eitaa logo
و اما جنگ.
35 دنبال‌کننده
30 عکس
8 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله ساعت هایِ سه و نیم اینها بود که بابا را صدا کردم. تب و لرز داشتم و انگار همه جا یخبندان شده بود. بابا بهم قرص دادند و بعد هم یک پتوی دیگر انداختند روم. دست گذاشتند روی پیشانی ام و شروع کردند به خواندن قرآن. تنم می‌لرزید و گریه ام می‌گرفت. برای نماز که بیدارم کردند، حالم بهتر بود. نماز را خواندم و دوباره خوابیدم. ساعت هفت صبح آقا رسول زنگ زدند و قرار بود با هم برویم بانک. کار بانکی داشتم و آقا رسول خیلی خوب حواسش هست و کار بلد است. خدا حفظش کند. من خب میروم داخل بانک اما آنجا استرس میگیرم. آقا رسول که باشد، من فقط باید یکی دوتا امضا کنم و لازم نیست صحبت کنم و سوال بپرسم. خداوند سبحان به جان و مالِ آقا رسول برکت بدهد. بعد از بانک قرار بود برویم ماشین را تحویلِ مکانیکی بدهیم تا فرمانم را درست کند. ماشین را انداختم پشت ماشین آقا رسول و رفتیم طرف هفتاد و دو تن. ماشینم را آقا رسول آنجا تحویل داد و با ماشین آقا رسول برگشتیم. آذر که رسیدیم، آقا رسول برای صبحانه بهم جیگر دادند. خداوکیلی جگر خوبی بود. از آنها که با سیخش داخلِ سینی فلزی میگذارند. دم آقا رسول گرم. اصلا هر جگرکی ای خوب نیست و هر خوبی جگرکی نیست. بعدا شاید بیایم برایتان از فنونِ جگر زدن و ایضا دنبه ی کنارش بگویم. بگذریم. بعد هم من را رساندند خانه. به توصیه ایشان، گوشی ام را سایلنت کردم و فقط خوابیدم تا حالم بهتر شود. بیدار که شدم ساعت دو و نیم بود. سه قرار بود بروم حرم خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها تا جلسه ی بسیج را داشته باشیم. اما اصلا حالم مساعد نبود. با گریه ظرف ها را شستم و هر چه قدر بابا گفت که نمی‌خواهد بشورم و خودش می‌شورد، گفتم نه و باز گریه کردم. چرا گریه کردم؟ چون من از دیروز حالم خوب نبود و مامان این را می‌دانست. خودش گفته بود ظرف هایِ امروز را میشورد ولی نشسته بود. من هم ناراحتیم را ابراز کردم بعد از ناهار و بعدش ظرف ها را شستم. ساعت از سه گذشت و کاملا بد فاز بودم. به جلسه نرفتم چون اصلا حالم خوب نبود. دیدم خانه هم نمی‌توانم بمانم. پس به آقا رسول گفتم که اگر ماشین آماده شده بیایند دنبالم تا برویم ماشین را برداریم. آقا رسول ساعت چهار و پنج دقیقه دم در بودند و من سوار ماشین شدم و رفتیم. در راه یک تصادف بد شده بود که حوصله ی شرحش را ندارم. بعد هم ماشین را تحویل گرفتیم. و اینجا باید بگویم که یک wow moment خفن را دوباره تجربه کردم. فرمان ماشینم انقدر نرم و خفن شده است که از همیشه بیشتر مستعد تصادفم.😂 کلاج، ترمز و دنده را که اصلا نگویم. رینگ لاج شده و برای جنگ آماده. دم آقا رسول گرم. رسیدیم خانه و سیزه را رساندم باشگاه. خودم اما اصلا توانِ ورزش کردن را نداشتم. یک گوشه نشستم و با دوستان خندیدیم. البته که در باشگاه، از یکی خیلی بدم می‌آید. فکر میکند خیلی بامزه است، در حالی که اصلا هوش هیجانی ندارد و طنزش خاص نیست. اکثر وقت ها به من تیکه انداخته است و من فقط بخاطر اینکه مادر یک بچه است چیزی بهش نگفتم. مثل همین امروز که جمله ای گفت و منِ مظلومه پر از درد صرفا با لبخند ردش کردم. وگرنه که خیلی تینیجر است و حوصله سر بر. بگذریم، قطع به یقین در آینده از خجالتش در میایم. البته که لیاقت آن دو جمله ی من را ندارد، باز باید ببینم شرایطِ روحیم ام‌ چطور است. حوصله ی دعوا را دارم؟ یا باید به آرنجم بگیرم. بعد از باشگاه با سیزه رفتیم مطب دکتر حاج موسایی و سرم زدیم. سرما خوردگیِ بدی گرفته ام و بدنم خیلی ضعیف شده است. بهم قرص تقویتی داده است تا اشتهایم بیشتر شود و برای باشگاه هم خوب باشد. سرم را زدیم و در آخر سرم را سیزه برایم کشید. کاملا بدون درد و قشنگ. برگشتیم خانه سیزه، دردِ گلویم بهتر شده بود. خوابیدم. شب آبگوشت پخته بود سیزه. حاج قاسم و عمه معصومه ام که میشوند مادر پدر آقا رسول مهمان سیزه بودند. شب هم رفتیم خیابان. با سیزه پیاده رفتیم و موکبِ جمکران که در نزدیکی میدان مفید بود ایستادیم و نیم ساعتی قرآن ورقه ای به مردم دادیم. خیلی کیف داد. هر فردی که قرآن می‌خواند و می‌آمد تحویل میداد بهش میگفتم: سه امتیاز برای شما در بهشت. یا جملاتی از این قبیل برای ترغیب و کمی دلقک بازی. برای برگشت بابا آمد دنبال من و سیزه و طاها و برگشتیم خانه. بیست و دومِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج چهل و دومین روزِ جنگ .
دوستان هاری و گلودرد و اینها را که یادتون هست؟ همین الان پام گیر کرد به قبای بابا که رویِ چوب لباسی بود و چوب لباسی افتاد روم. :)
فردا یادم بندازید می‌خوام یه چیز جالب بگم.😁😁 دلقک بازیه ولی قشنگه بنظرم.
بسم الله ساعت دقیقا نه صبح بود که بابا صدایم میزد و مامان می‌گفت: نمیخواد بلندش کنید. همان طور که چشم هایم بسته بود گفتم: من ماشین ندارم آ، دم خونه سیزه‌ست. مامان: چرا اونجا؟ من: چون دیشب که میخواستیم بیایم، بابا گفت نمیخواد و من تو ماشین بابا بودم. بلند شدم دست و صورتم را شستم. صدایم شبیه به این هیولاهای انیمیشنی شده است. شبیه به محسن چاووشی، از نوع یخ زده ی برزیلی اش. حالِ کام و گلویم به مثابه تنگه ی هرمز است. داخلش مین کاشته اند و برخلاف دنیای واقعی، اینجا دشمن مدام در حال حمله است و مین هاش با هر قورت دادنی، منفجر میشود و جیگرم تکه تکه میشود. سر سفره نشستم اما چیزی نخوردم. یعنی چیزی هم نتوانستم بخورم. نمیتوانم قورت بدهم و این دارد دهانم را سرویس میکند. مامان و ننه که حاضر شدند، من مامور شدم تا با ماشین بابا آن دو بزرگوار را برسانم درمانگاهِ چشمِ حضرت جوادالائمه علیه السلام. بگذریم که آنجا خوشگل و شیک با دستشویی هایی بسیار تمیز و قشنگ بود. از این ها بگذریم. تنها همین را بگویم که از ده تا دو ما منتظر این بودیم، نوبتی که گرفتیم بشود و ننه چشم هاش معاینه شود. گلوم همچنان درد میکند و با هر بار قورت دادنِ آب دهانم، تمام تنم از دردِ گلویم منقبض می‌شود. ساعت دو شد و تازه نوبت به ننه رسید. ساعت دو و ربع شد و ننه از اتاق آمد بیرون. برگشتیم خانه. ظهر عمه و حاج آقا مهمانمان بودند، ایضا آقا رسول و اهل بیتش. از آنجایی که ما در درمانگاه نصف عمرمان را سپری کردیم، بابا ناهار از بیرون گرفتند. ساعت سه ناهار را خوردیم و بعد هم با سیزه ظرف ها را شستیم. نشستیم به صحبت کردن و چای خوردن. ساعت شد شیش و همگی رفتند. من هم که قرص خورده بودم، خوابم برد. ساعت های هشت و نیم بود که بابا برای نماز خواندن بیدارم کردند. نماز را خواندم و شام شیر برنج بود. سر سفره بد فاز شده بودم اما بهترین غذایی بود که با این گلو می‌توانستم بخورم. وسایل سفره را جمع کردم، بیگانگان شروع شد. آن را دیدیم و بعد بابا گفت که برویم خیابان. مامان پیش ننه ماند، من و بابا رفتیم بیرون. دو سه ساعتی شهر را دور زدیم و شعار دادیم. حرف زدیم و خندیدیم، بعد هم در آخر رفتیم داروخانه ی کنارِ پمپ بنزینِ آذر، که من روتارین بخرم. یک اتفاق عجیب رخ داد. این داروخانه به طور خاصی داشت تند تند کار میکرد. آدم حض می‌برد. روندش سرعتی بود و لذت بخش. وقتی رمز کارتم را به صندوق دار گفتم، او به صدایم خندید. و من آیا دعوا کردم؟ نه! من هم خندیدم به صدایم. برگشتم و سوار ماشین شدم. رسیدیم خانه. یک ساشه از روتارین را درست کردم و ساعت یک و نیم بود که خوردم و خوابیدم. امان از دردِ کامم که انگار چاقویی با هر بار پایین رفتن آبی از گلویم فرو میرود داخل کامم و بعد هم بیرون کشیده می‌شود. بیست و سوِم فروردینِ هزار و چهارصد و پنج چهل و سومین روزِ جنگ .
بسم الله حالا که این روز نوشت را میخواهم بنویسم، روی مبل لم داده ام و ظاهرم را اگر کسی ببیند، کاملا ریلکس و آرام هستم. ساعت شش و بیست دقیقه ی صبح است و چاقویی در گلویم است که گهگاه فرو میرود، میدرد و بیرون کشیده می‌شود. خدا اجرش دهد که از در انجام ماموریتش کم نمی‌گذارد. ساعت پنج و نیم بیدار شدم و دیگر خواب بر من حرام شده است. دلم میخواهد یک قرص نوافن را شکنجه دهم و ازش بپرسم،‌ تو وقتی قرار نیست درد را خوب کنی پس چرا ادعات میشه؟ یا شاید هم ناراحت و عصبانی تر با همین صدای جدیدم فریاد بزنم: غلط میخوری حرفی میزنی که بعد بهش عمل نمیکنی! بروند بدرک. گور پدر همه ی قرص های نوافن و سرماخوردگی. بروند بمیرند. تا اینجا سه امتیاز برای من که آب دهانم را هی میخواهم قورت ندهم اما نا خودآگاه قورت میدهم و بعد هم میگویم: دیگه عادت کردم. اما تازه گشنه ام شده است و صبحانه را چطور بخورم؟ یعنی اگر به دست موساد می افتادم و آنها می‌خواستند شکنجه ام بدهند، کمتر درد می‌کشیدم. نه البته که دارم چرت و پرت میگویم. الحمدالله که همین درد گلویم را دارم حس میکنم. خیلی ها چاقو ندارند و قاشق دارند. قاشق هم که در گلو جا نمیشود. پس یعنی دردی ندارند. ادامه اش به فراموشی سپرده شد در اثرِ سهل انگاری در نوشتن. بیست و چهارمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج چهل و چهارمین روزِ جنگ .
بسم الله امروز فقط همین را بنویسم و ختم کلام. حال و روزم اصلا خوب نیست. این گلو درد و چاقو های در گلویم همه اش بخاطر حساسیت بوده است. حساسیتی که از زدنِ آن واکسنِ کزازِ زوری مثل بمب در بدنم ترکید. مثل جنازه ها شده ام. زیر چشم هام سیاه شده است و آب هم نمی‌توانم قورت بدهم اما تهدیگ میخورم. نمیدانم چرا اما تهدیگ انگار با آن چاقو هایِ توی گلویم میجنگند. ساعت های دو بود که رفتیم بهشت معصومه سلام الله علیها، سر مزار مهدی. علی یک چوب پیدا کرد که تا خودِ خانه در مسیر برگشت، به هزار جایم فرو‌ کرد و زخمی ام کرد. نزدیک چشم هام می‌برد چوب را و تهدید وار نگهش میداشت. چرا؟ چون فهمیده بود که دارم در دلم بهش فحش میدهم و دوست دارم از ماشین پرتش کنم بیرون. او مثل خودم حس های اطرافیانش را به خوبی درک میکند. به خوبی میفهمد و درست هم میفهمد. بیست و هفتمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج چهل و هفتمین روزِ جنگ .
بسم الله خب دوستان دقیقا دو دقیقه ی پیش دسته ی موتورِ یک ناشی، رفت توی دنده ها و بالا تر از پهلوم. ساعت یک و نیم ظهر چرا باید موتور بهم بزند؟ چرا اصلا باید موتور فقط به من بزند؟ به منی که گلویم در این یکی دو هفته پدرم را در آورده است؟ چرا به پهلویم باید فرو برود؟ پهلو و قفسه ی سینه ای که از فرطِ سرفه درد گرفته است و آزرده است! کاش آنجا دستم به فرمان موتورش بند نبود تا مشتی در دهانش میزدم. و من مظلوم تر از قبل. پهلویم را گرفتم و حرکت کردم سمتِ سیزه و مامان که رفته بودند حرم‌. اصلا چرا موتور زد بهم آن هم در پیاده روی صفاییه؟ چون رفته بودم ماشین را در پارکینگ وسط صفاییه پارک کنم. در راه برگشت، موتور هم زد بهم. و منِ مظلوم را بگویید. خیلی قشنگ و شیک زنگ زدم به سیزه که بهم موتور زده یکم صبر کنید، میرسم. و او هم اول نگران شد و بعد که خنده ی من را دید خندید و گفت باشه عجله نکن. رفتم رسیدم پیش سیزه و مامان. سیزه دستش را از آستین چادرم داخل برد و گذاشت روی محل اصابت. گفتم: فکر کنم خونریزی داخلی دارم، چون داغ شده. سیزه دستش را به بقیه جاهایِ بدنم رساند: نه همش مثل همه. من: فکر کنم دندم شکسته. سیزه: اگه شکسته بود الان مرده بودی. من: اره حاجی، تهش سیاه شده باشه. حرم رفتیم و گشت زدیم. امروز ولادت خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها هست و ایضا روز دختر. وارد حرم که شدم و گنبد را دیدم، گریه ام گرفت. حتی وقتی ضریح را دیدم. حس و حالم خیلی خوب و برگزیده بود. خدا را شکر و از خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها تشکر کردم که این حس و حالِ خوب را در این روز عزیز و پر برکت بهم دادند؛ آن هم در حرم خودشان. داخل صحن نشستیم. یک نوزاد بود که مدام گریه میکرد و مشخص بود زنی که او را دارد آرام میکند مادربزرگِ پدری است. یعنی مادرِ بابایِ بچه. تازه دو قرت و نیمش هم باقی بود انگار. اصلا بلد نبود بچه را آرام کند. یا حتی درست بگیردش. مادر بچه که آمد، بچه را داد به مادرِ جوان و خودش رویش را کرد آنطرف. نوزاد آرام شد.‌ ولی قشنگ معلوم بود طرف از آن مادر شوهر های بی فرهنگ است. خب بچه گریه میکرد که تقصیر مادرش نیست، بچه است دیگر. هیچ بچه ای از گریه نمرده است. همین علی خودمان تا گریه میکرد، مامان می‌گفت گناه داره و میخواست ارومش کنه. و من میگفتم: هیچ‌ بچه ای از گریه نمرده. دو دقیقه گریه کنه هیچ چیش نمیشه. البته که در مواقعی که مادرش نبود و بچه هم مسخره بازی اش گرفته بود. بعدش هم خواستیم برگردیم که باران گرفت. دیدم بخواهیم این همه راه را پیاده برویم سمت ماشین خسته می‌شوند مامان و سیزه و علی. پس پیشنهاد دادم و عملی اش کردم. گفتم تا شما سر حوصله و آرام بیایید سر چهار راه شهدا، من هم ماشین را می‌آورم. دویدم و رفتم سمت ماشین. همان اول باران شدت گرفت. خیلی حال خوبی بود. انقدر باران تند شد که روسری ام خیس شده بود و چسبیده بود به پیشانی ام. راه هم زیاد بود. پاچه های شلوارم تا زانو خیس شده بودند و کفش هایم دوباره به اذن و به برکت باران خدا شسته شدند. چادرم سنگین شده بود از باران. سوار ماشین که شدم آب ازم میچکید. از کوچه های داخل صفاییه انداختم و خلاف رفتم سمتِ چهار راه شهدا. اینکه میگویم خلاف، یعنی یک کوچه را که ورود ممنوع بود را رفتم داخل. البته که خلاف، خلاف است، چه یک وجب چه یک اتوبان. مامان اینا که دیده بودند باران شدید شده، همان جا در حرم مانده بودند. باران که ما را شست و خیالش راحت شد خداحافظی کرد. بعد مامان و سیزه و علی آمدند. رسیدیم خانه. کل لباس هایم خیس شده بود. ناهار خوردیم و بعد هم شام مهمان بابا بودیم، چون ولادت بود. شب هم خیابان. هدیه روز دختر را هم هنوز بهم نداده اند، چون من میخواهم اسلحه بخرم و نمی‌گذارند. من هم گفته ام هدیه نمیخواهم. هدیه ای که میشود بهم داد اجازه ی خرید اسلحه است. یا خرید خودش. والسلام. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند. بیست و نهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج پنجاهمین روزِ جنگ .