علی اقای لاریجانی!
بابت گَنگ بودنت وسطِ جنگ، بابتِ قدمهای شجاعانهات در روز قدس درحالیکه گفتن مقاماتِ ایران در پناهگاهاند، بابتِ نطقهایِ بدونِ ترست، بابتِ دفاع بیلُکنت معروفت در لبنان، بابتِ رجزخوانیهایِ محکمت، بابت برگههایِ کوچیک یادداشت تبیینِ تمام لحظات جنگ ۱۲ روزه در دستت، بابتِ ماموریتهای سختی که این دوسال بهدوش کشیدی، بابتِ آبرویی که برای ایران خریدی، بابتِ زبان آمیخته به طنزت که سراسر تحقیرِ دشمن بود، بابت خشمی که به دشمـن تحمیل کردی؛ ممنونتم. ماندگار شدی! اما من دلم سوخت. خیلی عجیب سوخت.
حواستان بود که امشب بازماندهٔ فراری خاندان وطنفروشِ پهلوی فراخوانِ «تاریخی» داده بود؟ به عملههایِ داخلیِ گارد جاودانش گفت فرصت در اختیار دارید تا شگفتیآفرینی کنید. اینترنشنال با آب و تاب ثانیه به ثانیه فراخوان را منتشر میکرد و خط میداد! که آی جنگِ شهری بسازید، آتش بزنید، بکُشید و ایران را «آزاد» کنید. ما هم از غروب در خیابان بودیم؛ تقریبا همهجا رفتیم برای همراهیِ «مردمِ واقعی» که از رهبرشان شجاعت را به ارث بردهاند. خبری از عناصر مضرِ وطنفروش نبود. همهجا پرچم زیبای جمهوری اسلامی میدرخشید و شعار اللهاکبر. اینترنشنال هم به چند ویدیویِ محدودِ اقلیتِ رقصنده دورِ اتش بسنده کرد! چه آبرویی از این بیآبروهایِ بیاصالت رفت.
ما آمدیم؛ نبودید. شبهایِ بعد باز هم میآییم؛ باز هم نیستید، چون حقیرید و هیچ! پنهان در کامنتها و پشتِ پنجرههایِ تاریک.
ایرانیترین...
سالها به دروغ میگفتند رهبرِ ایران اهمیتی به «ایران» نمیدهد. چرا در دکور نوروزیاش سفرهٔ هفتسین ندارد؟ اما نگفتند او هر تشریفاتی را که احتمالِ آن میرفت که کسی از آن محروم باشد و در هر سطحی تجمّل تلقی شود؛ بر خود ممنوع میدانست. نگفتند او بود که به زبانِ فارسی بیشترین اهمیت را میداد، روی آن حساس بود. میگفت بهجایی برسید که همه برای یادگیریِ چیزی، مجبور باشند فارسی یاد بگیرند. نگفتند اوایلِ انقلاب عدهای سادهلوح میخواستند مقبرهٔ فردوسی را تخریب کنند؛ او به محضِاطلاع نامهای نوشت و سریعاً به طوس فرستاد و جلوی این کار را گرفت؛ نامه را هم سالها به همانجا آویختند. نگفتند هرسال جلسهٔ شعر و ادبِ فارسی برگزار میکرد؛ خودش هم شاعر بود؛ ادیب بود؛ حکیم بود و تخلّصش «امین.» او امینِ ایران بود... هرسال به نمایشگاهِ کتاب میرفت، کتابها را تورّق میکرد. تمام آنها را خوانده بود. یکبار یکی از آقایان نامِ سعید ابوالخیر را به اشتباه «ابوالسعید ابوالخیر» گفت؛ اقا جواب داد: «الف و لام ابوالسعید را از کجا آوردید؟ ما میخواهیم کلمات عربی را فارسی کنیم؛ شما فارسی را عربی میکنید؟» نگفتند او بود که دوگانهٔ وطن یا دین را پایان داد و گفت «باباجان! امروز دفاع از اسلام، همان دفاع از ایران است.» مصداق کاملِ حبّالوطن منَالایمان بود. نگفتند اولیننفری بود که با دستِ مشتکرده؛ آستین را بالا زد و گفت واکسنِ ایرانی بزنند روی بازویش. اعتماد داشت به ایرانیها. همانموقع بیمعرفتها واکسنِ ساختهٔ دانشمندان ایرانی را هم مسخره میکردند. نگفتند اویی که حمایت و تاکیدِ مستقیم بر ساختِ دانش و فناوریِ بومی موشکها، پهپادها و ماهوارههایِ ایرانی و ... داشت و میگفت «خودتان بسازید تا در مواقعِ لزوم محتاج دیگران نباشید» او بود. نگفتند تا همیشه پایِ ایران ماند، نگفتند تمام این سالها «ای ایران» خواند، در ایران ماند، برای ایران رفت. پناهِ ایران بود؛ به پناهگاه نرفت. جانِ ایران بود؛ جانپناه نداشت. عزیزِ ایران بود؛ عزیزِ خدا شد. خدای لاشریک که تمام حیات عزیزش را هم عزّتی آسمانی بخشید. ایرانیترین مؤمنبالله...
@cafferahimi