eitaa logo
| تَبَتُّـل |
1.3هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
336 ویدیو
5 فایل
وَ "سلام" بَر‌اندوهی‌کھ‌ قلبمان ‌را ‌وطن‌ برگزید🖤🌱 • • تَبَتُّل←بُریدھ از "جہان" بُریدھ از "مردم"... •• میرسه به دستم https://harfeto.timefriend.net/17501091664522 +تافوروارد هست،زندگی ‌باید کرد‼️
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم پیچ خورد.. گوشام سوت می کشید.. من باردار بودم!! من بچه بنیامین رو توی شکمم داشتم!! من.. وای خدایا نه! نه نه نه! نباید اینطوری می‌شد....! جلوی چشم های متعجب بقیه از آزمایشگاه زدم بیرون و سوار دنایی که محمد خریده بود شدم. سرم رو گذاشتم روی فرمون و از ته دل زار زدم.. زار زدم برای خودم.. زار زدم برای این طفل معصوم.. زار زدم برای معرفت بنیامین که هنوز دنبال من میگشت.. و زار زدم برای خود بی لیاقتم.. من چطوری یک بچه بی پدر رو بزرگ کنم؟؟ اصلاً من میتونم مادر خوبی باشم؟ هه! مادر!! چه کلمه غریبی برامه.. مادر.. به پشت بند اسمم میاد.. یه کم که آروم تر شدم ماشین رو روشن کردم و راه افتادم سمت خونه.. از این به بعد باید مادر باشم... -**************- چشمم لغزید روی زمان کنسرت. ۲۹ مهر.. امشب بود. دلم لرزید.. طاقتم طاق شد.. دستم روی تهیه بلیط‌ آنلاین لیز خورد و بعد چند دقیقه یک جا ردیف آخر سالن به اسمم رزرو شد.. خوب بود.. چقدر خوب بود که سامانه‌ هم فهمیده بود نمیخوام توی دید باشم.. یک ماه از مادر شدنم گذشته بود. یک ماه بود که همدمم شده بود دختر توی شکمم.. یک بچه سه ماهه داشتم. دلم می خواست این بچه سه ماهه‌ی توی شکمم باباش رو ببینه. ببینه و لگد بزنه و من باز شرم کنم از روش.. کنسرت ساعت ۹ بود. چشمم خورد به ساعت سفید رنگ روی میز آرایش. ۷ بود.. خیلی وقت نداشتم. یک دوش مختصر نیم ساعته گرفتم و اومدم بیرون. موهای بلند شده‌م رو سشوار کشیدم و حالت دار با کش بستم و یک طرفش رو ریختم توی صورتم.. نویسنده: یاس🌱
تک و توک موهای در اومده زیر ابروام رو برداشتم. برای اولین بار بعد سه ماه به مژه های پرپشتم ریمل کشیدم و پشتش هم خط چشم خوشگلی کشیدم و رژ کم رنگ کالباسی رو هم روی لبهای بی رنگم کشیدم. رفتم سمت کمد. یه شلوار جذب سورمه‌ای که پنج سانت بالای مچ پام بود پوشیدم، یقه اسکی سفیدی پوشیدم و روش هم شنل سفید رنگی که از سر شانه تا پایین زانو چاک داشت و فقط جلو و عقب رو می پوشوند.. شکمم هنوز بزرگ نشده بود. ولی دیگه تخته هم نبود. شال چروک سه متری سورمه‌ای ساده و کفش پاشنه ده سانتی سفید پوشیدم. کیف ستش رو هم انداختم و از خونه زدم بیرون و راه افتادم طرف محل کنسرت.. مثل همیشه شلوغ بود. دستم رو روی شکمم گذاشتم تا بهش تنه نخوره و آروم از بین جمعیت خودم رو کشیدم جلو و سر جام نشستم. موهام کلاً برای اینکه نشناسنم نصف صورتم رو می پوشوند.. واسه خودم یه پا آدم معروف شده بودم.. نشستم روی صندلی. دلم داشت ضعف می رفت.. یادم اومد از صبح فقط یه کیک خوردم.. باید بعد اینکه این فسقل باباش رو دید یک شام تپل مهمونش کنم.. بعد یک ربع بالاخره برق ها خاموش شد. چراغهای سن روشن شد و سینا و بنیامین اومدن داخل. مثل اوایل قلبم شروع کرد به تالاپ تالاپ زدن و دخترم هم یه لگد محکم زد که دستم رو به شکمم گرفتم و آخی زیر لب گفتم. با چشمای تار شده از اشک خیره شدم بهش. یه شلوار کتون سیاه با تیشرت جذب سیا و شال هنرمندی سیاه انداخته بود. چقدر لاغر شده بود! ته ریشش از همیشه بلندتر بود و زیبایی صورتش رو دوچندان می کرد... نویسنده: یاس🌱
چقدر دلم برای این مرد روبروم تنگ شده بود. چقدر دلتنگ آغوشش مهربونی هاش و مردونگی هاش بودم... ساعت نزدیک ۱:۳۰ بود که سینا رفت کنار و بنیامین تک روی سن ایستاد. آروم روی سن راه می رفت. میکروفون رو آورد بالا و شروع کرد به حرف زدن: _این روزها همه براتون سوال شده که چرا من غمگینم؟ چرا مشکی پوش شدم؟ من مشکی پوش زندگیمم.. زندگی‌ای که بد باهاش تا کردم.. زندگی‌ای که رفت و من رو غمگین کرد.. رفت و من رو دلتنگی کرد.. رفت و من رو سیاه پوش خودش کرد.. برگشت سمت جمعیت و با صدای آرومی گفت: _کجایی زندگیم؟ کجایی که بنیامین دلش برات تنگ شده؟... برگرد زندگیم... من بدی کردم در حق تو.. ولی بگذر و برگرد.. برگرد و بیشتر از این خوردم نکن... اشکام مثل ابر بهار میریخت.چیکار کردم من باهات بنیامین؟ چیکار کردم؟ اون حاضر شده بود به خاطر من از غرورش جلوی این همه آدم بگذره.. ولی من احمق چیکار کردم؟ برمیگردم عشقم.. برمیگردم مرد من.. من مادر خوبی برای بچه‌ات نیستم.. من نمیتونم تنهایی مادری کنم.. زیاد توی چشم نبودم چون فقط من نبودم که گریه می کردم.. انگار تمام سالن عقده‌های دلشون باز شده بود و اشک می ریختن... گروه شروع کردن و بنیامین هم شروع کرد به خوندن: به تو فک کردم باز پر حس پرواز کو بالم؟ تو خودم گم میشم حرف مردم میشم بدحالم (ادامه‌ی آهنگ رو انتهای‌ پارتها بشنوید✨) نویسنده: یاس🌱
یعنی آقای وحشی بافقی تو کدوم شب تاریک غرقِ غمِ نادیده گرفتن شده بوده اونجا که سروده: غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را دلِ من ز غصه خون شد، دلِ او خبر ندارد...
حالم اصلا خوب نبود. حالت تهوع داشتم و از فرط گریه ضعف کرده بودم. مردم ریختن پایین سن و بچه های گروه اومدن بینشون.. نگاه آخر رو به بنیامین انداختم و با قدم های سست از سالن زدم بیرون.. بارون نم نم میبارید و حال من رو بدتر می کرد. زیر شکمم تیر میکشید و ضعف داشتم.. اشکام بی وقفه می بارید. بی توجه به ماشین که جلوی سالن پارک کرده بودم عرض خیابون رو شروع کردم به پیاده رفتن.. بارون به سر و صورتم میخورد و لرزم گرفته بود.. نمیدونستم چقدر از سالن دور شده بودم.. زیر دلم شد تیر میکشید.. تمام بدنم از گریه و سرما می لرزید.. شقیقه هام نبض می‌زد و سرم گیج می رفت.. ضعف دیگه کل بدنم رو گرفت.. چشمام سیاهی رفت. دستم رو روی شکمم گذاشتم و روی زمین خیس پیاده‌رو فرود اومدم و دیگه هیچی نفهمیدم.... /بنیامین/ دیگه اعصابم داشت خط خطی می شد.. توی این سه ماه خیلی زود رنج و عصبی شده بودم.. به زور از زیر عکس و امضا دادن در رفتم و از در سالن زدم بیرون و سوار ماشین شدم. خداروشکر شیشه های ماشین دودی بود و مردم گمم کردن.. سرم رو گذاشتم روی فرمون. سرم داشت از درد منفجر میشد.... امشب همش حس میکردم داره نگاهم میکنه.. نمیدونم شایدم از دلتنگی زیاده.. دلم براش تنگ شده، ولی میریزم تو خودم.. دلم براش تنگ شده، و مشکی پوش شدم.. دلم براش تنگ شده، و هرشب بالشتم خیسه... نویسنده: یاس🌱
باز بغض سیب شد توی گلوم.. ماشین رو روشن کردم و برف پاک کن رو زدم. ولی جای قطره های پاک شده قطره های تازه ای جایگزین می شد.. ماشین رو راه انداختم. حواسم اصلا به رانندگی نبود. این چند وقت حواسم دیگه به هیچی نبود.. نمیدونم چقدر از سالن دور شدم که چشمم خورد به یه چیز سفید رنگ که توی پیاده رو افتاده بود. میخواستم رد بشم ولی بی تفاوتی هیچ وقت کار من نبود.. ماشین رو کشیدم کنار و پیاده شدم. بارون شدت گرفته بود و دونه هاش درشت تر شده بود.. رفتم جلو.. یه دختر بود که با شکم روی زمین افتاده بود. توی این بارون این وقت شب اینجا چیکار میکرد؟ گوشه شنل سفیدش رو گرفتم و کشیدم و برش گردوندم. به چشمام اعتماد نداشتم.. روی زانو کنارش نشستم. دست بردم تره‌ی موهای ریخته روی صورتش رو کنار زدم.... آوا بود!! آوای من بود!! زندگی من بود! حسم بهم دروغ نگفته بود.. اون امشب واقعاً پیشم بود.. قطره های درشت بارون به صورتم می خورد و اشک هام رو توی خودش حل می کرد.. چشمم افتاد به صورتش. زیر چشمش کبود بود. رنگش مثل گچ دیوار بود.. خدایا چرا بیهوش شده بود؟ اصلا چرا این جا افتاده بود؟؟ سریع به خودم اومدم و یه دستم رو زیر زانوش و دست دیگه‌م رو زیر گردنش گذاشتم و سریع بلندش کردم و عقب ماشین خوابوندمش.. نشستم پشت فرمون و ماشین رو حرکت دادم... نویسنده: یاس🌱
هر چند دقیقه یک بار برمیگشتم عقب و نگاهش میکردم. همه لباسهاش خیس خیس بود.. معلوم نیست چند ساعته اون جا افتاده بود.. با تمام عشقی که بهش داشتم دلم می‌خواست به هوش بیاد تا خفش کنم.. دختره‌ی احمق!! آخه چرا همچین می کنی؟ با خودت! با من! با زندگیمون!! نزدیکترین بیمارستان ترمز زدم. دوباره بغلش کردم و بردمش داخل. پرستارها با دیدنم همه دویدن سمتم و با نیش های باز حال و احوال می‌کردن. بیشعورها نمیبینن دستم مریضه؟ کنترل اعصابم رو از دست دادم و چنان دادی زدم که همشون گرخیدن: _مگه نمیبینید زنم داره از دست میره؟ یک کاری بکنید دیگه!! سریع برانکارد آوردن و آوا رو روش گذاشتم. یه دکتر تقریباً میانسال خوشتیپ از ته راهرو اومد و با دیدن ما رو به من گفت: _چی شده؟ _نمیدونم آقای دکتر.. همون طور که گوشی رو روی گوشش می گذاشت و علائم آوا رو چک می کرد گفت: _چه نسبتی باهاش داری پسر؟ _زنمه آقای دکتر.. سری تکون داد و رو به پرستارها گفت: _سریع منتقل بشه بخش مراقبت‌های ویژه... سریع! پرستارها با حول و ولا برانکارد رو بردن سمت ته راه رو.. دنبالشون رفتم ولی جلوی در آی‌سی‌یو جلوم رو گرفتن و یکیشون گفت: _ببخشید آقای رستا شما نمی تونید بیاید داخل.. سری تکون دادم و اونم در رو بست و رفت داخل... نویسنده: یاس🌱
روی صندلی های راهرو افتادم. سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشم هام رو بستم. خوشحال بودم.. از اینکه پیداش کردم خیلی خوشحال بودم.. ولی قلبم داشت بیچارم میکرد. چقدر لاغر شده بود!! خدا من رو لعنت کنه آوا که اینقدر کم گذاشتم برات.. خدا لعنتم کنه... گوشی رو در آوردم و شماره امیر رو گرفتم. داشتم قطع می‌کردم که صداش توی گوشی پیچید: _جانم بنیامین جان؟ _امیر... _باز که بغض داری تو!! بنیامین توروخدا... _امیر بیا بیمارستان‌ ..... . _چرا بیمارستان؟ باز چه بلایی سر خودت آوردی احمق؟ _بیا آوا رو آوردم بیمارستان.. چند لحظه صداش نیومد. بعد با صدای مبهوتی گفت: _چی داری میگی؟ آوا؟ پیداش کردی؟؟ خواستم جواب بدم که صدای وحشت زده مبینا از اونطرف اومد: _چی شده امیر؟ آوا چی شده؟؟ امیر به اون نمیدونمی گفت و رو به من گفت: _جواب نمیدی؟ _بیاید میفهمی.. _باشه باشه الان میام. خدافظ.. گوشی رو قطع کردم. بعد ۵_۶ دقیقه دکتر اومد بیرون. سریع دویدم سمتش و گفتم: _چی شد آقای دکتر؟ _حالش خوبه. خوب نبود ولی الان خوبه.. فشار عصبی زیادی بهش اومده بود.. خدا روشکر حال بچه هم خوبه.. _خداروشک... بهت زده خیره شدم به چهره دکتر و با چشمهای درشت گفتم: _حال کی خوبه؟!! لبخندی زد و گفت: _خبر نداشتی؟ مبارکت باشه.. خانومت سه ماهه بارداره. بچه هم دختره.. این رو گفت و رفت. بهت زده روی صندلی نشستم... نویسنده: یاس🌱
کِشان کِشان به بهشتم بَرَند و من نروم که دل نمی کشد ای دوست جز بسوی توام
این رو گفت و رفت. بهت زده روی صندلی ها ولو شدم. هنوز تو شوک بودم که امیر و مبینا و افشین و سمانه و باربد و سوگند اومدن داخل. خاک بر سر امیر.. یه گله دنبال خودش راه انداخته.. همه دویدن. به جز سمانه و سوگند که به خاطر شکم سنگینشون آروم میومدن.. اومدن جلو و هر کدومشون با صدای بلندی سوال می پرسیدند. دیگه اعصابم خورد شد و داد زدم: _یواش!! میگم! آروم که شدن براشون ماجرا رو تعریف کردم. همه خیلی خوشحال شدن. وقتی بچه رو گفتم که دیگه همه داشتن پس می افتادن.. خودمم خیلی خوشحال بودم. فکر این که دارم بابا میشم ته دلم رو غنچ می داد.. همه رو بعد از یک ساعت فرستادم خونه‌هاشون و بهشون قول دادم وقتی آوا به هوش اومد خبرشون کنم. خودمم رفتم نماز خونه دورکعت نماز شکر خوندم و چند دقیقه چشمام رو بستم تا یکم استراحت کنم و خستگی از تنم در بره.. با صدای پرستار آروم چشمام رو باز کردم و بلند شدم نشستم.. وقتی دید بیدار شدم لبخندی زد و گفت: _ خانومتون بیدار شدن آقای رستا لبخندی زدم و سریع کفشام رو پوشیدم و رفتم دنبالش. آورده بودنش توی بخش. گفته بودم توی یه اتاق تک و خصوصی ببرنش.. شماره‌ی اتاق رو پرسیدم و رفتم سمتش. پشت در ایستادم و دستم رو روی قلبم گذاشتم. اینقدر کوبش داشت که به راحتی صداش رو می‌شنیدم.. نفس عمیقی کشیدم و آروم در رو باز کردم و رفتم داخل. ساعت نزدیک ۵ صبح بود. روی تخت خوابیده بود و سرش پشت در و طرف پنجره بود.. قلبم آروم شد. آرامش عجیبی توی تک تک سلولهای بدنم جاری شد.. رفتم نزدیک اما اصلا حواسش نبود. روی صندلی کنار تختش نشستم.. نویسنده: یاس🌱