eitaa logo
یک خط روشنایی 🌱
731 دنبال‌کننده
3هزار عکس
223 ویدیو
67 فایل
کافه کتاب یک خط روشنایی 🌱 ویژه آقایان و بانوان اهوازی🌴 ارتباط با ادمین: @bandey_khoda313 صفحه اینستاگرام: roshana.ahwaz
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 روزگار غریبی است دخترم! دنیا از آن غریب تر! این چه دنیایی است که دختر رسول خدا را در خویش تاب نمی آورد؟ این چه روزگاری است که «راز آفرینش زن» را در خود تحمل نمی کند؟ این چه عالمی است که دردانۀ خدا را از خویش می راند؟ روزگار غریبی است دخترم. دنیا از آن غریب تر. آنجا جای تو نیست، دنیا هرگز جای تو نبوده است. بیا دخترم، بیا، تو از آغاز هم دنیایی نبودی. تو از بهشت آمده بودی، تو از بهشت آمده بودی. ♣️ @caffeketaaab ☕️📚
🍉 📚 📜چرا هر چه می‌نویسم به جانم نمی‌نشیند، حانیه؟ کلمات هم در این شهر مرا رها کرده‌اند می‌خواهم بزنم زیر همه چیز و برگردم. این سردرگمی کی تمام می‌شود؟ من ساعت‌ها با تو حرف زده‌ام، دلداری‌ام داده‌ای گفته‌ای تمام می‌شود و تمام نمی‌شود روزهایم کتابخانه است رسیدم به آنجا که دختران را زنده به گور می‌کردند و به روایتی رسیدم که عربی آمده بود پیش مرد و گفته بود یازده دخترم را یکی یکی بردم و با دست‌های خودم زنده زنده در بیابان دفن کردم خواندی حانیه؟ یازده دختر را فکر کن بچه می‌خواسته و هر سال همسرش دختر می‌آورده یعنی از خانه تا بیابان محل دفنشان، توی چشم‌های آن‌ها زل نزده؟ وقتی می‌خواسته دست در قبر کند و بگذاردشان انگشت‌های کوچکشان دور انگشت‌های زمختش گره نخورده؟ نویسنده: ✍️ انتشارات: @caffeketaaab📚🍁
🍉 ،،،شب یلدا بود. قرار بود مثل هرسال همه جمع شوند خانه‌ی مادربزرگ. این اولین شب یلدای بعد از رفتنش بود و به قول بابا نباید چراغ خانه‌اش خاموش می‌ماند. روی کرسی، پر شده بود از خوراکی‌های رنگارنگ. قبل‌از این‌که باقی مهمان‌ها بیایند، بابا کرسی را روبه‌راه کرده بود و من و مامان همه چیز را چیده بودیم روی آن. مثل هرسال. اما این شب یلدا، مثل دیگر شب یلدا‌ها نبود. هرکس از راه می‌رسید، همین را می‌گفت. همه‌چیز را می‌شد خرید و روبه‌راه کرد الّا مادربزرگ را. فکر کردم امسال دیگر از قصه خبری نیست. حتماً این فکر توی سر نازنین و حامد و سارا هم وول می‌خورد که آن‌قدر آرام و ساکت نشسته بودند زیر کرسی و به در و دیوار خانه نگاه می‌کردند. کمی بعد همه داشتند از خوراکی‌های شب یلدا می‌خوردند، از خاطره‌هایشان در خانه‌ی مادربزرگ حرف می‌زدند و می‌خندیدند. دلم نمی‌خواست همه‌ چیز مثل همیشه باشد. دلم می‌خواست درباره‌ی مادربزرگ حرف بزنیم. درباره‌ی شیرینی‌هایی که خودش برای شب یلدا می‌پخت. درباره‌ی تخمه‌ها و بادام‌هایی که خودش بو می‌داد. کنجد و شاهدانه‌هایش. درباره‌ی لواشک‌هایش که مثل قصه‌هایش توی دهانم آب می‌شد و مزه‌ی‌ترش و شیرینش هنوز زیر زبانم بود. درباره‌ی قصه‌هایش. زیرچشمی به حامد نگاه کردم. حالا دیگر داشت به زورِ دندان‌هایش یک پسته‌ی دهان بسته را مجبور می‌کرد که بخندد... ،،، (صوتى)👂
🍉 " اومدن تو شهر ما، تو شرکت نفت، تو آب و برق، ادارات و شرکتها، بهترین حقوق،بهترین زندگی، دوری از مرکز، بدی آب و هوا و هزارتا دزدی و مداخل دیگه. ئووقت ما نان نداریم بخوریم. رو نفت هم هستیم. تنها نوکری و کلفتی و باغبانی و آبداری و شوفری ش سی ما مانده. سیل دستام کن - سیل کن ببین چطور پینه بسته - پدرم در اومد سی چندر قاز بس که نیشکر ببرم - مثل یک عمله تو آفتاب شصت درجه، با دوازده سال درس... " @caffeketaaab☕️📚
🍉 می‌خواستم تو را خورشید بنامم، از روشنایی منتشرت؛ دیدم که خورشید، سکه صدقه‌ای است که تو هر صبح از جیب شرقی‌ات در می‌آوری، دور سر عالم می‌چرخانی و در صندوق مغرب می‌اندازی. و بدین سان استواری جهان را تضمین می‌کنی. ... می‌خواستم تو را نسیم لقب دهم، از لطافت و مهربانی‌ات؛ دیدم که نسیم فقط بازدم توست که در فضای قدسی فرشتگان تنفس می‌کنی. به اینجا رسیدم که: زیباترین و زیبنده‌ترین نام، همان است که خدا برای تو برگزیده است، ای کریمترین بخشندهٔ کائنات. ای جواد! @caffeketaaab ☕️📚
زینب یعنی شناسای بندهای دل حسین، یعنی زیستن در دهلیزهای قلب حسین، عبور کردن از رگ‌های حسین و تپیدن با نبض حسین. زینب، یعنی حسین در آینه تأنیث. زینب، یعنی چشیدن خارپای حسین با چشم. زینب، یعنی کشیدن بار پشت حسین، بر دل. 📚 @caffeketaaab ☕️📚
🍉 من هیچ‌وقت در زندگی نفهمیده‌ام که چه می‌خواهم. همیشه قوای متضادی مرا از یکسو به سوی دیگر کشانده و من نتوانسته‌ام دل و جان فدای یک طرف بکنم و طرف دیگر را از خود برانم. بدبختی من در همین است. همیشه دودل بوده‌ام. همیشه با یک پا به طرف سراشیبی و با پای دیگر رو به بلندی رفته‌ام و در نتیجه وجود من معلق بوده است. @caffeketaaab ☕️📚
🍉 در طول زمستانی که هفت‌ساله می‌شد، دچار چنان سرمازدگی شدیدی شد که هنوز هم اگر نزدیکش بایستی، می‌توانی لکه‌های سفید یادگار آن سرمازدگی را روی گونه‌اش ببینی. آن روز عصر اولین بازی حقیقی‌اش را کرده بود و در آخرین ثانیه‌ها یک توپ را مقابل دروازه‌ی خالی از دست داده بود. تیم کودکان بیورن استاد دوازده به هیچ برد و این کوین بود که همه‌ی گل‌ها را زد ولی به‌شدت ناراحت و ناامید بود. اواخر شب، والدینش فهمیدند توی رختخوابش نیست و دوازده و نیم شب همه‌ی شهر در جنگل دنبالش می‌گشتند. @caffeketaaab ☕️📚
🍉 مصعب به خاخام دقیق شد. ناگهان او را به یاد آورد و به سمت خاخام رفت: «ممکن است مرا نشناسی، سال‌ها از آن زمان گذشته... من پسر عمیر هستم که با کاروان ما از حبشه به حجاز آمدی.» - ها!... شناختم... کودکان چه زود بزرگ می‌شوند! یهودیان خندیدند. مصعب سریع جواب داد: «و بزرگان چه زودتر کودک می‌شوند!» این بار مسلمانان خندیدند. مصعب بلند و رو به همه ادامه داد: «چگونه است که از دیرباز یهودیان از تمام بلاد به امید ظهور پیامبر خاتم به یثرب می‌آمدند اما اینک که پیامبر خود به یثرب آمده‌اند او را انکار می‌کنند؟» - چنین است که می‌گویی، اما محمد آن پیامبر نیست. مصعب رو به یهودیان کرد: «کدام یک از نشانه‌هایی که تورات و انجیل به آن اشاره کرده‌اند در محمد نیست؟» @caffeketaaab ☕️📚
🍉 وقتی یک نفر شب و روز جز به ماه به هیچ چیز دیگر فکر نکند، کم کم یک خیال ثابت، تمام زندگیش را دربرمی گیرد. من هم برای خودم یک ماه دارم، شب و روز گرفتار یک فکر ثابتم: این که باید بنویسم، باید بنویسم، باید... هنوز یک داستان را تمام نکرده دومی را شروع می کنم، بعد سومی را، چهارمی را، بدون وقفه می نویسم. با عجله پست می کنم، باز می نویسم، نمی توانم طور دیگری بنویسم. از شما می پرسم کجای این زندگی عالی و درخشان است؟ زندگی پوچی است!  @caffeketaaab☕️📚
🍉 یک شب سارا پرسید:« امام ها فقط در زمان های قدیم بودند بابایی؟» من هم بعضی وقت ها، با شنیدن این داستان ها توی دلم می گفتم خوش به حال آدم های آن زمان ها. طاها پرسید:« پس ما چی بابابزرگ؟یعنی خدا هیچ امامی برای ما نگذاشته؟» پدربزرگ گفت:«چرا بچه ها، همه ی امام ها راهنمای مردم در همه ی زمان ها هستند. ولی ما هم امام زمان خودمان را داریم. فردا که رفتیم جنگل، داستانشان را توی راه می گویم.» ✍️ @caffeketaaab☕️📚
🍉 تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است تحمل اندوه از گدایی همه ى شادی ها آسانتر است سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. 💞 @caffeketaaab☕️📚