«آنقدر دوستت دارم که میترسم چه کنم اگر ناگهان ناپدید شوی. شبیه چاهی خالی خواهم شد.»
- از میان نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان.
ای بابا. چشمات ک بسته میشه تازه همه چی شروع میشه. گاهی اوقات نمیخوام شروع شه. میخوام وقتی چشم میبندم روی یه روز مزخرف، یهو یه صدا مث آژیر کارخانهی هیولاها شنیده شه و بعد همه عوامل و نورونها و هر مزخرفی ک توی این مغزه، دفتر دستک جمع کنن، بلند ب هم بگن خسته نباشی، آخر هفتهی خوبی داشته باشی، هی گِلیا ب دخترکوچولوت سلام برسون، امیدوارم حال مادرت زودتر خوب شه. بعد مسئول فراموشی خاطرات و احوالات فرساینده دکمه رو بفشاره، بعد همگی از کادر خارج شن و در آخر سیاهی، فراموشی و خواب. گاهی اوقات میخوام تا چشمام بسته میشه بخوابم.
هدایت شده از [سردرگم]
این عشق چه دارد که همه عالم و آدم
از عشق پشیمانند و بی عشق پریشان!
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
"شاعر شنیدنی است" ولی دست روزگار
نگذاشت این کـــه بشنویام یا بخــوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفـــرانیام
#حامد_عسکری