و اما جنگ.
به یاد امام شهید... @shiameme🥀 | #ارسالی
ایشون که انقدر خوب بودن، پس امام زمان که سیزه، جانم و عزیز ترین کسام فداشون بشن؛ چقدر هحهایی و سنگکوب کننده هستن.❤️🔥
خدایا تو را به صدیقه ی شهیده سلام الله علیها قسمت میدم، ما هم بتونیم در حضور حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه زندگی کنیم و ظهور را ببینیم.
بخاطر اشک هایی که بر آن جسمِ بی کفنِ در زیر آفتاب💔 ریختیم، حداقل یک لحظه در هنگامِ ظهور نفس بکشیم.
هدایت شده از حامد کاشانی
32.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب الحمدالله که از فحش هایی که از خالش یاد گرفته ترقی پیدا کرده و فحش های مودبانه میده.
بسم الله
از چهلمین روز جنگ چه میتوانم بنویسم؟
چهلمِ سیدِ شهید را بخواهم باز کنم که اصلا نمیشود.
حالِ روحیَم آنقدر بد است که نمیتوانم چیزی بنویسم.
آتش بس و مذاکره ی سگی.
یاد آن جمله ی کمال در ماجرای نیمروز میافتم که میگفت: جنگ نعمت بود، تو نمیفهمی!
تنها همین را باید بگویم، که یا مولا حضرت مهدی روحی و ارواح من سواه فداه خودتون ظهور کنید و تمام بشود این غصه ما.
بیستم فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
چهلمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
صبح بیدار شدم و دیدم گلویم درد میکند و آب نمیتوانم قورت دهم.
این هم از صبح امروز.
حتم دارم هاری گرفته ام.
ناهار ماکارونی پختم و بعدش هم خوابیدم.
ساعت شش شد و رفتم تنهایی واکسن زدم.
درد داشت؟ بله درد داشت.
آمدم داخل ماشین و گریه کردم.
اما چون گلویم درد میکرد بیشتر از اشک ریختن ازم برنیامد.
ساعت هفت هم دورشهر بودم برای صحبت در مورد اجرای عروسکی.
دیدم هنوز کسی نیامده.
رفتم داروخانه ی دکتر کاویانی، یک نوافن خریدم، از مغازه ی بغلش که فروشگاهِ شیرین عسل هست یک آب میوه ی خیلی کوچک برداشتم.
از آنهایی که تا نی بزنی داخلش، تمام شده.
خانم صندوق دار، قرص نوافن را که در دستم دید. گفت یکی از اون قرصات بهم بده. ورقِ قرص را بهش دادم. یکی در آورد و با نوشیدنی قهوه اش خورد. ابمیوه را ازم گرفت و بارکدش را زد. ولی حساب نکرد.
گفت خودم حساب میکنم.
حالا آنجا من بودم و او که تعارف میکردیم.
آخر یک فحش کوچک با خنده بهم داد و گفت برو دیگه.
و من هم خندیدم و رفتم.
قرص را خوردم و آن آبمیوه حتی نتوانست کامل بفرستتش پایین!
داخل گلویم مانده بود.
جلسه را گذراندم و برگشتم خانه.
حالم خوب نبود.
شام را خوردم و بعدش با مامان رفتیم بیرون برای نماز استغاثه.
بعدش هم خیابان.
ساعت یک و نیم خوابیدم، با درد در گلو و التهابِ کام.
بیست و یکمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
چهل و یکمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
ساعت هایِ سه و نیم اینها بود که بابا را صدا کردم. تب و لرز داشتم و انگار همه جا یخبندان شده بود.
بابا بهم قرص دادند و بعد هم یک پتوی دیگر انداختند روم.
دست گذاشتند روی پیشانی ام و شروع کردند به خواندن قرآن.
تنم میلرزید و گریه ام میگرفت.
برای نماز که بیدارم کردند، حالم بهتر بود.
نماز را خواندم و دوباره خوابیدم.
ساعت هفت صبح آقا رسول زنگ زدند و قرار بود با هم برویم بانک.
کار بانکی داشتم و آقا رسول خیلی خوب حواسش هست و کار بلد است.
خدا حفظش کند.
من خب میروم داخل بانک اما آنجا استرس میگیرم.
آقا رسول که باشد، من فقط باید یکی دوتا امضا کنم و لازم نیست صحبت کنم و سوال بپرسم.
خداوند سبحان به جان و مالِ آقا رسول برکت بدهد.
بعد از بانک قرار بود برویم ماشین را تحویلِ مکانیکی بدهیم تا فرمانم را درست کند.
ماشین را انداختم پشت ماشین آقا رسول و رفتیم طرف هفتاد و دو تن.
ماشینم را آقا رسول آنجا تحویل داد و با ماشین آقا رسول برگشتیم.
آذر که رسیدیم، آقا رسول برای صبحانه بهم جیگر دادند.
خداوکیلی جگر خوبی بود.
از آنها که با سیخش داخلِ سینی فلزی میگذارند.
دم آقا رسول گرم.
اصلا هر جگرکی ای خوب نیست و هر خوبی جگرکی نیست.
بعدا شاید بیایم برایتان از فنونِ جگر زدن و ایضا دنبه ی کنارش بگویم.
بگذریم.
بعد هم من را رساندند خانه.
به توصیه ایشان، گوشی ام را سایلنت کردم و فقط خوابیدم تا حالم بهتر شود.
بیدار که شدم ساعت دو و نیم بود.
سه قرار بود بروم حرم خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها تا جلسه ی بسیج را داشته باشیم.
اما اصلا حالم مساعد نبود.
با گریه ظرف ها را شستم و هر چه قدر بابا گفت که نمیخواهد بشورم و خودش میشورد، گفتم نه و باز گریه کردم.
چرا گریه کردم؟
چون من از دیروز حالم خوب نبود و مامان این را میدانست.
خودش گفته بود ظرف هایِ امروز را میشورد ولی نشسته بود. من هم ناراحتیم را ابراز کردم بعد از ناهار و بعدش ظرف ها را شستم.
ساعت از سه گذشت و کاملا بد فاز بودم.
به جلسه نرفتم چون اصلا حالم خوب نبود.
دیدم خانه هم نمیتوانم بمانم.
پس به آقا رسول گفتم که اگر ماشین آماده شده بیایند دنبالم تا برویم ماشین را برداریم.
آقا رسول ساعت چهار و پنج دقیقه دم در بودند و من سوار ماشین شدم و رفتیم.
در راه یک تصادف بد شده بود که حوصله ی شرحش را ندارم.
بعد هم ماشین را تحویل گرفتیم.
و اینجا باید بگویم که یک wow moment خفن را دوباره تجربه کردم.
فرمان ماشینم انقدر نرم و خفن شده است که از همیشه بیشتر مستعد تصادفم.😂
کلاج، ترمز و دنده را که اصلا نگویم.
رینگ لاج شده و برای جنگ آماده.
دم آقا رسول گرم.
رسیدیم خانه و سیزه را رساندم باشگاه.
خودم اما اصلا توانِ ورزش کردن را نداشتم.
یک گوشه نشستم و با دوستان خندیدیم.
البته که در باشگاه، از یکی خیلی بدم میآید.
فکر میکند خیلی بامزه است، در حالی که اصلا هوش هیجانی ندارد و طنزش خاص نیست.
اکثر وقت ها به من تیکه انداخته است و من فقط بخاطر اینکه مادر یک بچه است چیزی بهش نگفتم.
مثل همین امروز که جمله ای گفت و منِ مظلومه پر از درد صرفا با لبخند ردش کردم.
وگرنه که خیلی تینیجر است و حوصله سر بر.
بگذریم، قطع به یقین در آینده از خجالتش در میایم.
البته که لیاقت آن دو جمله ی من را ندارد، باز باید ببینم شرایطِ روحیم ام چطور است.
حوصله ی دعوا را دارم؟ یا باید به آرنجم بگیرم.
بعد از باشگاه با سیزه رفتیم مطب دکتر حاج موسایی و سرم زدیم.
سرما خوردگیِ بدی گرفته ام و بدنم خیلی ضعیف شده است. بهم قرص تقویتی داده است تا اشتهایم بیشتر شود و برای باشگاه هم خوب باشد.
سرم را زدیم و در آخر سرم را سیزه برایم کشید.
کاملا بدون درد و قشنگ.
برگشتیم خانه سیزه، دردِ گلویم بهتر شده بود. خوابیدم.
شب آبگوشت پخته بود سیزه. حاج قاسم و عمه معصومه ام که میشوند مادر پدر آقا رسول مهمان سیزه بودند.
شب هم رفتیم خیابان.
با سیزه پیاده رفتیم و موکبِ جمکران که در نزدیکی میدان مفید بود ایستادیم و نیم ساعتی قرآن ورقه ای به مردم دادیم.
خیلی کیف داد.
هر فردی که قرآن میخواند و میآمد تحویل میداد بهش میگفتم: سه امتیاز برای شما در بهشت.
یا جملاتی از این قبیل برای ترغیب و کمی دلقک بازی.
برای برگشت بابا آمد دنبال من و سیزه و طاها و برگشتیم خانه.
بیست و دومِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
چهل و دومین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.