☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
مردی دو پسر داشت.✌️ یکی درسخوان👨🏻🏫 اما تنبل و تنپرور🦦 و دیگری اهل فن و مهارت👨🏻🔧 که همۀ کارهای شخصی خودش و تعمیرات منزل را خودش انجام میداد🪛🧰🛠 و دائم به شکلی خودش را سرگرم میکرد.
روزی آن پدر، مرد دانایی👨🏻🦳 را دید و راجعبه پسرانش سر صحبت را باز کرد و گفت:
«من به آینده پسر اولم که درس میخواند و یک لحظه از مطالعه دست برنمیدارد📚 بسیار امیدوارم. هر چند او به بهانه درس خواندن و وقت کم داشتن⏱ تنبل است🥴 و بیشتر کارهایش را من و مادر و خواهرانش انجام میدهیم😌 اما چون میدانیم که این زحمتها بالأخره روزی جواب میدهد لذا به دیدۀ منت همه تنبلیهایش را قبول میکنیم.
اما از آیندۀ پسر کوچکم خیلی میترسم.😨 او در درسهایش فردی است معمولی و بیشتر در پی کسب مهارت و کارهای عملی است👨🏻🌾 و عاشق تعمیر وسایل منزل🔩🔧 و رفع خرابیهایی است که در اطراف خود میبیند.⚙ البته ناگفته نماند که او اصلاً اجازه نمیدهد کسی کارهای شخصیاش را انجام دهد⛔️ و تمام کارهایش را از شستن لباس🧺 گرفته تا تمیزکردن اتاق🛏🧹🛋 و موارد دیگر را خودش با حوصله و ظرافت👌 انجام میدهد. اما همانطوری که گفتم او در درس یک فرد خیلی معمولی است و گمان نکنم در دستگاه امپراتور به عنوان یک فرد تحصیلکرده بتواند برای خودش شغلی دست و پا کند!»🤷🏻
مرد دانا لبخندی زد😊 و گفت: «برعکس تو به نظر من پسر دومت موفقتر است!✌️ البته شاید درس خواندن📖 باعث شود پسر اول تو شغلی آبرومند برای خود در درستگاه امپراتور پیدا کند اما در نهایت همۀ آیندۀ او همین شغل است که اگر روزی به دلیلی از او گرفته شود به روز سیاه مینشیند.😵💫 اما پسر دوم تو خودش تضمین موفقیت خودش است و به هنگام سختی میتواند راهی برای ترمیم اوضاع خودش و رفع مشکلش پیدا کند.💪 من اگر جای تو بودم بیشتر نگران اولی بودم!»☺️
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
•✾•
✨ در روزگاری بچه شروری😠 بود که اطرافیانش را با سخنان زشتش🤬 ناراحت میکرد. روزی پدرش جعبهای پر از میخ📌 به او داد و گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.🔨
✨ روز اول پسرک👦🏻 بیست میخ به دیوار کوبید، پدر👨🏻 از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را میآزارد، کم کند. پسرک تلاش خود را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار روزبهروز کمتر میشد.☺️ روز دیگر پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرتخواهی کند🙏🏻، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.❌
✨ روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!😊 پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند.
✨ پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم!👏🏻👏🏻 کار خوبی انجام دادی، اما به سوراخهای دیوار نگاه کن…👀 دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست، وقتی تو عصبانی میشوی و با حرفهایت دیگران را میرنجانی، چنین اثری بر قلبشان میگذاری، تو میتوانی چاقویی🔪 در دل انسانی فرو کنی💘 و آن را بیرون بیاوری💔، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمیتواند زخم ایجاد شده را خوب کند.😔
•✾•
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
💠 قافلهای که به حج میرفت 💠
قافلهای از مسلمانان آهنگ مکه🕋 داشت؛ همین که به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد و بعد از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد.
در بین راهِ مکه و مدینه، در یکی از منازل🏘، اهل قافله با مردی مصادف شدند که با آنان آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با آنها، متوجه شخصی در میان آنان شد که سیمای صالحان داشت و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کارها و حوایج اهل قافله بود. در لحظۀ اول او را شناخت. با کمال تعجب😳 از اهل قافله پرسید: «این شخص را که مشغول خدمت و انجام کارهای شماست میشناسید؟🤔»
گفتند: «نه، او را نمیشناسیم🤷🏻. این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد. مردی صالح، متقی و پرهیزگار است. ما از او تقاضا نکردهایم که برای ما کاری انجام دهد، ولی او خودش مایل است که در کارهای دیگران شرکت کند و به آنان کمک بدهد».
گفت: «معلوم است که نمیشناسید؛ اگر میشناختید این طور گستاخ نبودید و هرگز حاضر نمیشدید مانند یک خادم به کارهای شما رسیدگی کند!😐»
گفتند: «مگر این شخص کیست؟»
گفت: «ایشان، علی بن الحسین زین العابدین💚 است».
جمعیت آشفته به پا خاستند و میخواستند برای معذرت🙏🏻 دست و پای امام را ببوسند. آنگاه به عنوان گله گفتند: «این چه کاری بود که شما با ما کردید؟!😌 ممکن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بکنیم و مرتکب گناهی بزرگ بشویم!»
امام فرمودند: «من عمداً شما را که مرا نمیشناختید برای همسفری انتخاب کردم☺️؛ زیرا گاهی با کسانی که مرا میشناسند مسافرت میکنم، آنان به خاطر رسولخدا(صلواتاللهعلیهوآله) زیاد به من عطوفت و مهربانی میکنند😇 و نمیگذارند که من عهدهدار کار و خدمتی بشوم. از این رو مایلم همسفرانی انتخاب کنم که مرا نمیشناسند و از معرفی خودم هم خودداری میکنم تا بتوانم به سعادت خدمت به رفقا نایل شوم».
📚 بحار الانوار، ج ۱۱، ص ۲۱
داستان راستان، ج ۱، ص ۳۶ و ۳۷
#میلاد_امام_سجاد
#ماه_شعبان
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
«پروژهای بهنامِ قطبزاده»
🇮🇷 در همان نخستین روزهای پیروزی انقلاب، خبرنگار کیهان با صادق قطبزاده که رییس رادیو و تلویزیون شده بود مصاحبه کرد و از او پرسید: آیا شما در این زمینه (رسانه) تخصص دارید که مسئولیت چنین کاری را پذیرفتهاید؟ او پاسخ داد: اگر بنا بر واگذاری مسئولیت بر اساس تخصص باشد من باید وزیر «مبارزه با رژیم» میشدم چون تخصص من همین است ولی چنین وزارتخانهای نداریم!
🇮🇷 پرسش دیگر از او درباره سرود «ای ایران» بود و اینکه چرا از تلویزیون پخش نمیشود؟ قطبزاده گفت: سرود ای ایران فاشیستی است و مربوط به دوره رضاخان! این در حالی بود که این سرود اساساً پس از سقوط رضاخان سروده شد و بر سر زبانها افتاد!
#دهه_فجر
#انقلاب_امید
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
«طناب پای فیلها»
فردی از کنار اردوگاه فیلها🐘 عبور میکرد و متوجه شد که فیلها در قفس نگهداری نمیشوند یا با استفاده از زنجیر ⛓ آنها را نگه نمیدارند!
تنها چیزی که آنها را از فرار از اردوگاه باز میداشت، یک تکه طناب کوچک بود که به یکی از پاهای آنها بسته شده بود. وقتی مرد🥸 به فیلها خیره شد، کاملاً گیج شد😵💫 که چرا فیلها از قدرت خود برای پاره کردن طناب و فرار از اردوگاه استفاده نکردند.🤔 آنها به راحتی میتوانستند این کار را انجام دهند، اما، آنها هیچ تلاشی نکردند.🤷🏻
او که کنجکاو🧐 بود و میخواست جواب را بداند، از یک مربی در همان حوالی پرسید که «چرا فیلها فقط آنجا ایستادهاند و هرگز سعی در فرار نکردند؟»🤔
مربی پاسخ داد:
«وقتی آنها خیلی جوان و کوچکتر هستند، از همان طناب برای بستن آنها استفاده میکنیم و در آن سن برای نگه داشتن آنها کافی است. وقتی بزرگ میشوند، عادت میکنند و باور میکنند نمیتوانند جدا شوند. آنها معتقدند که طناب هنوز میتواند آنها را نگه دارد، بنابراین هرگز سعی نمیکنند آزاد شوند.»😳
👈 تنها دلیل آزاد نشدن فیلها و فرار از اردوگاه این بود که با گذشت زمان این عقیده را پذیرفتند که این کار امکانپذیر نیست.🥺
🔆 نکته اخلاقی داستان:
هر چقدر هم که دنیا تلاش میکند شما را عقب نگه دارد، همیشه با این باور ادامه دهید که به آنچه میخواهید دست پیدا میکنید. باور اینکه میتوانید موفق شوید مهمترین مرحلۀ دستیابی به آن است.😌😌👌
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
💠 مستمند و ثروتمند 💠
✨ رسول اکرم (صلواتاللهعلیهوآله) طبق معمول در مجلس خود نشسته بود. یاران گرداگرد حضرتشان حلقه زده بودند و او را مانند نگین انگشتر💍 در میان گرفته بودند. در این بین یکی از مسلمانان – که مرد فقیر ژندهپوشی بود – از در رسید و طبق سنّت اسلامی – که هر کس در هر مقامی هست، همین که وارد مجلسی میشود باید ببیند هر کجا جای خالی است همانجا بنشیند و یک نقطۀ مخصوص را بهعنوان اینکه شأن من چنین اقتضا میکند در نظر نگیرد – آن مرد به اطراف متوجّه شد، در نقطهای جای خالی یافت، رفت و آنجا نشست.
✨ از قضا پهلویِ مرد متعیّن و ثروتمندی قرار گرفت💸
✨ مرد ثروتمند جامههای خود را جمع کرد و خودش را به کناری کشید.😏
✨ رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کرد و گفت: «ترسیدی که چیزی از فقر او به تو بچسبد؟»🤔
– نه یا رسولالله!
– ترسیدی که چیزی از ثروت تو به او سرایت کند؟🤔
– نه یا رسولالله!
– ترسیدی که جامههایت کثیف و آلوده شود؟🤔
– نه یا رسولالله!
– پس چرا پهلو تهی کردی و خودت را به کناری کشیدی؟🤔
– اعتراف میکنم که اشتباهی مرتکب شدهام و خطا کردم.😣 اکنون به جبران این خطا و به کفارهی این گناه حاضرم نیمی از دارایی 💰 خود را به این برادر مسلمان خود که دربارهاش مرتکب اشتباهی شدم ببخشم.
✨ مرد ژندهپوش: «ولی من حاضر نیستم که بپذیرم.»😌
✨ جمعیت: «چرا؟»
– چون میترسم روزی مرا هم غرور بگیرد و با یک برادر مسلمان خود آنچنان رفتاری بکنم که امروز این شخص با من کرد.
📚 اصول کافی، ج ۲، باب فضل فقراء المسلمین، ص ۲۶۰
داستان راستان، ج ۱، ص ۸۸
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
«شهرت عوام»
چندی بود که در میان مردم عوام، نام شخصی بسیار برده میشد و شهرت او به قدس و تقوا و دیانت پیچیده بود.🔊 همه جا عامۀ مردم سخن از بزرگی و بزرگواری او میگفتند. مکرر در محضر امام صادق (علیهالسلام) سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوامالناس نسبت به او به میان میآمد.
امام به فکر افتاد که دور از چشم👀 دیگران آن مرد «بزرگوار» را که تا این حد مورد علاقه و ارادت تودۀ مردم واقع شده از نزدیک ببیند.
یک روز بهطور ناشناس نزد او رفت، دید ارادتمندان وی که همه از طبقۀ عوام بودند غوغایی در اطراف او بهپا کردهاند. امام بدون آنکه خود را بنمایاند و معرفی کند ناظر جریان بود.
اولین چیزی که نظر امام را جلب کرد اطوار و ژستهای عوامفریبانۀ وی بود. تا آنکه او از مردم جدا شد و بهتنهایی راهی را پیش گرفت.🚶🏻
امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببیند کجا میرود و چه میکند و اعمال جالب و مورد توجه این مرد از چه نوع اعمالی است؟
طولی نکشید که آن مرد جلو دکان نانوایی ایستاد. امام با کمال تعجب مشاهده کرد که این مرد همینکه چشم صاحب دکان را غافل دید، آهسته دو عدد نان🫓🫓 برداشت و در زیر جامه خویش مخفی کرد و راه افتاد...
امام با خود گفت شاید منظورش خریداری است و پول نان💰 را قبلاً داده یا بعداً خواهد داد. ولی بعد فکر کرد اگر اینطور بود پس چرا همینکه چشم نانوای بیچاره را دور دید نانها را بلند کرد و راه افتاد.🤔
باز امام آن مرد را تعقیب کرد و هنوز در فکر جریان دکان نانوایی بود که دید در مقابل بساط یک میوهفروش🍊🍏🥝🍎 ایستاد، آنجا هم مقداری درنگ کرد و تا چشم میوهفروش را دور دید، دو عدد انار برداشت و زیر جامۀ خود پنهان کرد و راه افتاد.
بر تعجب امام افزوده شد.😳 تعجب امام آنوقت به منتهی درجه رسید که دید آن مرد به سراغ یک نفر مریض🤢 رفت و نانها🫓🫓 و انارها را به او داد و راه افتاد.😳
در این وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت: «من امروز کار عجیبی از تو دیدم.» تمام جریان را برایش بازگو کرد و از او توضیح خواست.⁉️
او نگاهی به قیافه امام کرد و گفت: «خیال میکنم تو جعفر بن محمدی».
- بلی درست حدس زدی، من جعفر بن محمدم.
- البته تو فرزند رسول خدایی و دارای شرافت نسب میباشی، اما افسوس که این اندازه جاهل و نادانی.❗️
- چه جهالتی از من دیدی؟
- همین پرسشی که میکنی از منتهای جهالت است، معلوم میشود که یک حساب ساده را در کار دین نمیتوانی درک کنی، مگر نمیدانی که خداوند در قرآن فرموده: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ امْثالِها» هر کار نیکی ده 0⃣1⃣ برابر پاداش✅ دارد. باز قرآن فرموده: «وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیئَةِ فَلا یجْزی الّا مِثْلَها» هر کار بد فقط یک1⃣ برابر کیفر❌ دارد.
روی این حساب پس من دو نان دزدیدم دو 2⃣ خطا محسوب شد، دو انار هم دزدیدم دو 2⃣ خطای دیگر شد، مجموعاً چهار 4⃣ خطا شد؛ اما از آن طرف آن دو نان و آن دو انار را در راه خدا دادم، در برابر هر کدام از آنها ده حسنه دارم، مجموعاً چهل0⃣4⃣ حسنه نصیب من میشود. در اینجا یک حساب خیلی ساده نتیجه مطلب را روشن میکند و آن اینکه چون چهار را از چهل تفریق کنیم، سیوشش 6⃣3⃣ باقی میماند. بنابراین من سیوشش حسنۀ خالص دارم. و این است آن حساب سادهای که گفتم تو از درک آن عاجزی.
- خدا تو را مرگ بدهد. جاهل تویی که به خیال خود اینطور حساب میکنی. آیۀ قرآن را مگر نشنیدهای که میفرماید: «انَّما یتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقینَ» خدا فقط عمل پرهیزگاران را میپذیرد. حالا یک حساب بسیار ساده کافی است که تو را به اشتباهت واقف کند.
تو به اقرار خودت چهار4⃣ گناه مرتکب شدی، و چون مال مردم را به نام صدقه و احسان به دیگران دادی نه تنها حسنهای نداری، بلکه به عدد هر یک از آنها گناه دیگری مرتکب شدی. پس چهار4⃣ گناه دیگر بر چهار گناه اوّلی تو اضافه شد و مجموعاً هشت8⃣ گناه شد، هیچ حسنهای هم نداری.
امام این بیان را کرد و در حالی که چشمان بهت زده او به صورت امام خیره شده بود او را رها کرد و برگشت.
امام صادق (علیهالسلام) وقتی این داستان را برای دوستان نقل کرد، فرمود: «این گونه تفسیرها و توجیههای جاهلانه و زشت در امور دینی سبب میشود که عدهای گمراه شوند و دیگران را هم گمراه سازند.»
📚 وسائل الشیعه، ج ۲، ص ۵۷
داستان راستان، ج ۱، ص ۲۴۱
#روز_احسان_و_نیکوکاری
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
لقمان حكیم پسر را گفت:
امروزطعام مخور ❌
و روزه دار، و هرچه بر
زبان👅 راندی، بنویس.✍✍
شبانگاه🌌 همه آنچه را كه نوشتی،
بر من بخوان. 📜📜
آنگاه روزهات را بگشا و طعام خور.🍔🌭
شبانگاه🌌، پسر👦🏻 هر چه نوشته بود، خواند.
دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم🌞🌞 نیز چنین شد
و پسر هیچ طعام نخورد.
روز سوم🌞🌞🌞 باز هرچه گفته بود،
نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم🏞 طلوع كرد
و او هیچ طعام نخورد.❌❌
روز چهارم، هیچ نگفت.🤐
شب🌌، پدر از او خواست كه
كاغذها را بیاورد و نوشتهها بخواند.
پسر گفت: امروز هیچ نگفتهام تا برخوانم.😊
لقمان گفت: پس بیا
و از این نان🫓🫓
كه بر سفره است بخور
و بدان كه روز قیامت،
آنان كه كم گفتهاند،
چنان حال خوشی دارند
كه اكنون تو داری.😍
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#ماه_رمضان
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
💠 حکایت جوان و پیرمرد در ماه رمضان 💠
در ماه رمضان چند جوان، پیرمردی را دیدند کـه دور از چشم مردم غذا میخورد.
بـه او گفتند: ای پیرمرد مگر روزه نیستی؟
پیرمرد گفت: چرا روزهام، فقط آب و غذا میخورم.
جوانان خندیدند و گفتند: واقعا؟
پیرمرد گفت: بلی، دروغ نمیگویم، بـه کسی بد نگاه نمیکنم،کسی را مسخره نمیکنم، با کسی با دشنام سخن نمیگویم، کسی را آزرده نمیکنم چشم بـه مال کسی ندارم و…
ولی چون بیماری خاصی دارم متأسفانه نمیتوانم معده را هم روزهدارش کنم.
بعد پیرمرد بـه جوانان گفت: آیا شـما هم روزه هستید؟
یکی از جوانان در حالیکه سرش را از خجالت پایین انداخته بود بـه آرامی گفت: خیر ما فقط غذا نمیخوریم!!!
#ماه_رمضان
#رمضان_مهدوی
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
💠 رسول اکرم و دو حلقه جمعیت 💠
رسول اکرم صلّیاللهعلیهوآله وارد مسجد مدینه شد، چشمش به دو اجتماع افتاد که از دو دسته تشکیل شده بود و هر دستهای حلقهای تشکیل داده سرگرم کاری بودند.
یک دسته مشغول عبادت و ذکر📿 و دستۀ دیگر به تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن🎓 سرگرم بودند.
هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور و خرسند شد. به کسانی که همراهش بودند رو کرد و فرمود: «این هر دو دسته کار نیک میکنند و بر خیر و سعادتند.»
آنگاه جملهای اضافه کرد: «لکن من برای تعلیم و دانا کردن فرستاده شدهام.» پس خودش به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آنها نشست.
📚 منیة المرید، چاپ بمبئی، ص ۱۰
داستان راستان، ج ۱، ص ۲۷
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
کافه تعامل ⚘
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان 💠 رسول اکرم و دو حلقه جمعیت 💠 رسول اکرم صلّیاللهعلیهوآله وارد مسجد م
پینوشت #به_وقت_چای_و_داستان
✳️ مسجد مدینه در صدر اسلام تنها برای ادای فریضه نماز نبود، بلکه مرکز جنبوجوش و فعالیتهای دینی و اجتماعی مسلمانان، همان مسجد بود. هر وقت لازم میشد اجتماعی صورت بگیرد مردم را به حضور در مسجد دعوت میکردند، و مردم از هر خبر مهمی در آنجا آگاه میشدند و هر تصمیم جدیدی گرفته میشد در آنجا به مردم اعلام میشد.مسلمانان تا در مکه بودند از هر گونه آزادی و فعالیت اجتماعی محروم بودند، نه میتوانستند اعمال و فرائض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند و نه میتوانستند تعلیمات دینی خود را آزادانه فرا گیرند. این وضع ادامه داشت تا وقتی که اسلام در نقطه حساس دیگری از عربستان نفوذ کرد که نامش «یثرب» بود و بعدها به نام «مدینةالنبی» یعنی شهر پیغمبر معروف شد. پیغمبر اکرم بنا به پیشنهادِ مردمِ آن شهر و طبق عهد و پیمانی که آنها با آن حضرت بستند، به این شهر هجرت فرمود. سایر مسلمانان نیز تدریجاً به این شهر هجرت کردند. آزادی فعالیت مسلمانان نیز از این وقت آغاز شد. اولین کاری که رسول اکرم بعد از مهاجرت به این شهر کرد، این بود که زمینی را در نظر گرفت و با کمک یاران و اصحاب این مسجد را در آنجا ساخت.
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿
☕️📖 #به_وقت_چای_و_داستان
💠 خواهش دعا 💠
شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق علیهالسلام آمد و گفت:
«دربارۀ من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد، که خیلی فقیر و تنگدستم.».
امام: «هرگز دعا نمیکنم.».
چرا دعا نمیکنید؟!
«برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است. خداوند امر کرده که روزی را پیجویی کنید و طلب نمایید. اما تو میخواهی در خانۀ خود بنشینی و با دعا روزی را به خانۀ خود بکشانی!»
📚 وسائل الشیعه، چاپ امیر بهادر، ج ۲، ص ۵۲۹
داستان راستان، ج ۱، ص ۳۳
☕️ @cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿