باهام حرف بزنین،راجب همه چیز باهام حرف بزنین.من خوشحال میشم که بهتون گوش بدم
من فقط حرف زدن رو دوست ندارم،من عاشق شنیدنم،اینکه ببینم من انقدر به تو نزدیکم که تو تمام اتفاقای روزتو با جزئیات برام تعریف میکنی خوشحالم میکنه
کشتی ناخدا جِفرسون؛
باهام حرف بزنین،راجب همه چیز باهام حرف بزنین.من خوشحال میشم که بهتون گوش بدم من فقط حرف زدن رو دوست
منو با حرف زدن مشغول کنین وگرنه افکار و خاطراتم،به ذهنم هجوم میارن و منو میبلعن
وقتی کنارمین لطفا ساکت نباشین
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-توی نقاشی باید روشن روی تیره بیاریم و تیره روی روشن بیاریم.نمیتونیم روشن روی روشن و تیره روی تیره بیاریم،اینجوری کارمون خراب میشه
زندگی هم همینه،ما باید روزهای سخت و تیره رو تجربه کنیم تا قدر لحظات خوش و روشنمون رو بدونیم...!
پ.ن:جملهی اخری که باب گفت بخاطر مرگ همسرش بوده.
هدایت شده از قلمنَورد
از خواب ناز بیدار شو زینب خانم.
طلوعِ خورشید امتحانات نهایی نزدیک است. خیلی نزدیک.💤
کشتی ناخدا جِفرسون؛
از خواب ناز بیدار شو زینب خانم. طلوعِ خورشید امتحانات نهایی نزدیک است. خیلی نزدیک.💤
نه این حقیقت ندارد...این حقققییقتتت نداارددد
کاش تا موقع امتحانا تعطیل باشه من حوصله سروکله زدن با همکلاسیام و اون چندتا معلمو ندارم😭
کاش میتونستم روحمو از تنم دربیارم،قسمتهای پارهش رو بدوزم،بشورم و بندازم روی طناب
کشتی ناخدا جِفرسون؛
🎧 چالش 50 روز نوشتن :: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث
روز نونزدهم؛
درودی به گرمی نور به من عزیزم،
من نمیدانم حال،تو که هستی و چهمقدار با چیزی که بودهای متفاوتی، اما امیدوارم همانی باشی که دوست داشتی باشی.
من عزیز،ایا به خواستههایت رسیدی؟لیست بلند و بالایت به پایان رَسید؟کتابهای نخواندهات خوانده شد؟بغض های درگلویت،گریه شد؟
اگر هدف از نامه نوشتن نصیحت باشد؛از خودت بودن خجول نباش،از صدای خنده های از ته دلت شرمگین نباش،صلابت صدایت را هنگام سخن گفتن میان جمع حفظ کن؛بی توجه به فکر دیگری دربارهی تو،ذوق زیبایت برای کوچکترین چیزها و اتفاقات را حفظ کن که جهانت(دنیای درون قلب) را زیبا میسازد و آن را همچون گذشته با دیگران قسمت کن.
راستی!هنوز کک و مک هایت را دوست میداری؟هنوز موهایت کوتاهند؟هنوز از پیرهن های راه راه و چهارخانه خوشت میآید؟هنوز هم از رنگ صورتی بیزاری؟گل رز چه؟هنوز هم میگویی"اونقدرهام قشنگ نیستن"؟هنوزهم از زندگی لذت میبری؟حال کتاب میخوانی؟اگر میخوانی آن را برایم تعریف کن!میخواهم شنوندهی تو باشم.
در پایان،امیدوارم هنوز همان دختربچهی سرخوش و لوس باشی،همان دختره بچهای که با ذوق دربارهی دانستههایش سخن میگفت و لباس قهوهای چهارخانهش را تن میزد و به امید پیدا کردن دوست به کوچه میرفت.
زِ من برای؛من.
کشتی ناخدا جِفرسون؛
روز نونزدهم؛ درودی به گرمی نور به من عزیزم، من نمیدانم حال،تو که هستی و چهمقدار با چیزی که
بند دوم مشکل داره ولی دیگه نمیبَسَم