eitaa logo
𖧷words of the heart 🎧
1.1هزار دنبال‌کننده
0 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلام خانومی🦊 اینجا حرف های دلتو با موزیک پیدا میکنی🎧 رمان های مختلف💕 پلی لیست خانومی اینجاست🖤 ب͜͡ا͜͡ م͜͡ن͜͡ کا͜͡ر͜͡ی د͜͡ا͜͡ر͜͡ی خ͜͡ا͜͡ن͜͡و͜͡م͜͡؟ 👇🏻 @Zahra_kh28_95 کپی:کپی نکن🎧
مشاهده در ایتا
دانلود
لعنتیییی داشتم دوتا پارتی که گذاشتی میخوندمممم😭😭
ادامه رمان:پارت هفتم بعد از اینکه همه با خوشحالی موافقت کردند و صدای خنده‌ها و تبریک‌ها فضای خانه را پر کرد، بالاخره لحظه‌ای رسید که حامی و لیانا بتوانند در آرامش با هم صحبت کنند. حامی با لبخندی که از روی لب‌هایش پاک نمی‌شد، به لیانا نگاه کرد و آرام گفت: «باورت می‌شه؟ بالاخره این روز رسید. انگار تمام دنیا توی همین یه لحظه خلاصه شده.» لیانا که هنوز از شدت ذوق گونه‌هایش گل انداخته بود، سرش را پایین انداخت و با صدای لرزانی گفت: «من اصلاً باورم نمی‌شه... فکر می‌کردم خوابم باشه. حامی، قول بده همیشه همین‌قدر مهربون بمونی.» حامی دست‌های لیانا را گرفت و با لحنی اطمینان‌بخش گفت: «قول می‌دم. من هر روز سعی می‌کنم بیشتر از دیروز خوشبختت کنم. تو عزیزترین اتفاق زندگی منی.» روزهای بعد با آماده‌سازی‌های عروسی گذشت. هر دو خانواده با شور و شوق در حال کمک به آن‌ها بودند. جانا هم که همیشه نقش شورانگیز داستان بود، هر روز با ایده‌های جدید برای لباس و تزیینات می‌آمد و با شوخی‌هایش فضای خانه را شاد می‌کرد. شب عروسی رسید. لیانا در لباس سفیدش شبیه به یک فرشته بود و حامی وقتی برای اولین بار او را دید، برای چند لحظه نفسش بند آمد. در حالی که موزیک ملایمی در فضای سالن می‌پیچید، حامی کنار لیانا ایستاد و در گوشش زمزمه کرد: «امروز زیباترین شب زندگی منه، چون تو مال منی.» لیانا با چشم‌هایی خیس از خوشحالی، به چشم‌های حامی خیره شد و حس کرد تمام تکه‌های پازل زندگی‌اش کنار هم قرار گرفته‌اند. آن‌ها در حالی که دوستان و خانواده‌شان با شادی برایشان دست می‌زدند، وارد زندگی مشترکشان شدند؛ زندگی‌ای که قرار بود پر از عشق، حمایت و همان ناز کشیدن‌هایی باشد که جانا همیشه به شوخی می‌گفت. سال‌ها گذشت و آن‌ها ثابت کردند که عشقی که با صداقت و حمایت خانواده شروع شود، هرگز نمی‌میرد. حامی هر روز صبح با همان لبخند بیدار می‌شد و لیانا هر روز حس می‌کرد که امن‌ترین جای دنیا، در کنار حامی است. ادامه اینم بده داستان تا اینجا به یک پایان خوش رسید، اما برای اینکه ادامه بدهیم، می‌توانیم وارد فصل جدیدی از زندگی‌شان شویم؛ یعنی دوران پدر و مادر شدن و چالش‌های شیرین زندگی مشترک. ادامه رمان: سال‌ها از آن شب رویایی گذشته بود. خانه حامی و لیانا حالا دیگر فقط جایگاه دو نفر نبود، بلکه صدای خنده‌های ریز و جیغ‌های کوچک، هر گوشه خانه را پر کرده بود. آن‌ها حالا پدر و مادر یک دختر کوچک و بازیگوش به نام «سارینا» شده بودند که دقیقاً چشم‌های حامی و شیطنت‌های لیانا را داشت.
پارت هشتم ادامه رمان: سال‌ها از آن شب رویایی گذشته بود. خانه حامی و لیانا حالا دیگر فقط جایگاه دو نفر نبود، بلکه صدای خنده‌های ریز و جیغ‌های کوچک، هر گوشه خانه را پر کرده بود. آن‌ها حالا پدر و مادر یک دختر کوچک و بازیگوش به نام «سارینا» شده بودند که دقیقاً چشم‌های حامی و شیطنت‌های لیانا را داشت. یک روز صبح، حامی در حالی که سارینا روی شانه‌هایش نشسته بود و سعی می‌کرد موهای او را به هم بریزد، وارد آشپزخانه شد. لیانا که در حال آماده کردن صبحانه بود، با دیدن آن صحنه لبخندی زد و گفت: «حامی! باز که اجازه دادی سارینا با سرت بازی کنه! ببین چه شکلی شدی!» حامی با خنده‌ای بلند، سارینا را پایین آورد و او را در آغوش گرفت و گفت: «خب مگه می‌شه به این فرشته نه گفت؟ هر چی بخواد باید براش فراهم بشه، درست مثل مامانش!» لیانا با همان لحن شوخی اما مهربان گفت: «آره، انگار هنوز همون حامیِ قدیم هستی که هر چی من می‌گفتم می‌گفتی چشم، قربونت برم!» در همین لحظه، صدای زنگ در بلند شد. وقتی در را باز کردند، جانا با کلی هدیه و بادکنک برای سارینا وارد شد. جانا هنوز هم همان آدم پرانرژی قبلی بود، اما حالا در نقش یک خاله مهربان، هر هفته می‌آمد تا با شوخی‌هایش خانه آن‌ها را شادتر کند. جانا نگاهی به حامی و لیانا انداخت و با شیطنت گفت: «به‌به! ببینم هنوز هم حامی داره ناز لیانا رو می‌کشه یا سارینا جایگزین شده؟» حامی دست لیانا را گرفت و در حالی که به چشم‌هایش خیره شده بود، گفت: «جانا، ناز کشیدن لیانا یه عادت همیشگیه، اما سارینا اومده تا به ما یاد بده چطور بیشتر عاشق هم باشیم.» شب‌ها، وقتی سارینا در خواب عمیقی بود، حامی و لیانا کنار هم می‌نشستند و به عکس‌های قدیمی‌شان نگاه می‌کردند. عکس‌های شب خواستگاری، شب عروسی و لحظاتی که با هم گذرانده بودند. آن‌ها متوجه شدند که عشق، فقط در شروع داستان نیست، بلکه در تمام آن لحظات سخت و شیرینی است که دست در دست هم پشت سر گذاشتند. لیانا سرش را روی شانه حامی گذاشت و آرام گفت: «ممنونم که هیچ‌وقت قولت رو فراموش نکردی. تو واقعاً خوشبختم کردی.» حامی پیشانی او را بوسید و زمزمه کرد: «این تازه اولشه عزیز دلم، ما هنوز کلی خاطره باید بسازیم.» و این‌طور بود که عشق آن‌ها، از یک پیام ساده «سلام خابالووو» شروع شد و تبدیل شد به یک خانواده گرم و صمیمی که هر روز با عشق بیدار می‌شدند و با آرامش می‌خوابیدند.