رمان ماه من🌗🤍
پارت 27✨️
خانه محمدیها🏡
🌅 صبح زود
آمین، نازنین، حمید و لیلا آماده سفر بودند.
نازنین : ماهلین جان، مراقب خودت باش.🤍
ماهلین : چشم مامان.🥰
لیلا : جانا، دردسر درست نکن.
جانا : قول نمیدم.😂
حمید : حامیم؟
حامیم : بله؟
حمید : مسئولیتپذیر باش.
کارن : پس خیالمون راحت نیست.🤣
همه : 😂😂😂
چند دقیقه بعد...
🚗
ماشین از جلوی خانه دور شد.
و چهار نفر جلوی در ایستاده بودند.
سکوت...
جانا : خب حالا چیکار کنیم؟😌
کارن : صبحونه.🙂
ماهلین : بالاخره یه حرف منطقی زدی.
حامیم : من موافقم.
همگی وارد خانه شدند.
🍳☕
آشپزخانه پر از سر و صدا شده بود.
کارن داشت تخممرغ میشکست.
جانا آبمیوه میریخت.
ماهلین نانها را آماده میکرد.
حامیم هم مشغول درست کردن چای بود.
ناگهان...
تق!
پوسته تخممرغ افتاد داخل ماهیتابه.🥚
ماهلین : آقای سرآشپز!😂
کارن : جزئیات مهم نیست.😌
جانا : اتفاقاً خیلی مهمه.🤣
حامیم از خنده سرش را تکان داد.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
همه چیز آرام، ساده و قشنگ به نظر میرسید.🥺🤍✨
بیخبر از اینکه این یک هفته قرار بود پر از خاطره بشه...
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
رمان ماه من🌗🤍
پارت 28✨️
خانه محمدیها🏡
🌅 صبح
ماهلین با صدای جیغ جانا از خواب پرید. 😭
ماهلین : چی شده؟!😳
جانا : کارنننن!🤬
ماهلین سریع از اتاق بیرون دوید.
حامیم هم از اتاقش بیرون آمد.
پایین...
کارن کنار یخچال ایستاده بود و میخندید.😂
جانا : آبمیوه منو خورده!😭
کارن : روش اسم ننوشته بودی.🙂
جانا : از دیشب گذاشته بودمش!😒
حامیم : شما دوتا ساعت ۸ صبح سر آبمیوه دعوا میکنین؟😂
ماهلین : من هنوز بیدار نشدم.🙄
کارن : مهم نیست، من پیروز شدم.😌
جانا : صبر کن.🙂
همه فهمیدن این "صبر کن" خطرناکه. 🤣
☕ یک ساعت بعد...
همه مشغول صبحانه بودند.
ماهلین داشت مربا روی نان میمالید.
حامیم هم چای میریخت.
کارن ناگهان گفت:
کارن : راستی ماهلین...
ماهلین : هوم؟
کارن : اون دفتر آبیه رو هنوز داری؟😏
ماهلین : 😳
حامیم : چه دفتری؟👀
کارن : هیچی.
ماهلین : آره، هیچی.🙂
کارن : همون که...
ماهلین لگد آرومی زیر میز بهش زد.😂
کارن : آخخخ!😭
حامیم : مشکوکم.😌
ماهلین : لازم نکرده.🙂
جانا : منم مشکوکم.🤣
ماهلین : شماها زندگی ندارین؟🙄
همه خندیدند.😂
🌤️ ظهر
قرار شد برای خرید برن بیرون.
جانا : بستنی میخوام.🍦
کارن : منم.
ماهلین : شما دوتا پنج سالتونه؟🤣
حامیم : بستنی ایده خوبیه.🙂
ماهلین : وای نه، یکی دیگه هم پیدا شد.😂
و چهارنفره از خونه بیرون رفتند...
بیخبر از اینکه چند روز بعد، حامیم بالاخره راز اون دفتر آبی رو میفهمه. 📖🥹🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون 🎀🤍✨️📖
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تازه منتشر شده از هانا اهنگ حم🥺♥️
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
اصکی*🐘شدن چنلتون🌱
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim