تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی
من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی
فراقت گرچه نابینام کرده باز می ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی
پدرنزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم
به توحق می دهم پاره گریبان خودم باشی
اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی ست
که تواین چند ساعت را به دامان خودم باشی
از این پنجاه سال توسه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمیخواهی پدرجان خودم باشی
سرت افتاد و دستی ازمحاسن ها بلندت کرد
بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی
سرت را وقت قرآن خواندنت برطشت کوبیدند
توبایدبعد از این قاری قرآن خودم باشی
کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کردم
فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی
اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است
تقلامی کنم یک بوسه مهمان خودم باشی
#علی_اکبر_لطیفیان
چمران۸۶
«شریکة الحسین»
گردش چرخ ببین روی به دلبر زده ام
دست بر زینت دامان پیمبر زده ام
به منای تو من آن صاحب ذبح ازلم
کمتر از نجمه نی ام، مادر شهد و عسلم
دختر شیرم و شیرم اثر شیر دهد
ذکر لالایی من جرعت شمشیر دهد
من که در راه تو از جان نکنم پروایی
خواهشم هست که اتمام نعم فرمایی
سالها پیش که با حکم رسول متعال
نهی فرمود خداوند زنان را ز قتال
به تو سوگند که جانم به لبم آمده بود
تب این حکم خدا، روی تبم آمده بود
لاجرم تا که کنم عشق تو را ترویجی
خواستم محض رضای تو کنم تزویجی
تا خداوند دو شمشیر زنم بفرستد
دو علی زاده، دو سیمین بدنم بفرستد
حالیا سیم تنانم دو کفن پوش تو اند
سائل گرمی یک لحظه ی آغوش تو اند
دو غلامند به دربار علی اکبر تو
دو اسیرند به چشمان علی اصغر تو
دو علی طینت و جعفر صفت و همزه نسب
دو نبی صولت و زهرا دل و عباس ادب
دو ملک جلوه و قدیس رخ نورانی
دو فدک ارث و دو تسبیه دل عرفانی
به کمر کرده حمایل علوی تیغ و نیام
هر دو بر عشق تو مایل به کمال و به تمام
سرمه از خاک کف پای تو برداشته ام
زشفابخشی این خاک خبر داشته ام
قصه کوتاه ذبیح تو دو طفلان منند
تحفه مور به دربار سلیمان منند
#محمد_سهرابی
#محرم
چمران۸۶
شمسی و روی زمین با روی ماه افتاده ای
تا اذان مانده چرا در سجده گاه افتاده ای
سینه تنگ و عرصه تنگ و غربت تو می کشد
زیر دست و پای دشمن بی سپاه افتاده ای
گفت بابا دست خود را حائل رویت کنم
راست گفته مثل زهرا بی پناه افتاده ای
ای عمو از خیمه می آیم کمی آرام باش
از چه با زانو به سوی خیمه راه افتاده ای
خوب معلوم است از پیشانی و ابروی تو
با رخت از روی مرکب گاه گاه افتاده ای
در دل گودال جای ماه رویی چون تو نیست
یوسف زهرا چرا در بین چاه افتاده ای
من به هل من ناصر تو آمدم در قتلگاه
آمدم دشمن نگوید از نگاه افتاده ای
#محمد_سهرابی
چمران۸۶
تا نیزهای غریب عنان مرا گرفت
پهلوی من نشست و نشان مرا گرفت
میرفت تا که فاش؛ پدر خوانمت عمو!
سُمّ فَرَس رسید و دهان مرا گرفت
گویند بو کشیدنِ گُل، مرگ مؤمن است
بوی خوش دهان تو جان مرا گرفت
من سینهام دُکان محبّتفروشی است
آهنفروش از چه دُکان مرا گرفت
دشمن که چشم ِ دیدن ابروی من نداشت
سنگی رها نمود و کمان مرا گرفت
از پیرهای زخمی جنگ جمل رسید
هر چه رسید و عمر جوان مرا گرفت
لکنت نداشت من که زبانم ز کودکی
موم ِ عسل چگونه زبان مرا گرفت؟
چون کندوی عسل بدنم رخنهرخنه است
این نیشهای نیزه توان مرا گرفت
پر شد ز خاک سُمّ ِ فرس چشم ِ زخم من
ریگ روان، همه جریان مرا گرفت
#محمد_سهرابی
چمران۸۶
_chamran_
تا نیزهای غریب عنان مرا گرفت پهلوی من نشست و نشان مرا گرفت میرفت تا که فاش؛ پدر خوانمت عمو! سُمّ
با حال مناسب بخونید یا علی ❤️✋
دررزمگاه عشق نه فرق پسرشکست
گویی درست،شیشه ی عمرپدرشکست
پشتی که جز مقابل یکتا دوتا نشد
پشت حسین بودو زداغ پسرشکست
تاشدسپر به تیغ، سر شبه مصطفی
سر،شددوتاو رونق شق القمرشکست
شدباسرشکسته ززین سرنگون ولیک
باآن شکست،داد به بیدادگر شکست
سرسبزشدبه اشک،نهالم،ولیک خصم
تاخواست این درخت برآردثمر،شکست
مادر در انتظار، وز این بی خبر که تیغ
ازتوسر وازو دل وازمن کمرشکست
#علی_انسانی
چمران۸۶
جنگل اگر آتیش بگیره حیووناش فرار میکنن اما درختاش که ریشه تو خاک دارند نه! اونا فرار نمی کنن....
هر اتفاقی بیفته ریشه ما تو این خاکه... جایی نمیریم... حتی اگر مارو بسوزونن...
#اگر_امام_خمینی_نبود ما خاک نداشتیم، ریشه نداشتیم درخت نداشتیم اما تا دلتون بخواد حیوون داشتیم...
چمران۸۶