eitaa logo
『‌ سـٰآحـݪ‌خُـدآ ‌』
443 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
2.8هزار ویدیو
77 فایل
بهـ‌نام‌او !🌱 آدما ازش راضے بودن حالا فقط مونده بود خدآ :) #مَحبوبِ‌من :) از ¹⁴⁰⁰/⁰⁶/¹²خآدِمِـیم✋• کپۍ..؟! باذکࢪصلـواٺ‌؛نوش ِجانت^^!💜 میخوای‌لفت‌بدی؟بده‌ولی‌لطفا‌قبلش‌برای‌فرج‌آقا‌‌دعای فرج‌بخون‌وبرو...💚 https://harfeto.timefriend.net/172478796574
مشاهده در ایتا
دانلود
ادامه قسمت 94 از مسجد کوچکی که در دلم از مهر خداساختم بیرونم کنید.😭 خواستم بگویم ممنون که به من فهماندید هیچ عشقی بالاتر از عشق معبود نیست. چون تنها این عشق است که یک معامله ی دوسر سوده.!! به امید رستگاری همه ی دخترانی چون من و توفیق روز افزون برای شما 🌸با استعانت از مادرم زهرا🌸 **** 🍁🌻ادامه دارد… نویسنده:
🍄رمان جذاب 🍄 قسمت با نوشتن نامه کلی سبک شدم. با خودم فکر کردم چقدر خوب میشود اگر این نامه رو به دست حاج مهدوی برسانم.رو به آسمون گفتم:😢🙏خدایا بازم میگم ریش و قیچی دست خودت…اگر صلاح میدونی شرایطش رو جور کن تا از خودم پیش حاج مهدوی دفاع کنم. 🍃🌹🍃 میان دردلهام با خدا خوابم برد. 💤الهام با همان چادر در جایی شبیه امام زاده نشسته بود و نماز میخواند.به طرفش رفتم.بالبخند به صورتش نگاه کردم. او اخم مادرانه ای کرد و با گله گفت: _چرا برام تسبیحات رو نخوندی؟ گفتم _یادم رفت..😔 و شرمنده سرم رو پایین انداختم.خندید. _حاجت روابشی سادات عزیز…😊 🍃🌹🍃 طنین صداش در گوشم پیچید.. حتی در بیداری.انگار هنوز کنارم بود. روی سجاده نشستم. تسبیح رو برداشتم و در جا براش تسبیحات حضرت فاطمه رو فرستادم.از آنروز به بعدهرشب براش تسبیحات می‌فرستادم و بعد میخوابیدم! روزها یکی بعد از دیگری به سرعت سپری میشدند و من حضور مسعود و کامران کنار مسجد برام سوال برانگیز بود. همه ی این مسایل دست به دست هم داد تا از مسجد اون محل فاصله بگیرم و سراغ اون محله نرم. 🍃🌹🍃 جمعه ظهر بود. طبق معمول بعد از اذان سجاده پهن کرده بودم تا نماز بخوانم که ناگهان در زدند. قلبم از حرکت ایستاد.😨 این حالتی بود که بعد از هر صدای ضربه ای که به در خانه ام میخورد  بهم دست میداد چون همیشه کسی که پشت در بود برای آزار من حاضر میشد. با چادر نماز به سمت در رفتم .خانوم همسایه که درطبقه ی سوم ساکن بود با یک ظرف غذا 🍲پشت در ایستاده بود.در رو با اضطراب باز کردم.او سلام گرمی کرد و در حالیکه به داخل خونه نگاه می انداخت گفت: _مزاحم که نیستم؟ با لبخندی دوستانه گفتم:😊 _اختیار دارید مراحمید. _نماز میخوندید؟؟ گفتم:_هنوز قامت نبستم.بفرمایید داخل! او در کمال تعجب کفشش رو در آورد و داخل اومد.در تمام این سالها این اولین باری بود که همسایه ام وارد خونم میشد.ظرف غذا رو روی اوپن گذاشت و گفت: _مثلا همسایه ایم ولی از هم خبر نداریم  یک کم آش ترخینه درست کرده بودم گفتم بیام هم یه سر ببینمتون، هم اینکه از آشم بخورید. در دلم گفتم:عجب!!منم باور کردم!اصلا من وشما با هم صنمی داریم زن؟! حرف اصلیتو بگو. ولی بجاش گفتم: _لطف کردید.خیلی خوش آمدین.بابت آش هم ممنون. او یک کم از این در و اون در حرف زد  و بالاخره با ظرافت تمام بحث رو به منطقه ی دلخواهش کشوند وگفت: _راستش چند وقت پیش از خونتون سروصدا و داد وقال شنیدم..خیلی نگرانت شدم گفتم بیام بالا ببینم چه خبرشده بعد گفتم به من چه…یعنی حقیقتش ترسیدم… با تعجب پرسیدم: _چه ترسی؟! اصلا ترس برای چی؟من که سروصدایی ندارم! او با ناراحتی مکثی کرد وگفت: _چی بگم..من خودمم گیج شدم! از یه طرف همسایه ها میگن شما …ولش کن.ولش کن.. بلند شد وبه سمتم اومد.: _اومدم اینجا بگم حلالم کن! بخدا همش فکرم پیشته.هی تو خیابون و کوچه میبینمت اینقدر گلی.. اینقدر خانومی میمونم چی بگم.. پرسیدم: _چرا گیج شدی؟ خیلی راحت بگو همسایه ها درمورد من چی میگن؟ او نگاهش رو پایین انداخت وبعد قاطعانه گفت: _درست نیست بگم.همین قدر که اومدم و دیدم سجاده ت پهنه خیالم راحت شد.مردم حرف مفت زیاد میزنند. حلالم کن تو رو خدا…خوب من میرم نمازتو بخونی.خیلی سریع درو باز کرد و با عذرخواهی پایین رفت. 🍃🌹🍃 در سرم دردی خفیف پیچید! دیگه تو این ساختمون زندگی کردن برام سخت شده بود.باید دنبال یک جای جدید میگشتم. دلم از دنیا گرفته بود. چفیه رو برداشتم و توی سجاده م گذاشتمش. با دیدنش یک دل سیر گریه کردم و بعد نمازم رو اقامه کردم.یادم افتاد که دیشب برای الهام تسبیحات نفرستادم. بدهیم رو پاس کردم و در دلم با او درددل کردم... الهام..گفتی برام دعا میکنی! من هرچی دعا میکنم بدتر میشه.دارم کم میارم عرصه به هم تنگ شده.تو رو به صاحب این تسبیحات برام دعا کن. این روزها بدترین روزهای زندگی من پس از توبه بود!!! وقتی خوب نگاه میکنم تمام زندگی من بدترین بود.. چه پس از توبه چه قبل از توبه!!! خدایا کی بهار رو به زندگی من دعوت میکنی؟مراقبم باش! مبادا کم بیارم! 🍃🌹🍃 چند وقتی گذشت.. فاطمه بخاطر پاره ای از مشکلاتش عروسیش عقب افتاده بود و التماس دعا داشت تا قبل از مهر عروسی بگیره. ومن برای برآورده شدن حاجتش نماز شب میخوندم! یک روز بهم زنگ زد  که مشکلشون حل شده و تا دو هفته ی آینده میره سر خونه و زندگیش. این اتفاق برای من خیلی ارزشمند بود.چون گمان میکردم خداوند دعای منو نسبت به بهترین دوستم مستجاب کرده.اما برعکس آسودگی خاطر فاطمه،این اواخر دلم گواهی بد می داد و دایم منتظر یک حادثه ی بد بودم.هر روز صدقه می انداختم و از خانه خارج میشدم. تا اینکه یک روز آن اتفاقی که منتظرش بودم افتاد... ادامه دارد..
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://harfeto.timefriend.net/16411131685033 نظر،پیشنهاد یا درخواستی درمورد رمان داشتین در لینک بالا ارسال فرمایید. 💚💛🧡❤️💖💚💛🧡❤️💚💛🧡❤️💚
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«بِسم الله الرحمن الرحیم» ❤️ سلام امام مهربان زمانم صبحتان بخیر ❤️ به رسم شروع روزهای انتظارمان می خوانیم: 💠يا اللّٰهُ یا رَحْمَانُ یا رَحیم،يَا مُقَلِّبَ القُلُوب ثَبِّتْ قَلبی عَلی دینِک 💠دعای زمان غیبت؛ ▫️اللَّهُمَّ عَرِّفْنی نَفْسَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِف نَبِيَّك ▫️اللَّهُمَّ عَرِّفْنی رَسُولَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی رَسُولَكَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَك ▫️اللَّهُمَّ عَرِّفْنی حُجَّتَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دینی 💠توسل به امام زمان(عج)؛ يا وَصِيَّ الْحَسَن وَ الْخَلَفَ الْحُجَّهَ أَيُّهَا الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدِيُّ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّه، يَا حُجَّهَ اللَّهِ عَلَي خَلْقِه يَا سَيِّدَنا وَمَولانا، إِنَّا تَوَجَّهْنا وَ اسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلْنا بِكَ إلَي اللَّه و قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَیْ حَاجَاتِنا،یا وَجِيهاً عِنْدَاللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَاللَّه 🌀به امید آنکه امروز را آنگونه بگذرانیم که شایسته ی نام "منتظر مهدی(عج)" باشیم🌀
🖇 اگر میخواهید بدانید یڬ انسان چقدر ارزش دارد...🐚 ببینید بھ چھ چیز؎ عشق مۍورزد🌱 ڪسۍ ڪھ عشقش ماشینش اسݓ ارزشش بھ همان میزان اسݓ👌🏻. اما ڪسۍ ڪھ عشقش خداسټ ارزشش اندازھ خداسټ 😌♥️:
13.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 تا وقتی مردم سر زبانهاشون اینه که چرا رهبر اینو درست نمیکنه و چرا رهبر اونکار رو نمیکنه،..... یعنی هنوز نمیدونیم وظیفه امون نسبت به امام چیه❗️ 🌸 أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج بحق حضر‌ت زینب سلام الله علیها🌸
تلنگر(: باباش میگه : دخترم موهات و‌بکن تو یکم‌ شالت رو بکش جلو 🙄حرصش میگیره فقط دوست داره اون‌ لحظه بگه ب ت چ آخه 😐 بعد دوست پسرش بهش میگه موهات و بکن تو 🙃 میزنه تو سینش میگه الهی فدات شم غیرتی من 😑😑😐😐😐😐 التماس تفکر ...🚶‍♀
😎✌️🏿. آهای اونایی که میگید اونا بهترن رهبرمون: آقا سید علی😍 رهبرشون: ترامپ😐 آرزومون: شهادت😍 آرزوشون: شهرت😐 جایی که دوست داریم بریم: کربلا😍 جایی که دوست دارن برن: لس آنجلس😐 اسطورمون: شهدا😍 اسطورشون: باب اسفنجی😐 پاتوقمون: مسجد و پایگاه😍 پاتوقشون: بماند😐 و این گونه است که هرکه بخواهد میفهمد و هر که نخواهد نخواهد ...☹️ ‌‌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتـےمیشینـےبـھ‌گناهات‌فکرمیکنـےو ناراحت‌میشـےیعنـےداری‌رشدمیکنـے ! یعنـےاگـھ‌وایسـےجلوی‌گناهـات‌میشـے سوگلـےخـدا...! مبادادل‌زده‌بشـے! یاراحت‌ازکنارهمچین چیزی‌عبورکنـے🚶🏿‍♂..! مباداغروربگیرتت! هـرچی‌داریـم‌ازخداست‌پس‌توکل‌کن‌بھش وحتـےاگـھ‌زمین‌خوردی‌بلندشویہ‌یاعـلے بگـوازنوشروع‌کن💔' ❗️