━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 35✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
چالش آب یخ🪣❄️
همه منتظر جواب ماهلین بودن.👀
کارن : خب بگو دیگه.😂
مارال : من کنجکاوم.🤭
جانا : وقتت داره تموم میشه خانم محمدی.😏
ماهلین : مگه مسابقهست؟🙂
کارن : بله.🤣
همه خندیدن.
ماهلین نگاهی به هر سه نفر کرد.
بعد آروم گفت:
ماهلین : حامیم.🤍
سه ثانیه سکوت...
بعد...
کارن : نههههههههه!🤣🤣🤣
مارال : من دیگه نمیتونم.😂
جانا : گرفتمتتتت!😏
ماهلین : ساکت شین.😭
حامیم سعی میکرد نخنده.
ولی لبخند از روی صورتش نمیرفت.🥹🤍
جانا : قوانین، قوانینن.
آقای صالحی...
بفرمایید داخل آب.😌
💦❄️
حامیم سرش رو داخل آب برد.
وقتی بالا اومد...
کارن از شدت خنده روی زمین نشسته بود.🤣
کارن : ارزشش رو داشت؟😂
حامیم نگاهی به ماهلین کرد.
حامیم : شاید.🙂🤍
همه :
اوووووووووو!🤣🤣🤣
ماهلین : خدایا.😭😂
🌙
چالش بالاخره تموم شد.
مارال : من دیگه هیچ بازیای نمیکنم.
کارن : منم.
جانا : فردا دوباره بازی میکنیم.😌
مارال و کارن :
😳😳
همه : 🤣🤣🤣
چند دقیقه بعد...
همه داشتن وسایل رو جمع میکردن.
ماهلین رفت آشپزخونه تا لیوانها رو بیاره.
وقتی برگشت...
دید حامیم تنها کنار پنجره ایستاده.
برای چند لحظه سکوت بینشون حاکم شد.
حامیم : خسته شدی؟🙂
ماهلین : یکم.
حامیم : چالش سختی بود.😂
ماهلین : برای من یا برای تو؟
حامیم : فکر کنم برای هر دومون.🙂
ماهلین خندید.
و برای چند ثانیه...
فقط به هم نگاه کردن.🥺🤍
اما درست همون موقع...
کارن از اون طرف داد زد:
کارن : شما دو نفر دارین فیلم عاشقانه بازی میکنین؟!😂
همه :
🤣🤣🤣🤣🤣
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍🌙✨️📖🥹
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 36✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌙 شب
بعد از جمع کردن وسایل...
همه کمکم رفتن سمت اتاقهاشون.
مارال : من دیگه واقعاً خوابم میاد.😴
جانا : منم.
کارن : منم.
حامیم : معجزه شد، همه ساکتن.🙂
همه : 😒
بعد از چند دقیقه...
چراغهای خونه خاموش شد.
✨
اتاق ماهلین
ماهلین روی تختش نشسته بود.
دفتر خاطرات آبیرنگش کنار دستش بود.📖🤍
آروم بازش کرد.
و شروع کرد به نوشتن...
📖
"امروز خیلی خندیدیم...
کارن تقریباً نصف عمرش رو توی آب یخ گذروند.😂
مارال هنوز ازم ناراحته.
و حامیم...
فکر کنم هنوز داره از انتخابهای من توی بازی حرص میخوره.🙂🤍"
ماهلین لبخند زد.
دفتر رو بست.
همون لحظه...
📱
گوشیش روشن شد.
پیام جدید...
حامیم.
🥺🤍
ماهلین سریع پیام رو باز کرد.
حامیم :
«بیداری؟🙂»
ماهلین :
«نه، خوابم.😂»
حامیم :
«پس روحته که جواب میده؟»
ماهلین :
«احتمالش هست.😌»
حامیم :
«خیلی خب خانم محمدی...»
«یه سؤال.»
ماهلین :
«بپرس.»
حامیم :
«واقعاً کارن از همه لجبازتره؟😂»
ماهلین :
«صددرصد.»
حامیم :
«موافقم.🙂»
هر دو خندیدن.
پیامها یکی یکی ادامه پیدا کرد...
از چالش...
تا خاطرات دانشگاه...
تا سوتیهای کارن...
و حتی آهنگهایی که دوست داشتن.🎶🤍
زمان خیلی زود گذشت.
🕐 ۱:۰۵ شب
ماهلین :
«فکر کنم باید بخوابیم.»
حامیم :
«فکر کنم آره.»
چند ثانیه بعد...
پیام جدیدی اومد.
حامیم :
«امروز خوش گذشت.🙂🤍»
قلب ماهلین آروم تپید.
لبخند زد.
و نوشت:
«برای منم.🥹🤍»
🌙
و اون شب...
هر دو با لبخند خوابیدن...
بیخبر از اینکه این روزهای ساده، بعدها قراره جزو قشنگترین خاطرات زندگیشون بشه.🤍✨
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍📱🌙✨️📖🥹
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 37✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌅 صبح
کارن با موهای نامرتب وارد آشپزخونه شد.😴
کارن : صبح بخیر...
هیچکس جواب نداد.
کارن : عه؟😐
نگاهی به ساعت انداخت.
⏰ ۷:۱۰
کارن : منطقیه.🙂
چند دقیقه بعد...
شروع کرد برای خودش صبحونه درست کردن.
اما طبق معمول...
سروصداش کل خونه رو بیدار کرد.😂
جانا : کارنننن!😭
مارال : من خوووواب بودم.🥺
حامیم : چجوری میشه انقدر سر و صدا کرد؟🙂
ماهلین : این یه استعداد ذاتیه.😂
همه : 🤣🤣🤣
☕
نیم ساعت بعد...
همه دور میز صبحونه نشسته بودن.
جانا : امروز برنامه چیه؟
کارن : فیلم.
مارال : نه.
حامیم : نه.
ماهلین : نه.😂
کارن : پس چرا ازم پرسیدین؟😭
همه خندیدن.
🌤️
بعد از صبحونه...
مارال و جانا رفتن خرید.
کارن هم رفت تا با یکی از دوستاش تمرین گیتار داشته باشه.🎸
برای اولین بار...
خونه تقریباً ساکت شد.
فقط ماهلین و حامیم موندن.
ماهلین توی آشپزخونه مشغول درست کردن قهوه بود.
حامیم توی پذیرایی نشسته بود.
ماهلین :
قهوه میخوری؟
حامیم :
آره.🙂
چند دقیقه بعد...
هر دو کنار پنجره نشسته بودن.
☕🤍
ماهلین :
بالاخره یه روز آروم.
حامیم :
بعد از اون همه شلوغی، لازمش داشتیم.😂
ماهلین خندید.
حامیم هم لبخند زد.
برای چند لحظه...
هیچکدوم چیزی نگفتن.
اما سکوتشون عجیب راحت بود.🥹🤍
درست همون موقع...
📱
گوشی ماهلین زنگ خورد.
مارال بود.
مارال :
ما تا یک ساعت دیگه میرسیم.
چیزی لازم ندارین؟
ماهلین :
نه، مراقب خودتون باشین.🤍
تماس قطع شد.
حامیم :
مارال بود؟
ماهلین :
آره.
بعد هر دو مشغول خوردن قهوه شدن.
بیخبر از اینکه چند ساعت بعد...
یه اتفاق کوچیک قراره یه راز بزرگ رو لو بده...📖🤍
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍☕📖✨️🥹
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 38✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
🌤️ ظهر
ماهلین :
من میرم یه دوش بگیرم.🙂
حامیم :
باشه.
ماهلین از پلهها بالا رفت.
چند دقیقه بعد...
حامیم توی پذیرایی تنها نشسته بود.
📱
داشت آهنگ گوش میداد.
اما بعد از چند دقیقه حوصلهاش سر رفت.
بلند شد.
کمی توی خونه قدم زد.
بعد اتفاقی به طبقه بالا رفت.
همون موقع...
نسیم ملایمی از پنجره اتاق ماهلین میاومد.
و در اتاقش نیمهباز بود.
📖
یه دفتر روی زمین افتاده بود.
حامیم جلو رفت تا برش داره.
فقط میخواست بذارتش روی میز.
اما وقتی جلدش رو دید...
مکث کرد.
روی جلد نوشته شده بود:
✨️دفتر خاطرات ماهلین✨️
حامیم :
اوه...🙂
خواست بذارتش سر جاش.
اما درست همون لحظه...
یه کاغذ از بین صفحاتش بیرون افتاد.
📄
روی کاغذ با خط خوش نوشته شده بود:
"امروز حامیم برای اولین بار برام رز سفید من رو خوند...🤍"
حامیم ناخودآگاه لبخند زد.
اما سریع کاغذ رو سر جاش گذاشت.
حامیم :
نه... نباید بخونم.
همون لحظه...
صدای باز شدن در اتاق اومد.
😳
ماهلین وارد شد.
چشمش به دفتر افتاد.
بعد به حامیم.
سکوت...
ماهلین :
تو... دفترمو دیدی؟🥺
حامیم یکم دستپاچه شد.
حامیم :
افتاده بود روی زمین...
فقط خواستم بردارمش.
ماهلین چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم دفتر رو برداشت.
ماهلین :
باشه...🙂
اما لپهاش حسابی قرمز شده بود.🥺🤍
حامیم هم نمیدونست چی بگه.
برای اولین بار...
هردوشون خجالت کشیده بودن.🤍✨️
ادامه در پارت بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍📖🥹✨️🌙
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
پارت 39✨️
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
خانه محمدیها🏡
ادامه پارت قبل...
سکوت عجیبی بینشون حاکم شده بود.🥺🤍
ماهلین دفتر خاطراتش رو محکم بغل کرده بود.
حامیم هم هنوز کنار میز ایستاده بود.
حامیم :
ماهلین...
🥺
ماهلین :
هوم؟
حامیم :
ببخش اگه ناراحت شدی.
من واقعاً قصد خوندنشو نداشتم.
ماهلین چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد لبخند کوچیکی زد.
ماهلین :
میدونم.🙂🤍
حامیم نفس راحتی کشید.
حامیم :
پس قهر نیستی؟
ماهلین :
فعلاً نه.😌
حامیم :
فعلاً؟!😂
همون موقع...
صدای خنده جانا از پایین اومد.
جانا :
بچههاااا رسیدیممم!🤣
مارال :
در رو باز کنیننن!😭
کارن :
دستام پره!😂
همه خندیدن.
🌤️
چند دقیقه بعد...
پذیرایی دوباره شلوغ شده بود.
کارن :
من رسماً خستهام.
مارال :
تو همیشه خستهای.🙂
جانا :
دقیقاً.
حامیم :
این یه بیماری مزمنه.😂
همه :
🤣🤣🤣
کارن :
خیلی باحالین واقعاً.
🍕
شب...
همه دور هم شام خوردن.
وسط غذا...
کارن گوشیاش رو برداشت.
کارن :
بچهها یه عکس دستهجمعی بگیریم.
مارال :
موافقم.🥰
جانا :
منم.
همه کنار هم ایستادن.
📸
درست موقع عکس گرفتن...
کارن گفت:
کارن :
همه بگین بستنی!🍦
همه :
بستنییییی!🤣
📸✨️
یه عکس قشنگ ثبت شد.
عکسی که بعدها...
یکی از عزیزترین خاطراتشون میشد.🥹🤍
🌙
اون شب...
قبل از خواب...
ماهلین دوباره دفتر خاطراتش رو باز کرد.
📖
نوشت:
"امروز نزدیک بود حامیم دفترمو بخونه...🥺
خجالت کشیدم...
اما نمیدونم چرا...
از اینکه اسمش توی خاطراتم هست ناراحت نشدم.🤍"
ماهلین لبخند زد.
دفتر رو بست.
و برای اولین بار...
با فکر کردن به حامیم خوابش برد.🥹🤍✨️
ادامه در فصل بعد...
تقدیم بهتون🎀
━━━━━━━━━━━━━━━ 🤍📖🌙✨️🥹💘
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
عمل به قولمون دوست داری اون ویدیو که حامی داره پیام میده و سیاه سفید می خونه رو داشته باشی😉👌🏻 واسه
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم عمل به قولمون🎀♥️
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
اصکی*🐘شدن چنلتون🌱
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
بچه ها فصل اول*
رمان قشنگمون تموم شد 🥰🌗
و فصل دوم رو از شنبه میزارم براتون😊
ممنون که تا اینجا همراهم بودین😉
امید وارم بمونید برام 🎀👌🏻
مرسی که هستین😘
#مالک
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️🩹
ناشناس داریم👌🏻
به مناسبت ۲۰ شدنمون😘♥️
حرفی سخنی سوالی شاتی داشتین😊
درخدمتم گلا😉👌🏻
بچه ها از ساعت ۴ تا ۵ آیدیمو میزارم😊 واسه ادمین بودن هرکی خواست شرط خاصیم نداره فقط🎀
اد فعالیت روز 3 تا عکس 3 تا فیلم بزاره😉
۳ نفر♥️
اد استیک روزی ۵ تا بزاره😉
۳ نفر ♥️
اد بیو روزی ۵ تا بزاره😉
۳ نفر♥️
می تونید اد عکس باشید فقط 3 تا روزق
یا اد فیلم روزی 3 تا فقط گلا💘👌🏻