بسم الله
حالا که این روز نوشت را میخواهم بنویسم، روی مبل لم داده ام و ظاهرم را اگر کسی ببیند، کاملا ریلکس و آرام هستم.
ساعت شش و بیست دقیقه ی صبح است و چاقویی در گلویم است که گهگاه فرو میرود، میدرد و بیرون کشیده میشود.
خدا اجرش دهد که از در انجام ماموریتش کم نمیگذارد.
ساعت پنج و نیم بیدار شدم و دیگر خواب بر من حرام شده است.
دلم میخواهد یک قرص نوافن را شکنجه دهم و ازش بپرسم، تو وقتی قرار نیست درد را خوب کنی پس چرا ادعات میشه؟
یا شاید هم ناراحت و عصبانی تر با همین صدای جدیدم فریاد بزنم: غلط میخوری حرفی میزنی که بعد بهش عمل نمیکنی!
بروند بدرک.
گور پدر همه ی قرص های نوافن و سرماخوردگی.
بروند بمیرند.
تا اینجا سه امتیاز برای من که آب دهانم را هی میخواهم قورت ندهم اما نا خودآگاه قورت میدهم و بعد هم میگویم: دیگه عادت کردم.
اما تازه گشنه ام شده است و صبحانه را چطور بخورم؟
یعنی اگر به دست موساد می افتادم و آنها میخواستند شکنجه ام بدهند، کمتر درد میکشیدم.
نه البته که دارم چرت و پرت میگویم.
الحمدالله که همین درد گلویم را دارم حس میکنم. خیلی ها چاقو ندارند و قاشق دارند.
قاشق هم که در گلو جا نمیشود. پس یعنی دردی ندارند.
ادامه اش به فراموشی سپرده شد در اثرِ سهل انگاری در نوشتن.
بیست و چهارمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
چهل و چهارمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
امروز فقط همین را بنویسم و ختم کلام.
حال و روزم اصلا خوب نیست.
این گلو درد و چاقو های در گلویم همه اش بخاطر حساسیت بوده است.
حساسیتی که از زدنِ آن واکسنِ کزازِ زوری مثل بمب در بدنم ترکید.
مثل جنازه ها شده ام.
زیر چشم هام سیاه شده است و آب هم نمیتوانم قورت بدهم اما تهدیگ میخورم.
نمیدانم چرا اما تهدیگ انگار با آن چاقو هایِ توی گلویم میجنگند.
ساعت های دو بود که رفتیم بهشت معصومه سلام الله علیها، سر مزار مهدی.
علی یک چوب پیدا کرد که تا خودِ خانه در مسیر برگشت، به هزار جایم فرو کرد و زخمی ام کرد.
نزدیک چشم هام میبرد چوب را و تهدید وار نگهش میداشت.
چرا؟
چون فهمیده بود که دارم در دلم بهش فحش میدهم و دوست دارم از ماشین پرتش کنم بیرون.
او مثل خودم حس های اطرافیانش را به خوبی درک میکند.
به خوبی میفهمد و درست هم میفهمد.
بیست و هفتمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
چهل و هفتمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
خب دوستان دقیقا دو دقیقه ی پیش دسته ی موتورِ یک ناشی، رفت توی دنده ها و بالا تر از پهلوم.
ساعت یک و نیم ظهر چرا باید موتور بهم بزند؟
چرا اصلا باید موتور فقط به من بزند؟
به منی که گلویم در این یکی دو هفته پدرم را در آورده است؟
چرا به پهلویم باید فرو برود؟ پهلو و قفسه ی سینه ای که از فرطِ سرفه درد گرفته است و آزرده است!
کاش آنجا دستم به فرمان موتورش بند نبود تا مشتی در دهانش میزدم.
و من مظلوم تر از قبل.
پهلویم را گرفتم و حرکت کردم سمتِ سیزه و مامان که رفته بودند حرم.
اصلا چرا موتور زد بهم آن هم در پیاده روی صفاییه؟
چون رفته بودم ماشین را در پارکینگ وسط صفاییه پارک کنم.
در راه برگشت، موتور هم زد بهم.
و منِ مظلوم را بگویید.
خیلی قشنگ و شیک زنگ زدم به سیزه که بهم موتور زده یکم صبر کنید، میرسم.
و او هم اول نگران شد و بعد که خنده ی من را دید خندید و گفت باشه عجله نکن.
رفتم رسیدم پیش سیزه و مامان.
سیزه دستش را از آستین چادرم داخل برد و گذاشت روی محل اصابت.
گفتم: فکر کنم خونریزی داخلی دارم، چون داغ شده.
سیزه دستش را به بقیه جاهایِ بدنم رساند: نه همش مثل همه.
من: فکر کنم دندم شکسته.
سیزه: اگه شکسته بود الان مرده بودی.
من: اره حاجی، تهش سیاه شده باشه.
حرم رفتیم و گشت زدیم.
امروز ولادت خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها هست و ایضا روز دختر.
وارد حرم که شدم و گنبد را دیدم، گریه ام گرفت.
حتی وقتی ضریح را دیدم.
حس و حالم خیلی خوب و برگزیده بود.
خدا را شکر و از خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها تشکر کردم که این حس و حالِ خوب را در این روز عزیز و پر برکت بهم دادند؛ آن هم در حرم خودشان.
داخل صحن نشستیم.
یک نوزاد بود که مدام گریه میکرد و مشخص بود زنی که او را دارد آرام میکند مادربزرگِ پدری است.
یعنی مادرِ بابایِ بچه.
تازه دو قرت و نیمش هم باقی بود انگار.
اصلا بلد نبود بچه را آرام کند. یا حتی درست بگیردش. مادر بچه که آمد، بچه را داد به مادرِ جوان و خودش رویش را کرد آنطرف. نوزاد آرام شد.
ولی قشنگ معلوم بود طرف از آن مادر شوهر های بی فرهنگ است.
خب بچه گریه میکرد که تقصیر مادرش نیست، بچه است دیگر.
هیچ بچه ای از گریه نمرده است.
همین علی خودمان تا گریه میکرد، مامان میگفت گناه داره و میخواست ارومش کنه.
و من میگفتم: هیچ بچه ای از گریه نمرده.
دو دقیقه گریه کنه هیچ چیش نمیشه.
البته که در مواقعی که مادرش نبود و بچه هم مسخره بازی اش گرفته بود.
بعدش هم خواستیم برگردیم که باران گرفت.
دیدم بخواهیم این همه راه را پیاده برویم سمت ماشین خسته میشوند مامان و سیزه و علی.
پس پیشنهاد دادم و عملی اش کردم.
گفتم تا شما سر حوصله و آرام بیایید سر چهار راه شهدا، من هم ماشین را میآورم.
دویدم و رفتم سمت ماشین.
همان اول باران شدت گرفت.
خیلی حال خوبی بود.
انقدر باران تند شد که روسری ام خیس شده بود و چسبیده بود به پیشانی ام.
راه هم زیاد بود.
پاچه های شلوارم تا زانو خیس شده بودند و کفش هایم دوباره به اذن و به برکت باران خدا شسته شدند.
چادرم سنگین شده بود از باران.
سوار ماشین که شدم آب ازم میچکید.
از کوچه های داخل صفاییه انداختم و خلاف رفتم سمتِ چهار راه شهدا.
اینکه میگویم خلاف، یعنی یک کوچه را که ورود ممنوع بود را رفتم داخل.
البته که خلاف، خلاف است، چه یک وجب چه یک اتوبان.
مامان اینا که دیده بودند باران شدید شده، همان جا در حرم مانده بودند. باران که ما را شست و خیالش راحت شد خداحافظی کرد. بعد مامان و سیزه و علی آمدند.
رسیدیم خانه. کل لباس هایم خیس شده بود.
ناهار خوردیم و بعد هم شام مهمان بابا بودیم، چون ولادت بود.
شب هم خیابان.
هدیه روز دختر را هم هنوز بهم نداده اند، چون من میخواهم اسلحه بخرم و نمیگذارند.
من هم گفته ام هدیه نمیخواهم.
هدیه ای که میشود بهم داد اجازه ی خرید اسلحه است. یا خرید خودش.
والسلام.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
بیست و نهمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
پنجاهمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
مکالمه ی من با موتوری، در حالی که با دست سرِ فرمونش که داشت بیشتر تو پهلوم فرو میرفت را هل میدادم به عقب:
چیکار میکنی؟
موتوری: فرمون خرابه، فرمون خرابه.
بسم الله
شما کدام جمله را بیشتر دوست دارید؟
۱) این یکی دو هفته ای که گذشت، در بستر مرگ رقصِ جان میکردم.
۲) توی این یکی دو هفته دهنم سرویس شد.
خب باید بگویم من خودم دومی را میپسندم. این رقص مقص و کلمات حافظ گونه، از شدتِ درد و رنجِ من کم میکند.
اینکه بگویم دهنم سرویس شده است خیلی برای درک مطلب بهتر است.
شاید دارم میمیرم. ولی خب قبلش خیلی درد کشیدم. این نبود آنچیزی که تصور میکردم.
درد را نمیگویم آ، پروسه اش را میگویم.
مثلا من دوست دارم تیر بخورم.
این را هزار بار گفته ام، میتوانم و برای بار هزار و یکم هم میگویم.
اینکه قبلش انقدر درد بکشم، ضعیف شوم و بعد تیر بخورم خب نمیتوانم خوب خونم را ببینم و بعد کشته شوم.
سریع جانم تمام میشود و یک هو نور سفید و از این حرف ها.
البته که من به نور سفید اعتقادی ندارم.
من آن لحظه ای که امیرالمومنین علیه السلام میان بالا سر آدم را میخوام.
دوست دارم در خون خود غلطیده باشم و ایشان را ببینم، نه از فرط سرفه و گلو درد میان سرفه ی اولی و سومی.
خانم همسایه بهم دیروز گفت: چرا انقدر کوچولو شدی؟ غذا بخور!
و من اینطوری بودم که هیچ چیز نداشتم بگویم. داشتم هم نمیتوانستم بگویم.
از بچگی آنطور بزرگ نشده ایم که جواب بزرگ تر را بدهیم.
اگر هم من یک گلِ وحشیِ خوشگلِ بانمک شده ام، کار دنیاست و عوامل بیرونی.
وگرنه که احترام بزرگ تر واجب است.
حتی کوچک تر.
حالا من گاهی وقت ها وحشی میشوم و خب دعوا میکنم.
بنظرم دعوا هم جزعی از زندگیست.
راستی گفتم که فرمان ماشینم نرم شده است و شتابش هم ایضا؟
شتابش را نگویم اصلا.
انگار پشتِ یک بی ام دبلیوِ مشکیِ مات نشسته ای.
مدلش را کار ندارم، از همین جدید هاش.
خب دیگر، گلویم درد میکند.
موتور هم بهم زد.
یعنی در این دو هفته ی آتش بس این مریضی به اسم مرا از پا در آورد.
وگرنه که تا روح نمیرد، جسم طوریش نمیشود.
روحم زخمی شده است.
زخمیِ همین لاشی بازی ها.
نمیتوانم و اجازه ندارم فحش بدهم.
سیزه ناراحت میشود.
وگرنه که نویسنده است و دو کلامی که از جوهر خودکارش پخش میشود.
کاش حداقل پسر بودم تا میتوانستم بروم این الدنگ هایی که حتی نمیدانند زندگی الف مقصوره دارد را بزنم.
اصلا تو را چه به سیاست؟
تا دیروز قربان صدقه ی گربه ی زیرِ فرغونِ همسایه شان میشد، حالا آمده است خودش و بچه های نداشته اش را فدایِ قالیباف میکند.
اگر مرد مورد علاقه ات شبیه قالیباف است، باز میشود دعایی برایت کرد که شفا را برساند خدا.
اما اگر واقعا عاشقِ قالیباف و مذاکره ی پاپیون دارش هستی که باید گفت حیف ساعت هایی که من با تو صحبت کردم.
حیفِ خنده هایم.
حداقل کراش هم میزنید درست بزنید.
به قاعده باشد.
حالم از همه ی کسانی که دم از آتش بس میزنند و خوش بین هستند بهش، بهم میخورد.
بعد طرف میگوید: آخه تا کی جنگ؟
جواب من چه میتواند باشد؟
بله دقیقا، گفتم: تا هر وقت که اسراییل هنوز بود.
بعد میگوید: دیگه از یه جایی به بعد باید باهم کنار اومد.
اینجا اجازه میخواهم یک فحش زشت و قبیح به این بشرِ بیشعور و بیشرف بدهم.
کنار اومد؟
با کی؟
با اسراییل؟
با یهود؟
یعنی حرام است قطره قطره شیری که در گلویت ریخته شده.
البته مادرش هم گناهی نداشته است، بلاخره یک خبطی در زندگی اش کرده است، یحتمل جوان بوده و سرش به سنگ نخورده.
کاش میتوانستم آن دنیا برای خودم یک سمتی دست و پا کنم که اگر فحشی چیزی دادم، بررسی مداغه نهایی اش را به خودم بسپارید.
اینکه آیا پدرش فلان بوده یا خواهرش بهمان.
بگذارید دلیل بیارم و برایتان شرح قضیه کنم.
قطع به یقین فحشم امتیاز هم میگیرد.
ناراحتم.
و دیگر عصبانی نیستم.
نمیخواهم کسی که دارد زر میزند را بکشم.
حتی نمیخواهم فحش هم بهش بدهم.
خدا زدتش.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
سی امِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
پنجاه و یکمین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
حال و حوصله ی روز نوشتی که همه بتوانند بخوانندش را ندارم.
یا همه اش بایستی فحش باشد و یا اگر فحش نباشد که دیگری چیزی برای خواندن نیست.
دیشب ساعت های دوازده بود که سیزه و پسر هایش خانه ما خوابیدند.
علی دیگر خیلی قلدر شده است و مدام میزند مرا.
البته خب من هم به نوبه ی خودم عوضی بازی در میآورم و اذیت میکنم.
آنقدر هم زور دارد که نمیشود گفت.
اصلا به آن مشت های کوچکِ نازش نمیآید که مثل سنگ باشد.
حسابی مادرش را قبل خواب اذیت کرد و بعد هم معلوم نشد کی از بی خوابی بیهوش شد.
با طاها تا پاسی از شب هی از این پهلو به آن پهلو غلت میزدیم و به همدیگر نگاه میکردیم و خنده مان میگرفت.
اینکه میگویم پاسی از شب یعنی نیم ساعت یک ساعت این تکرار شد و بعد نفهمیدیم کی بیهوش شدیم.
البته که قبل از بیهوشی کامل، سرفه داشت جگرم را در میآورد.
بعد از نماز صبح هم باز با طاها که دراز کشیدیم و نگاهمان به هم افتاد، خنده مان گرفت.
طاها خیلی خوب است.
شب ها اگر خانه ما باشد یا من خانه شان، ترساندنش را دریغ نمیکنم.
کنارش دراز میکشم اول. در نقش یک خاله ی مهربان. البته که او میداند چکار میخواهم بکنم.
بعد کم کم صدا های ترسناک در میاورم و بعد ادا های ترسناک.
آن بیچاره هم تهش یا داد بزند یا پتو را بکشد روی سرش و اعتراض کند.
طاها هم دستانش سنگین است.
ماشاءالله مچ دستش، از مچ دست من بزرگ تر شده است. بازوهایش هم ایضا.
انقدری زور دارد که اگر من را بزند در جا میشکنم.
ولی دمش گرم، خیلی وقت است دیگر دست روی من بلند نمیکند.
صبح هم ساعت نه و نیم بیدار شدیم و دیدم بابا نان بربری کنجتی نگرفته است.
با اینکه دیشب از بابا خواسته بودم که فردا صبحانه نان بربری بگیرند.
سر سفره که نشستم ناراحت شدم.
من دلم نان بربری کنجتی میخواست چون سیزه خانه مان بود.
او نان بربری کنجتی دوست دارد.
دوست داشتم او از صبحانه نهایت لذت را ببرد.
اما نان، سنگکِ کنجدی بود.
در چایی ام عسل ریختم و نون ها را ریز ریز کردم و ریختم داخل استکانم.
اینشکلی برای گلویم خیلی بهتر است.
خوشمزه ام بود. از این به بعد صبحانه فقط نون تو چایی شیرین.
بعدش هم حاضر شدم و رفتم کلاسِ فشرده ی هلال احمر.
همه چیزش را بلد بودم.
فقط اصطلاحات انگلیسی اش را یادم رفته بود که امروز هم یاد نگرفتم دوباره.
اتفاقا چیز هایی که من بلدم از هلال احمر و امداد، خیلی بیشتر و جزعی تر از اینی بود که امروز گذراندم.
ساعت های یک و نیم ظهر بود که استاد گفت تک تک باید سی پی ار و تنفس مصنوعی داشته باشیم روی جسدِ الکیِ پلاستیکی.
همین اش را بگویم که خانومی که خوشگل هم بود و صد البته فیک. هنگامِ تنفس مصنوعی رژ لبش که مالیده شد به دهانِ جسدِ پلاستیکی، لحظاتی بعد مخاط بینی اش هم چکیده شد روی صورتِ جسد.
حالا جیغ و اه و عوق بود که دختر هایِ کلاس میزدند.
بگذریم. برگشتم خانه، سیزه بیرون بود و رفتم دنبالش.
برگشتیم خانه و ناهار مامان سوپ جو درست کرده بود برای گلویم.
خیلی خوشمزه بود، خیلی.
بعد از ظهر هم رفتیم خانه ی رفقا.
و حالا هم میخواهیم برویم خیابان.
گلویم هنوز درد میکند و متخصص گوش و حلق و بینی گفت که حساسیت است.
فقط باید آب بخورم و سبزیجات.
هله هوله و فستفود هم ممنوع.
از حال و اوضاع سیاسی درونم هم بخواهم بگویم که باز سیزه بخاطر فحش هایم ناراحت میشود.
پس بیخیال.
بدرک اصلا.
گور پدر تک تکشان، گور پدرِ همان آمریکا لیس هایی که آن دنیا باید ادعایم برای فحش هایی که بهشان دادم را ثابت کنم.
کاش حداقل ادعایِ خدا پیغمبرشان نمیشد و لاشی بازی میکردند.
کاش نامی از مولا علی علیه السلام نمیبردند و بعد لاشی میبودند.
تف.
تف به این سیاستِ مادر مرده که هر کس دنیا کورش کرده بود، سگ رفت داخلش و کفتار بیرون آمد.
تف.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
سی و یکمِ فروردینِ هزار و چهارصد و پنج
پنجاه و دومین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.
بسم الله
بعد از یکی دو هفته، امروز اولین صبحی بود که قبل از باز کردن چشم هام، گلوم درد نمیکرد.
خوشحال بودم؟ نه.
به مثابه قصابی که ساطورش را با خودش نیاورده است دمغ بودم.
انگار که عضوی از بدن من نبود.
کمی اول صبح به گلویم دست زدم.
به مثابه فردی که صدای جیغِ تیغه ی گیوتینِ زنگ زده را شنیده است، اما باز هم میخواهد شانسش را امتحان کند و با چشمانی که در سطل خون، باز مانده؛ لبی تکان دهد تا صدایی از حنجره ی قطع شده اش بیرون بزند یا نزند!
بیرون میزند؟ نه نمیزند.
اگر بخواهم داستانش کنم، سورئالش میشود آ، اما نه.
الان حوصله ی داستان نوشتن ندارم.
مدت هاست که داستان ننوشته ام.
منی که داستان هام خوب است و خواننده را در حسِ شخصیت اول غرق میکند.
من.
منی که حالا خوشحالم از اینکه گلویم درد نمیکند.
مگر میشود خوشحال نبود؟
چند شب بود دست میبردم سمت آسمان و بلند میگفتم: خدایا اگه فردا هم گلوم درد بکنه، میدم یکی گلومو ببره.
و شاید اینگونه بود که خداوند چندین روز بیشتر طولش داد که ببیند آیا قبل از ذبح بهم آب در لیوان میدهند یا در کاسه!؟
ساعت هشت بود که با آقا رسول رفتیم اداره پست.
یک قسمتی رفتیم که تا به حال ندیده بودم. شبیه این فیلم ها. همه یک دست، پشت میز و روی هر میز پر از کارتن های متفاوت.
تنها تفاوتشان سر این بود که یک عده داشتند به یک عده ی دیگر میخندیدند.
یحتمل دست اندازی بوده و تایم خنده شان.
به اشتباه رفتیم داخل آن سالنِ بزرگِ بامزه.
دقایقی بعد اشتباهم را متوجه شدم و به آقا رسول گفتم باید بریم بیرون.
کار را انجام دادیم و برگشتیم.
آقا رسول برایِ صبحانه جیگر خریدن که بریم خانه شان و بخوریم.
ساعت های ده بود که برگشتم خانه.
کمی با بابا دعوایِ بدون لفظ داشتم و گریه ام گرفت.
در چشم های بابا نگاه کردم و بعد گریه کردم تا ببیند که استرس دادن بهم چقدر دردناک است.
من خودم همینطوری مدام در حال استرس هستم.
بعد این مادر و پدر تشدیدش هم میکنند.
اینکه من دو دقیقه زود تر برسم که کار بابا را انجام دهم، استرسش از روزهای جنگ بیشتر است.
آمدم خانه و تا توانستم گریه کردم.
مامان آخر سر ناراحت شد.
انقدر گریه کردم که وقتی آمدم حرف بزنم با مامان، سرم گیج میرفت و به هق هق افتاده بودم.
بعد از گریه هم افسردگی گرفتم و خوابیدم.
به مامان گفتم یک ربع دیگر بیدارم کند، ولی دمش گرم گذاشت یکی دو ساعت بعد.
ساعت یک رفتیم برای گرفتنِ چادر های جدیدمان که داده بودیم خیاط بدوزد.
ساعت دو و نیم رسیدیم خانه.
مامان و سیزه سریع ماهی هایی که از صبح مرینیت شده بودن را سرخ کردند.
من هم چند تا استکان و نعلبکی داخل سینک را شستم و بعد وسایل سفره را آماده کردم.
چقدر ماهی دوست دارم.
و مامان چقدر خوب ماهی میپزد.
مامان همیشه دست پختش عالی ست.
همه چیز را خوب میپزد.
چه کم و چه خیلی زیاد.
مامان را خدا برایمان حفظ کند.
هرچند که تا امروز فرزند خوبی برایش نبودم.
آقا رسول و علی هم آمدند و ناهار را خوردیم.
بابا و طاها اما نبودند که با ما ماهی بخورند.
مامان سهم آن دو نفر را گذاشت تا شب سرخ کند.
بعد از ناهار، کمی استراحت کردیم.
در روبیکا اکسپلورش را با سیزه دیدیم و متعجب از ویدیو هایِ مزخرفِ اینستایی و محتوای واقعا سم شان بودیم.
چندی بعدش وحشی شده بودم و میلم به خون بیشتر شده بود.
با کمک سیزه ی قشنگم، همه جا را برق انداختیم و جارو زدیم.
بعد هم غروب شد و شام پختیم.
سیزه مامان رفتند بیرون تا برای نخلِ لیندایِ مامان، گلدان بزرگ و سفیدی بخرند.
من و علی و بابا و ننه خانه بودیم.
برنج را بابا آبکش کردند و دم گذاشتند.
برای علی انیمیشن گذاشتم و با هم دیدیم.
اخراش که شد، گفت انیمیشن دیگری میخواهد و داشت دبه میکرد.
همان لحظه ام گوشی داشت خاموش میشد.
در این گیر و دار، علی با گوشی زد به شقیقه ام.
یعنی در اصل گوشیم را پرت کرد و خورد به شقیقه ام.
بعد هم که آمدم محل درد را بگیرم، صندلی را چرخاند و ساق پایم رفت بین پایه ی میز و کیفی که آن پایین بود.
اینجا بود که داد زدم.
علی به بابا پناه آورد.
من هم که گشنه ام شده بود، رفتم برای خودم غذا کشیدم و خوردم.
آقا رسول و سیزه و مامان و طاها رسیدند.
شام خوردند و من هم ادامه ی انیمیشنِ جوجه کوچولو را داشتم میدیدم.
بعد از شام هم آشپزخانه را مرتب کردیم با سیزه و بعد خیابان.
ولی گلویم از بعد از شام دوباره دردش شروع شده.
امید است که اگر فردا درد میکرد، یکی پیدا شود و سرم را ببرد.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، آقا سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
یکم اردیبهشتِ هزار و چهارصد و پنج
پنجاه و سومین روزِ جنگ
#روز_نوشت
#جنگ_نوشت
#و_اما_جنگ.