*سلام آقای من!*
ای امام زمان (ع)! پیش خدا شهادت بده
ما همه سعی مان را کردیم که دست تصمیم گیر این مملکت برای هر تصمیمی باز باشد؛
*چه توافق و آتش بس و صلح
چه جنگ*
شما از ما راضی باش...
۱۹ فروردین ۱۴۰۵
شیخ اسماعیل رمضانی
💌 تو ثواب نشر شریک باشید 🕊
💠 @esmaeilramezani
بسم الله
بابا میدانست که اصلا حالم خوب نیست.
ساعت یازده بلند شدم و حالم اصلا خوب نبود.
صبحانه نخورده، حاضر شدم و رفتم سمت درسا تا از آقای شادرام، دوربینشان را بگیرم.
ساعت دوازده قرار بود برای عکاسی از منطقه ی حادثه دیده شهرک ولایت برویم.
مقدمات اولیه ی کار با دوربین را آقای شادرام بهم یاد دادند.
هم آتش بس و هم هاریِ دیروز و ایضا دردِ بازویِ کزازی ام روانم را تخریب کرده بود؛ ایضا تب.
از همکاران قدیمم خداحافظی کردم و خواستم بروم سمتِ شهرک ولایت که حانیه گفت افتاده ساعت چار.
امروز ناهار خانه ی سیزه دعوت بودیم.
اصلا حوصله ی اوردنِ بحث در مورد آتش بس و مذاکره ی یک مشت الدنگ با بچه خورِ اپستینی را ندارم.
گور پدرشان.
برای ناهار، سیزه از آن پلو مرغ های خاصش درست کرده بود، با ته دیگ سیب زمینیِ برشته.
حالم اصلا خوب نبود.
به مثابه زنی بودم که میخواستند معشوقه اش را جلویش سر بزنند اما به خواست معشوقه نباید صدایش در میامد.
آه از روزگارِ بی پدر و مادر.
همین که سید مجید داشت میزد دلم خوش بود.
خدا حفظش کند.
بابا و مامان هم آمدند و ناهار را خوردیم، صحبت کردیم و داشتم با بابا دعوا میگرفتم که سیزه با نگاهی به من مانع شد.
بعد از ناهار ساعت دو و نیم، سه رفتیم حرم، تشییع شهدایِ شهرک ولایت.
دوربین را نگذاشتند ببرم داخل و دادم امانت داری.
در راه برگشت سیزه ده تا مقوای بزرگ خرید برای نوشتن پلاکارد.
رسیدیم دم خانه سیزه و من سوار ماشینم شدم و ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه رفتم سمتِ شهرک.
آنجا هم اول اجازه ندادند و برگه ی مجوزِ ناحیه را به کتفشان گرفتند و حاج آقای قد بلندی هم که فکر میکرد اگر سر چند دختر خانم داد بزند، برایش کف و خون قاطی میکنند و اسمش را میگذارند بتنمن، سرمان داد زد.
خدا شاهد است که دیگر میتوانم هر کسی را از دم تیغم رد کنم.
اصلا صبر و اعصابی برایم نمانده.
برگشتیم. نصف بچه ها که بدونِ اطلاع قبلی به حانیه آمده بودند ناراحت شدند و رفتند موکبِ ارم.
من ماندم، حانیه، زهرا، هاجر، شکروی که اسمش را یادم رفته، زینب، ام البنین.
شاید هم کسِ دیگری بوده و یادم نیست.
حاج آقایِ مهربانی آمدند و ما را بردند برای عکس گرفتن.
از اوضاع پودر شده ی آنجا چیزی نمیتوانم بگویم.
حسم فقط گریه بود.
مردی هم از زیر آوار جان سالم به در برده بود و آنجا بود.
خانه شان را نشانمان داد و عکس گرفتیم.
دمش گرم.
وارد جزییات نمیشوم.
حاج آقا حسابی ما را تحویل گرفتند و ان شاء الله جزوی از گروه جهادیشان شده ایم.
این دوربین آنقدر سنگین است که بازویِ کزازی ام دردش چند برابر شد و دست سالمم هم فلج.
برگشتم خانه سیزه و پلاکارد ها را با این ماژیک بزرگ ها نوشتم.
ساعت هشت و نیم شد. رفتیم سمتِ دسته ی عزایِ امامزاده شاه سید علی علیه السلام برای چهلم رهبرِ شهیدِ عزیزم.
بابا آنجا سخنرانی داشت.
عکس گرفتم. آش خوردیم. شعار دادیم.
هاری و درد و رنج را که یادتان هست؟
چوبِ بزرگِ پرچمی افقی که روی دوش یک پسر بچه بود خورد توی دماغم.
انقدر محکم خورد که سرم خورد به میله ی پشتش.
برق از چشم هام پرید و درد در کلِ سرم پیچید. سرم گیج میرفت و تلو تلو خوردم.
سر پسر داد زدم: پرچمو ایستاده بگیر.
سر چوبش که پارچه ی پرچم بهش پیچیده شده بود، به سر یک حاج آقا هم خورد.
رفتم پیش سیزه و شرح حال دادم. سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم.
تا همین الان هم که صحبت میکنم، دماغم تیر میکشد.
کمی رد افتاده رویش که میرود.
هر کسی که بهم گفت برو دکتر، گفتم: من خودم امدادگرم، هوشیاریم بالاست و خون ریزی داخلی ندارم.
و بعد خندیدم.
بعد از آنجا بابا رفت خانه پیش ننه.
آقا رسول و علی رفتند خانه، تا علی مادرش را اذیت نکند.
ساعت ده و نیم مامان، من، سیزه، حدیثه، طاها و فاطمه دختر عمو جعفری؛ سوار ماشینم شدیم و رفتیم زنبیل آباد برای پیاده روی.
ترافیک و اینها بماند.
در موکبی چای شیرینی خوردیم که داخلش تربت حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام ریخته شده بود.
گفتم: با خوردن یه چایی شهید میشیم، دوتا مفقود الاثر، نصفه هم جانباز.
دوتا چایی خوردم و بعد هم در موکب بعدی یک صفحه قرآن برای رهبرِ شهید.
برگشتیم سمت ماشین. در راه برگشت موتور هارلی دیویدسون دیدم.
چقدر این موتور را دوست دارم.
من: ابجییی اگه شوهرم، موتورِ هارلی دیویدسون داشته باشه منو سوار میکنه؟
سیزه: اونم سوار کنه تو نباید سوار بشی.
خوشم میآید از سیزه.
خیلی زیاد.
فاطمه را رساندیم خانه شان.
برگشتم سمت خانه سیزه، آنها را هم پیاده کردیم. من و مامان رفتیم خانه.
ساعت دو بود که شام خوردیم در آشپزخانه با رعایت سکوت و بعد هم خواب.
نونزدهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
سی و نهمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
هدایت شده از میم شیعه | ShiaMeme
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما جنگ.
به یاد امام شهید... @shiameme🥀 | #ارسالی
ایشون که انقدر خوب بودن، پس امام زمان که سیزه، جانم و عزیز ترین کسام فداشون بشن؛ چقدر هحهایی و سنگکوب کننده هستن.❤️🔥
خدایا تو را به صدیقه ی شهیده سلام الله علیها قسمت میدم، ما هم بتونیم در حضور حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه زندگی کنیم و ظهور را ببینیم.
بخاطر اشک هایی که بر آن جسمِ بی کفنِ در زیر آفتاب💔 ریختیم، حداقل یک لحظه در هنگامِ ظهور نفس بکشیم.
هدایت شده از حامد کاشانی
32.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا