیم هم دست من و هم دست هاجر التهابِ موضعی دارد، زنگ زدم به هاری.
گفتند سریع بیاین.
تازه وقتی آقای هاری زن، فهمید که من دستم را مکیده ام خیلی ناراحت شد و گفت که هاری از بزاق دهان راحت تر منتقل میشود.
خلاصه که با استرس و مسخره بازی با حانیه و هاجر رفتیم مرکز هاری.
اینجا را خلاصه کنم:
یک کزاز و دو هاری زد.
دو نوبت دیگر هم برای هاری باید برویم.
جمعه و سه شنبه.
آمپول هاری خوب بود و درد نداشت، پوستی بود.
ولی کزاز، آخ از آن سوزنِ کزاز که آقا کاملا مستقیم فرو کرد داخلِ بازویم.
داشتم جان میدادم.
به خدا قسم که تیر خوردن بهتر از این است که سوزن بخورم.
جمع کردیم و رفتیم موکبِ مفید.
شب را با بچه ها گذراندیم و چایِ ساعت دوازده را خوردیم و من خداحافظی کردم تا به سیزه و پسر هاش بپیوندم.
با سیزه، بچه هاش و حدیثه دختر عمه ی طاها که میشود نوه عمه ی خودم کمی دوباره راه رفتیم و بعد برگشتیم خانه.
سیزه را دم خانه اش پیاده کردم و خداحافظی.
تنها برگشتم خانه.
یک ربع به دو بود که رسیدم خانه.
بیگانگان را دیدم و بعد هم بابا گفت دیگه خاموشی تا بخوابیم.
یک نیم ساعتی در تاریکی اتاق داشتم خبر ها را میخواندم که یک هو گفتند آتش بس شده است و شبکه ی خبر هم خبرش را زد.
داشتم دیوانه میشدم.
پا شدم آمدم داخل هال که ببینم بابا بیدار است یا نه!
چند فحش در محضر بابا به آتش بس و عاملینش دادم.
برگشتم.
تا خود صبح خوابم نبرد.
جنگ نعمت است.
خلاصه که جگرم داشت آتش میگرفت.
نمازِ استغاثه به حضرت زهرا سلام الله علیها را خواندم و با گریه، ساعت پنج خوابیدم.
هژدهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
سی و هشتمین روز جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
*سلام آقای من!*
ای امام زمان (ع)! پیش خدا شهادت بده
ما همه سعی مان را کردیم که دست تصمیم گیر این مملکت برای هر تصمیمی باز باشد؛
*چه توافق و آتش بس و صلح
چه جنگ*
شما از ما راضی باش...
۱۹ فروردین ۱۴۰۵
شیخ اسماعیل رمضانی
💌 تو ثواب نشر شریک باشید 🕊
💠 @esmaeilramezani
بسم الله
بابا میدانست که اصلا حالم خوب نیست.
ساعت یازده بلند شدم و حالم اصلا خوب نبود.
صبحانه نخورده، حاضر شدم و رفتم سمت درسا تا از آقای شادرام، دوربینشان را بگیرم.
ساعت دوازده قرار بود برای عکاسی از منطقه ی حادثه دیده شهرک ولایت برویم.
مقدمات اولیه ی کار با دوربین را آقای شادرام بهم یاد دادند.
هم آتش بس و هم هاریِ دیروز و ایضا دردِ بازویِ کزازی ام روانم را تخریب کرده بود؛ ایضا تب.
از همکاران قدیمم خداحافظی کردم و خواستم بروم سمتِ شهرک ولایت که حانیه گفت افتاده ساعت چار.
امروز ناهار خانه ی سیزه دعوت بودیم.
اصلا حوصله ی اوردنِ بحث در مورد آتش بس و مذاکره ی یک مشت الدنگ با بچه خورِ اپستینی را ندارم.
گور پدرشان.
برای ناهار، سیزه از آن پلو مرغ های خاصش درست کرده بود، با ته دیگ سیب زمینیِ برشته.
حالم اصلا خوب نبود.
به مثابه زنی بودم که میخواستند معشوقه اش را جلویش سر بزنند اما به خواست معشوقه نباید صدایش در میامد.
آه از روزگارِ بی پدر و مادر.
همین که سید مجید داشت میزد دلم خوش بود.
خدا حفظش کند.
بابا و مامان هم آمدند و ناهار را خوردیم، صحبت کردیم و داشتم با بابا دعوا میگرفتم که سیزه با نگاهی به من مانع شد.
بعد از ناهار ساعت دو و نیم، سه رفتیم حرم، تشییع شهدایِ شهرک ولایت.
دوربین را نگذاشتند ببرم داخل و دادم امانت داری.
در راه برگشت سیزه ده تا مقوای بزرگ خرید برای نوشتن پلاکارد.
رسیدیم دم خانه سیزه و من سوار ماشینم شدم و ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه رفتم سمتِ شهرک.
آنجا هم اول اجازه ندادند و برگه ی مجوزِ ناحیه را به کتفشان گرفتند و حاج آقای قد بلندی هم که فکر میکرد اگر سر چند دختر خانم داد بزند، برایش کف و خون قاطی میکنند و اسمش را میگذارند بتنمن، سرمان داد زد.
خدا شاهد است که دیگر میتوانم هر کسی را از دم تیغم رد کنم.
اصلا صبر و اعصابی برایم نمانده.
برگشتیم. نصف بچه ها که بدونِ اطلاع قبلی به حانیه آمده بودند ناراحت شدند و رفتند موکبِ ارم.
من ماندم، حانیه، زهرا، هاجر، شکروی که اسمش را یادم رفته، زینب، ام البنین.
شاید هم کسِ دیگری بوده و یادم نیست.
حاج آقایِ مهربانی آمدند و ما را بردند برای عکس گرفتن.
از اوضاع پودر شده ی آنجا چیزی نمیتوانم بگویم.
حسم فقط گریه بود.
مردی هم از زیر آوار جان سالم به در برده بود و آنجا بود.
خانه شان را نشانمان داد و عکس گرفتیم.
دمش گرم.
وارد جزییات نمیشوم.
حاج آقا حسابی ما را تحویل گرفتند و ان شاء الله جزوی از گروه جهادیشان شده ایم.
این دوربین آنقدر سنگین است که بازویِ کزازی ام دردش چند برابر شد و دست سالمم هم فلج.
برگشتم خانه سیزه و پلاکارد ها را با این ماژیک بزرگ ها نوشتم.
ساعت هشت و نیم شد. رفتیم سمتِ دسته ی عزایِ امامزاده شاه سید علی علیه السلام برای چهلم رهبرِ شهیدِ عزیزم.
بابا آنجا سخنرانی داشت.
عکس گرفتم. آش خوردیم. شعار دادیم.
هاری و درد و رنج را که یادتان هست؟
چوبِ بزرگِ پرچمی افقی که روی دوش یک پسر بچه بود خورد توی دماغم.
انقدر محکم خورد که سرم خورد به میله ی پشتش.
برق از چشم هام پرید و درد در کلِ سرم پیچید. سرم گیج میرفت و تلو تلو خوردم.
سر پسر داد زدم: پرچمو ایستاده بگیر.
سر چوبش که پارچه ی پرچم بهش پیچیده شده بود، به سر یک حاج آقا هم خورد.
رفتم پیش سیزه و شرح حال دادم. سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم.
تا همین الان هم که صحبت میکنم، دماغم تیر میکشد.
کمی رد افتاده رویش که میرود.
هر کسی که بهم گفت برو دکتر، گفتم: من خودم امدادگرم، هوشیاریم بالاست و خون ریزی داخلی ندارم.
و بعد خندیدم.
بعد از آنجا بابا رفت خانه پیش ننه.
آقا رسول و علی رفتند خانه، تا علی مادرش را اذیت نکند.
ساعت ده و نیم مامان، من، سیزه، حدیثه، طاها و فاطمه دختر عمو جعفری؛ سوار ماشینم شدیم و رفتیم زنبیل آباد برای پیاده روی.
ترافیک و اینها بماند.
در موکبی چای شیرینی خوردیم که داخلش تربت حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام ریخته شده بود.
گفتم: با خوردن یه چایی شهید میشیم، دوتا مفقود الاثر، نصفه هم جانباز.
دوتا چایی خوردم و بعد هم در موکب بعدی یک صفحه قرآن برای رهبرِ شهید.
برگشتیم سمت ماشین. در راه برگشت موتور هارلی دیویدسون دیدم.
چقدر این موتور را دوست دارم.
من: ابجییی اگه شوهرم، موتورِ هارلی دیویدسون داشته باشه منو سوار میکنه؟
سیزه: اونم سوار کنه تو نباید سوار بشی.
خوشم میآید از سیزه.
خیلی زیاد.
فاطمه را رساندیم خانه شان.
برگشتم سمت خانه سیزه، آنها را هم پیاده کردیم. من و مامان رفتیم خانه.
ساعت دو بود که شام خوردیم در آشپزخانه با رعایت سکوت و بعد هم خواب.
نونزدهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
سی و نهمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.