هدایت شده از -مغموم-
قرصهایم ، باعثِ تسکینِ اعصابم که هیچ؛
میکند این قرصها ، آخَر مرا بیمارتر..!
دریا لبِ ساحل را ، هر ثانیه میبوسد؛
این سُنَتِ او عشق است!
عشقی که نمیپوسَد...
لرزه بر دستان ُ لُکنت بر زبان ُ نبض تند ،
وصف حالم چون ببینم یک نظر چشم تو را .
مرا دیوانه می خوانند عاقل های اطرافم...
به جُرم اینکه روز و شب برایت شعر میبافم!