پایان من از آغاز تو آغاز شد
بال و پر من آماده ی پرواز شد
شاه غم من با کیش رخ تو سرباز شد
موسیقی ایام دلم با سر پنچه ی تو ساز شد
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
@cbufeuhdwt
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
نيازمنديم
كه يك نفر باشد،
انحصارى...
قابلِ انتقال به غير نباشد
بيايد و
بماند و
بسازد...
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
@cbufeuhdwt
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
Hamidreza Salehi @RozMusic.com1_12836617610.mp3
زمان:
حجم:
3.29M
🍃🌺🍃🌺🍃🌺
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
@cbufeuhdwt
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
ادامه ی چشم های تو...
می شود دریا...
می شود اقیانوس...
و من قایق بی پارویی که...
موج به موج...
غرق توام !....
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
@cbufeuhdwt
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
.🌱دلبــر
↜تُـ♡ـو↝
عَطـرِ کدام خوشـبوترین گلِ جهـانی
که هـر جا می نویسَـمت
شُـکوفه میدهـۍ!
؏ـِـشقَم🫂
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
@cbufeuhdwt
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
تــو باید ...
یکی از شاهـرَگ هایـم باشی
که " دوست داشتنـت"
بند نمی آید .
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
@cbufeuhdwt
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
#برشی_ازیک_زندگی
#سرگذشت_پریجان
#پارت_اول
صدای جیغ های مادرم از اتاقی که شبانه روز کنار هم توش زندگی کرده بودیم و خوشبخت بودیم، شنیده میشد ،جوری که چهار ستون خونه میلرزید و من بیرون این اتاق با ترس و نگرانی گوشه ای نشسته بودم و قطره های اشکی که از چشمم میریخت رو پاک میکردم و به سفارش عمه عصمت ، تند تند صلوات میفرستادم...
عمه عشرت هم که انگار نه انگار برای خودش اینطرف و اونطرف میرفت و اصلا براش مهم نبود ...همیشه یه خصومت خاصی با مادرم داشت...گل ننه هم که هی میرفت و میومد و یه غری میزد...عادت داشت به غر زدن...
چند ساعتی میشد که مادرم درد زایمانش شروع شده بود و عالیه باجی ، قابله روستا رو آورده بودیم بالای سرش ...
پدرم گوشه ای نشسته بود و زانوهایش رو توی شکمش جمع کرده بود و به نقطه ای نامعلوم خیره بود و هر از گاهی آه میکشید...
فقط من خبر داشتم که چقدر خاطر مادرم رو میخواست ...آخه ما تو خونه مادربزرگ پدریم ، گلننه، زندگی میکردیم و یکی از اتاقا رو داده بودن به ما و فقط شبا برای خواب میرفتیم اتاق خودمون و مادرم از صبح زود تو اون خونه مشغول تمیز کاری و نظافت و پخت و پز بود تا آخر شب ...
حسینعلی خان ، پدربزرگم تو جوونی مرض لاعلاج میگیره و فوت میکنه و گلننه میمونه و سه تا بچه ی صغیر که پدر من اونموقع ۱۴ سالش بوده و عمه هام ۶ساله و ۳ ساله....
کل مسؤلیت زندگی میوفته گردن پدر من و ازهمون سال میشه مرد خونه و ۲۰ سالش که میشه با مادرم ازدواج میکنه...یه ازدواج عاشقانه که هیچکس راضی نبوده، ولی پدرم سماجت میکنه ....
خدا بعد از یه سال منو بهشون میده و بعد از منم دوبار دیگه مادرم باردار میشه و بچه ها از بین میرن ..با کلی نذر و نیاز این بار بچه ها موندن و حالا وقتش بود که زندگیمون شیرین تر بشه و دیگه مادرم کمتر از گلننه طعنه بشنوه...انقدر بهش نگه تک زا ..
من گریه ها و نذر و نیاز های مادرم سر سجاده رو میدیدم که چقدر دلش میخواست از شر غر زدن های گاه و بیگاه گلننه خلاص بشه....
اوایل زمستون بود و سردی هوا تا مغز استخون آدم رو میسوزوند....دانه های برفی که از سر شب شروع کرده بودن به باریدن حالا دیگه حیاط کاهگلی رو کامل سپید پوش کرده بود ...
یه نگاهی به سر تا سر حیاط کردم....حیاط نسبتا بزرگی بود با دیوارای کاهگلی و یه حوض وسط حیاط بود که هیچوقت توش آب نبود و سالها کسی اون رو حتی نشسته بود...۴تا اتاق با فاصله، دورتادور حیاط رو احاطه کرده بودن و گوشهی حیاط سمت چپ ِ در ، چند درخت سیب بزرگ با شاخه های خشکیده از سرما بود و سمت راست ِ در ، قفس مرغ و خروس های گلننه بود...کمی آنطرف تر هم طویله ی کوچیکی بود که صدای گوسفندا و زنگوله های بزغاله ها آهنگ شبانه روزی ما بود ...هر جای حیاط رو نگاه میکردم، قامت زیبای مادرم رو میدیدم که در حال انجام کاریه ، حتی این اواخر با شکم خیلی بزرگ که اکثرا حدس میزدن دوقلو باشه ، بازم تو کارهای خونه کوتاهی نمیکرد ....
عالیه باجی با رنگ پریده و صورت خیس از عرق هر نیم ساعت یه بار از اتاق بیرون میومد و آبی به دست و صورتش میزد و نفسی تازه میکرد و دوباره به اتاق برمیگشت، هر بار هم که پدرم حال مادرم رو میپرسید ، سری تکان میداد و میگفت چی بگم ، فقط دعا کنید ...خدا کمکش کنه ...نصف آدمای این روستارو من با دستای خودم به دنیا آوردم ،تاحالا همچین زایمان سختی رو ندیدم و قبل از اینکه مجبور شه سوالهای بعدی رو جواب بده، با عجله راهش رو میکشید و میرفت...
منم که گوشه ی ایوون کز کرده بودم ،چشمم به در بود و منتظر بودم کسی بیرون بیاد و خبری بیاره....مادرمم که دیگه نای فریاد زدن نداشت و از هوش میرفت و هر بار سکوت وحشتناکی کل خونه رو در برمیگرفت...
ثانیه ها به کندیمیگذشت....
هوا گرگ و میش شده بود و نزدیک طلوع آفتاب بود، صدای قار قار کلاغ ها به صدای جیر جیر جیرجیرک ها اضافه شده بود و خبر از اتفاقات ناخوشایند قریبالوقوعی میداد...
بین اون چرت هایی که میزدم یهو چشمام سنگین شد و همونجوری که نشسته بودم خوابم برد، هنوز خوابم سنگین نشده بود که با صدای فریاد عالیه باجی و عمه عصمت از جا پریدم و با اینکه گیج و منگ بودم یک راست سمت اتاق مادرم دویدم...
اونچه که میدیدم باورکردنی نبود، مادر مهربون و مظلومم روی تشک دراز به دراز خوابيده بود و رنگش به سفیدی برف شده بود و چشمان سیاه و قشنگش بسته بود....
نگاهم به سمت صدای بچه ای که تو دست عالیه باجی بود افتاد و حس کردم اشتباه میکنم و از شوکی که بهم وارد شده دوتا میبینم ...با پشت دست چشمام رو مالیدم و دوباره نگاه کردم...دو تا نوزاد لای پارچهی سفیدی پیچیده شده بودن و هر دو یکصدا باصدای بلند گریه میکردن...
تا به خودم بیام عمه عصمت منو کشید تو آغوشش و با گریه و شیون گفت:عمه ات بمیره...چرا اینجا وایسادی ؟
#برشی_ازیک_زندگی
#سرگذشت_پریجان
#پارت_دو
دستمو کشید و برد بیرون از اتاق...من اما نه جونی تو پاهام بود و نه حسی تو بدنم...ترسیده بودم...خیلی زیاد....گفتم:
عمه ،مامانم چیشد؟؟مامانم مُرد؟؟
عمه عصمت که دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه نشست و شروع کرد به زدن خودش ...
یاد پدرم افتادم...به خودم گفتم اگه بابام ناراحت باشه ،یعنی واقعا مادرم مرده..برگشتم و تو یه لحظه پیر شدن بابام رو دیدم...کمرش خم شده بود...اشکاش رو هیچوقت نه قبل از اون روز نه بعدش ندیدم...مثل ابر بهاری اشک میریخت...مشت میکوبید به دیوار کاهگلی ایوون ...
خیلی ترسیده بودم.
به سرعت خونمون پر شد از جمعیت...
هنوز عمق فاجعه رو نفهمیده بودم و به قول اون موقع ها نفهمیده بودم چه بلایی سرم اومده...
نمیدونستم باید چیکار کنم...
هاجر رو دیدم که دوان دوان داره میاد سمتم...صورتش خیس بود از اشک ...معلوم بود حسابی گریه کرده...کبری خانم هم لنگان لنگان روضه میخوند و میومد تو خونمون....
از وقتی کوچیک بودم ، با کبری خانم اینا که دیوار به دیوار خونمون بودن رفت و آمد داشتیم...گل ننه خيلی بد اخلاق بود و بد دهن ، هیچکس از اهالی روستا از گلننه خوشش نمیومد ،چون همه رو چزونده بود ، تنها کسی که با ما خوب بود همین کبری خانم بود که بی خیال بود و هر چی گلننه بارش میکرد، انگار نه انگار ..دخترش هاجر دو سه سالی از من بزرگتر بود و خیلی باهم صمیمی بودیم....
تا چشمم به هاجر افتاد ،خودم رو مثل یه بچه انداختم تو بغل هاجر و های های گریه کردم...کبری خانم میخوند ...
_کجا رفتی محبوبه...کجا رفتی...بچه هاتو به کی سپردی ؟؟چقدر گفتی کبری خانم شکمم سر پریجان انقدر بزرگ نبود ،نکنه دوقلو باشه ؟؟؟اگه دوقلو باشه بنظرت دختره یا پسر؟؟ پاشو محبوبه پاشو که از هر دوش خدا بهت داد...بی معرفت پری رو گذاشتی رفتی! آقا ابراهیم رو چطور دلت اومد بذاری و بری؟؟
با سوز ترکی لالایی میخوند برای مادرم...گلننه هیچی نمیگفت و یه گوشه نشسته بود و یه پاش رو خم کرده بود و با دوتا دستش قلاب کرده بود و به یه جا خیره بود...
هر از گاهی نگاهی به بابام میانداخت و سری تکون میداد و دوباره به یه جا خیره میشد...خبر داده بودن به داییام و خاله هام که از چند تا ده پایینتر خودشون رو برسونن.....مادرم نه پدر داشت و نه مادر ...
هاجر هی سرم رو بوس میکرد و منو دلداری میداد، ولی من تمام فکرم پیش مادرم بود ....نمیذاشتن برم پیش جسدش ..
صبح شده بود و همه که اومدن دیگه وقت رفتن مادرم رسیده بود و میخواستن ببرنش غسالخونه و بعدشم کفن و دفن...
یادم نیست چقد طول کشید ،ولی کارهای مادرم دیر پیش میرفت و زمزمه ی تمام آدمای اونجا این بودکه ...
_خدا بیامرز از زندگی و این دنیا سیر نشده که کاراش جور نمیشه ...
راست میگفتن سیر نشده بود...آخه سنی نداشت ..۱۶ سالگی زن بابام شده بود و منو تو ۱۷ سالگی بدنیا آورده بود...من یازده سالم بود که مادرم تو سن ۲۸ سالگی برای همیشه از پیشمون رفت...
همه اهل روستا جمع شده بودن تو قبرستون کوچیک روستا و هر کسی رو نگاه میکردم غرق گریه بود...اصلا نمیدونستم بچه ها پیش کیان؟ مراسم خاکسپاری تموم شد و مردم همگی رفتن مسجد...خان روستا هرکس که میمرد یه وعده خیرات میداد به نیت اون شخص و اگه کسی خودش دارا بود که به جز اون وعده ای که خان داده ، صاحب عزا بازم خیرات میداد، اگه نداشت که همون وعدهی خان رو میداد و دیگه مردم فقط برای فاتحه خونی میومدن خونه مرحوم....
تو مسجد سفره پهن شد و آبگوشت که بوش تا خود قبرستون میومد بین همه پخش شد و هرکس با ولع غذاش رو میخورد و یه فاتحه میخوند و میرفت....کم کم همه رفتن و خودمون فقط موندیم....من که حتی یه قاشق هم نتونستم بخورم...بغض نمیذاشت یه لقمه غذا از گلوم بره پایین..
خانواده مادریم دل خوشی از گلننه نداشتن ، چون خاله هام و داییام هر بار میخواستن بیان به مادرم سر بزنن، گلننه اوقاتشون رو تلخ میکرد ..اوناهم رفتن و داییم گفت خودم تو ده خودمون برای خواهرم مراسم میگیرم...
بعد از مسجد رفتیم سمت خونه ...هاجر و دختر عموش ،فاطمه کنارم راه میومدن و مثلا میخواستن همراهیم کنن و کنارم باشن، اما من تنها چیزی که اون لحظه میخواستم مادرم بود...
وقتی رسیدیمخونه صدای نوزادهارو از توی اتاق پشتی شنیدم...دو سه تا از اقواممون که تازه زایمان کرده بودن اومده بودن و بچه هارو نگه داشته بودن و بهشون از شیر میدادن....
هاجر گفت :بیا بریم پیششون...
گفتم :اصلا دلم نمیخواد ببینمشون...اشکم رو با آستینم پاک کردم و زیر لب زمزمه کردم...بد قدما !!!
من خواهر و برادر دوقلوم رو باعث مرگ مادرم میدونستم و اگه اونا نبودن من الان مادر داشتم...صدای گریه هاشون فقط باعث میشد نفرتم ازشون بیشتر و بیشتر بشه....
#برشی_ازیک_زندگی
#سرگذشت_پریجان
#پارت_سه
خونمون همش پر میشد از جمعیت و خالی میشد...هرکس میومد با ترحم به من نگاه میکرد و میرفت ..گلننه هم هر ازگاهی روضه میخوند و از بخت بد خودش وپسرش ناله میکرد و عین خیالش نبود مادر من جوون مرگ شده بود..
سه روز گذشت و تو این سه روز حتی یه بار هم نرفتم دیدن دوقلوها...عمه عصمت بهشون میرسید و حسابی سر گرم اونا بود ...حتی هنوز اسم هم براشون انتخاب نکرده بودیم...
بعد از سوم مادرم که کلا مراسمی نبود و سر خاک ،ملا محسن یه روضه خوند و مردم یه فاتحه خوندن ، برگشتیم خونه و دیگه رفت و آمد ها کمتر شد ...
خونه مثل قبل شد و انگار نه انگار زنی جوون همه آمال و آرزوهاش رو بخاطر مادر بودنش ، با خودش به گور برده ..اگه مردی فوت میکرد تا چهل روز اون خونه خالی نمیشد از جمعیت و خیرات پشت خیرات و فاتحه پشت فاتحه ....مادر منم که غریب بود و بیشتر از این ناملایمتی اطرافیان بهره میبرد...
کنار پله ی ایوون وایساده بودم و با چشمای آغشته به اشک به اتاقی که صدای مادرم رو آخرین بار از اونجا شنیده بودم ، چشم دوخته بودم...
بابام صدام زد و گفت :پریجان بابا..بیا یکم هم تو حواست به خواهر و برادرت باشه...شاید بغل تو آروم بگیرن...
سرم رو به زیر انداختم و گفتم:نمیخوام...ازشون بدم میاد...بذار انقدر گریه کنن که خسته بشن...
گلننه که فرصت رو غنیمت شمرد برای شماتت من گفت:این اداهارو بریز دور ..این بچه ها خواهر و برادرتن...بخوای نخوای از این به بعد تو باید مواظبشون باشی و نگهشون داری...از الان شونه خالی نکن...نه عصمت بیکاره ،نه عشرت ...پس تویی که باید بچه هارو بزرگ کنی ...برو از الان پیششون که بهت خوب عادت کنن..این سه روزم ملاحضه ت رو کردم دیگه لوس و ننر بازی رو بذار کنار..
دلم پر بود و حرفای گلننه هم باعث شد بیشتر دلم بگیره و زدم زیر گریه، تمام این مدت که مادرم پر کشیده بود آروم و بی صدا گریه کرده بودم ولی الان دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و گریه امونم نمیداد و با تمام وجود مادرم رو صدا میزدم و گریه میکردم...
بابام اومد سمتم...بابام مرد مهربونی بود ولی خیلی نشون نمیداد و بیشتر تحت تاثیر رفتارهای مادرش رفتار میکرد...ولی قلبا من و مادرم بود اینو از تو چشماش میشد فهمید..
سعی کرد آروم کنه دل پر غصه منو ...زیر گوشم گفت :پریجان...دخترم ...اینجوری نکن...میدونی مامان محبوبه ات الان روحش اینجاس؟؟الان داره تورو میبینیه؟؟؟دوست داری ناراحت بشه؟؟غصه بخوره؟؟
دوروبرم رو نگاه کردم و گفتم:کو ؟؟اگه اینجاس چرا من نمیبینمش؟؟بابا من مامانم رو میخوام...اون هیچوقت منو تنها نمیذاشت .الان چرا تنهام گذاشته؟؟؟
بابام گفت :مامانت رفت بهشت...پری مامانت اونجا جاش بود . در حالی که شونه های مردانه اش میلرزید ادامه داد:من لیاقت مادرت رو نداشتم و زندگی خوبی براش نساخته بودم ، خدا هم برد پیش خودش ..مادرت حقش بهشت بود نه اینجا...اینو گفت و منو ول کرد و از خونه زد بیرون...
گلننه یه چشم غره ای به من رفت و زیر لب گفت :اشک بچم رو درآورد یه ذره بچه ..بعد بلند تر گفت :مگه با تو نیستم پری؟؟بیا برو به خواهر و برادرت برس..بدو ...
برای اولین بار میخواستم برم دیدنشون...عمه عصمت مثل همیشه اومد و کنار وایساد و دستم رو گرفت و گفت:بیا باهم بریم..وای پریجان اگه ببینیشون دلت صعف میره براشون...عین خودت خوشگلن...
دست تو دست عمه وارد اتاق شدیم...
یکیشون خواب بود و اونیکی داشت نق نق میکرد و میخواست گریه رو شروع کنه..
دو تا نوزاد خیلی کوچولو، سفید با لپای سرخ ...با اینکه خیلی کوچیک بودن اما چشمای درشت و مژه های مشکیشون خیلی قشنگشون کرده بود...
آروم گفتم:
عمه چرا انقدر کوچولوعن...نوه ی کبری خانم که بدنیا اومده بود از اینا بزرگ تر بود...
عمه گفت:خب آخه اینا دوقلوعن عزیز عمه ...اگه بزرگتر بودن که تو شکم مامانت جا نمیشدن.همیشه دوقلوها ریزترن.ولی ناراحت نباش خیلی زود بزرگ میشن ،تپل میشن ..
رفتم جلو تر و عمه گفت بشین و من نشستم.اون نوزادی که بیدار بود رو آروم بغل کرد و گذاشت تو بغلم...یهو تو دلم خالی شد...حس عجیبی پیدا کردم...سفت گرفتمش و ترسیدم از دستم بیوفته...هرچی نگاهش میکردم نمیفهمیدم دختره یا پسر ....
گفتم :عمه این داداشمه یا آبجیم....
عمه گفت:داداشته....یادته دوست داشتی داداش داشته باشی؟؟
یادم افتاد روزایی که شکم مادرم تازه بزرگ شده بود و من فهمیده بودم قراره خواهر بشم .سرم رو میذاشتم رو شکمش و با بچه ی تو شکمش حرف میزدم و همیشه اونو داداش خطاب میکردم.مادرم میگفت اگه آبجی شد هم باید دوسش داشته باشی ها....میگفتم باشه ،ولی داداش باشه بیشتر دوسش دارم....
قطره اشکی از کنار چشمم سر خورد و اومد رو گونه ام..
عمه عصمت گفت،:قربونت برم گریه نکن دیگه ...
"چه نعمتی ازاین بالاتر...
که عشقی مثلِ تــودارم؟؟💙✨
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
@cbufeuhdwt
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
عشق جانم دلم به بودنت قرصه
همین که کنارمی
همین که مث کوه پشتمی
همین که هستی
تمام نداشته های منو جبران میکنه
هیچے جز تو نمیخوام
بمونی برام همیشگیم🫂
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
@cbufeuhdwt
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
عشق یعنی یه دقیقه بغل کردنشو
با آغوش هیچ کس عوض نکنی
یه لحظه آرامش کنارشو
با هیچ آرامش دیگه ای عوض نکنی
عشق یعنی به پای عشقت بمونی
تو هر حال هر شرایط
تو مشکلات سخت پشتش باشی
مثل یه کوه محکم از اول تا آخر راه
همراه و یارش باشی . . .
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞
@cbufeuhdwt
💞⊱ღ꧁꧂ღ⊱💞