eitaa logo
🤍🌙ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃🌗✨️
153 دنبال‌کننده
948 عکس
537 ویدیو
11 فایل
☾︎─ ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓂𝒴 𝓂ℴℴ𝓃 ─☽︎ 🎧 ♪ «ܦ̈ܢܚ݅ࡅ߭ܭَܘ ܢ̣ܫܥ‌‌ ܢܚ݅ܢ̣ߺ ࡅ߳ࡅ࡙ܝ‌ܘ ܝ‌ࡐ‌ܢܚ݅ࡅ߭ࡅ࡙ܘ ࡎܢ̣ح» کـدمـون : 357🎟 بعضی صداها، در اعماق وجود حک می شود مثل صدای حامیم🌙🤍 ❥ ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️‍
مشاهده در ایتا
دانلود
این خنده از ته دل نیست😥🫀 ࡅ߳ߊ‌ܝ̇‌ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܝ‌ܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ ܥ݆یܝ̇‌ܨ ܝ̇ߺܩیܥ‌‌وܝ̇ߺܘ ܥ‌‌ܠܩ🙃❤️‍🩹 اصکی*🐘تر شدن چنلتون🌱 منبع؟ آرم تو عکس چنل قشنگمون👌🏻🤍 @chanl_hamim
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 19 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌙 شب 🏡 خانه ماهلین و مارال ماهلین روی تختش نشسته بود. دفتر خاطراتش باز بود و داشت چند خط می‌نوشت.📖 "امروز فهمیدم بعضی آدم‌ها وقتی درباره آرزوهاشون حرف می‌زنن، چقدر قشنگ می‌شن..." کمی مکث کرد. بعد لبخند زد و ادامه داد: "حامیم وقتی درباره موسیقی حرف می‌زنه، انگار یه دنیای دیگه داره."🤍 دفتر رو بست. همون موقع... 📱 پیام آمد. حامیم: «بیداری؟» ماهلین لبخند زد. «آره، تو؟» حامیم: «منم.» چند ثانیه بعد... حامیم: «یه چیزی می‌خواستم بپرسم.» ماهلین: «بپرس.🙂» حامیم: «اگه یه نفر یه آرزو داشته باشه و همه بگن نمی‌تونه... ولی خودش باور داشته باشه، باید ادامه بده؟» ماهلین چند لحظه فکر کرد. بعد نوشت: «آره. اگه واقعاً دوستش داشته باشه، نباید به حرف بقیه گوش بده.🤍» حامیم پیام رو خوند. لبخند زد. حامیم: «ممنون خانم محمدی.» ماهلین: «برای چی؟😂» حامیم: «همین که همیشه امیدوار حرف می‌زنی.» ماهلین لبخند زد. 🌙 همون شب... حامیم گیتارش رو برداشت.🎸 این بار با یه حس متفاوت شروع به نواختن کرد. جانا که از کنار اتاق رد شد، ایستاد. جانا: «فکر کنم یکی باعث شده انگیزه بگیری.😏» حامیم خندید. ولی چیزی نگفت. چون فردا... یه حرف مهم داشت که باید به ماهلین می‌زد.🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 21 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌊 کنار ساحل صدای موج‌ها آروم می‌اومد. آتیش کوچیکی جلوی ماهلین و حامیم روشن بود و نورش روی صورتشون می‌افتاد.🔥 چند لحظه هیچکدوم حرف نزدن. فقط به دریا نگاه می‌کردن. ماهلین آروم گفت: ماهلین : حامیم... حامیم : جانم؟ ماهلین : اون آهنگ... خیلی حس قشنگی داشت. حامیم لبخند زد. حامیم : چون برای یه آدم خاص خوندمش. ماهلین نگاهش کرد. ماهلین : کی؟😏 حامیم خندید. حامیم : خودت خوب می‌دونی. چند ثانیه سکوت شد. باد آرومی وزید. حامیم دستش رو آروم گرفت. حامیم : ماهلین... از وقتی اومدی توی زندگیم، خیلی چیزا تغییر کرده. دیگه فقط به خودم فکر نمی‌کنم. یه نفر هست که خوشحالیش برام مهمه... یه نفر که وقتی می‌خنده، منم حالم خوب میشه. ماهلین با لبخند نگاهش کرد. حامیم ادامه داد: حامیم : من نمی‌خوام فقط یه خاطره قشنگ توی زندگیت باشم... می‌خوام کنار هم خاطره بسازیم. ماهلین چشم‌هاش برق زد. ماهلین : منم همینو می‌خوام.🤍 حامیم لبخند زد. بعد از جیبش یه جعبه کوچیک بیرون آورد. ماهلین با تعجب نگاه کرد. ماهلین : حامیم... حامیم : می‌دونم شاید زود باشه... ولی مطمئنم درباره تو اشتباه نمی‌کنم. کنار تو خودمم. ماهلین... با من ازدواج می‌کنی؟🤍 چند لحظه فقط صدای دریا شنیده می‌شد. ماهلین لبخند زد و اشک شوق توی چشم‌هاش جمع شد. ماهلین : آره...🥹🤍 حامیم لبخند بزرگی زد. و همون شب... کنار دریا و زیر آسمون پرستاره... یه خاطره جدید برای دفتر ماهلین ساخته شد.📖🤍 ادامه در پارت بعد... تقدیم بهتون🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 22 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌊 کنار ساحل چند دقیقه بعد از اون لحظه قشنگ... ماهلین هنوز باورش نمی‌شد. به حلقه نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.🤍 ماهلین : فکر نمی‌کردم یه شب معمولی توی شمال اینجوری بشه... حامیم خندید. حامیم : برای منم معمولی نبود. ماهلین : از کی برنامه‌ریزی کرده بودی؟😏 حامیم کمی فکر کرد. حامیم : از وقتی فهمیدم کنار تو بودن رو دوست دارم. ماهلین لبخند زد. ماهلین : تو همیشه اینقدر قشنگ حرف می‌زنی؟😂 حامیم : نه. ماهلین : پس چرا الان؟🤣 حامیم : چون طرف مقابلم تویی.🙂 ماهلین خندید. 🔥 آتیش کم‌کم داشت خاموش می‌شد. حامیم و ماهلین چند دقیقه فقط کنار هم نشستن و به دریا نگاه کردن. ماهلین گوشی‌اش رو برداشت. ماهلین : باید یه چیزی بنویسم. حامیم : باز دفتر خاطرات؟😂 ماهلین : آره.😌 حامیم : چی می‌نویسی؟ ماهلین لبخند زد. ماهلین : «امشب کنار دریا، یکی از قشنگ‌ترین خاطره‌هام ساخته شد...» 🤍 حامیم لبخند زد. حامیم : خوشحالم که تو دفترت یه جایی دارم. ماهلین : تو که یه صفحه نیستی... حامیم نگاهش کرد. ماهلین ادامه داد: ماهلین : فکر کنم یه فصل جدیدی.🤍 حامیم لبخند زد. 🌙 وقتی برگشتن پیش بقیه... همه متوجه خوشحالی‌شون شدن. جانا با چشم‌های ریز شده نگاهشون کرد. جانا : چرا این دوتا انقدر خوشحالن؟😏 کارن به ماهلین نگاه کرد. کارن : خواهرم یه چیزی رو از من قایم می‌کنه؟😂 ماهلین خندید. مارال آروم گفت: مارال : فکر کنم باید منتظر یه خبر باشیم.🥹 حامیم و ماهلین فقط به هم نگاه کردن و لبخند زدن. ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 23 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌊 شمال بعد از اینکه برگشتن پیش بقیه... کم‌کم هوا عوض شد. باد خنکی شروع شد و آسمون پر از ابر شد. جانا به آسمون نگاه کرد. جانا : فکر کنم بارون میاد.🌧️ کارن : عالیه، فقط امیدوارم دوباره کسی نره زیر بارون فیلم عاشقانه بازی کنه.😂 مارال خندید. مارال : تو همیشه خرابش می‌کنی.🤣 چند دقیقه بعد... اولین قطره‌های بارون افتاد. 🌧️ همه سریع‌تر رفتن سمت ویلا. اما ماهلین همونجا ایستاده بود. به قطره‌های بارون نگاه می‌کرد. حامیم نزدیکش شد. حامیم : نمیای؟ ماهلین لبخند زد. ماهلین : نه... دلم می‌خواد یه کم اینجا بمونم. حامیم چند ثانیه نگاهش کرد. بعد گفت: حامیم : پس منم می‌مونم.🙂 دوتایی شروع کردن به قدم زدن کنار ساحل. صدای بارون با صدای موج‌ها قاطی شده بود. ماهلین موهاش کمی خیس شده بود و می‌خندید. ماهلین : ببین چی شد... لباسامون خیس شد.😂 حامیم : ارزششو داشت. ماهلین : چرا؟ حامیم لبخند زد. حامیم : چون این لحظه رو یادم می‌مونه. ماهلین نگاهش کرد. چند قدم جلوتر... حامیم دست ماهلین رو گرفت. آروم کنار هم راه می‌رفتن. 🌧️🤍 ماهلین گفت: ماهلین : فکر کنم این چند روز رو هیچ‌وقت فراموش نکنم. حامیم : منم نه. بعد به دریا نگاه کرد. حامیم : بعضی لحظه‌ها رو آدم دوست داره نگه داره. ماهلین لبخند زد. و همون شب... زیر بارون کنار دریا... یه خاطره دیگه به دفتر ماهلین اضافه شد.📖🤍 ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
درضمن ۲ تا جبرانی هم داریم🤏🏻✨️
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 24 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌧️ شمال بارون آروم‌تر شده بود، ولی هنوز قطره‌ها روی دریا می‌افتادن و موج‌ها رو قشنگ‌تر می‌کردن. ماهلین و حامیم هنوز کنار ساحل بودن. دورتر از بقیه... فقط صدای دریا، باد و بارون بود.🌊 ماهلین دستاش رو توی جیب لباسش گذاشته بود و به رد پاهاشون روی شن نگاه می‌کرد. ماهلین : جالبه... حامیم : چی؟ ماهلین : اینکه یه روز معمولی شروع شد، ولی آخرش تبدیل شد به یه خاطره‌ای که فکر کنم همیشه یادم بمونه. حامیم لبخند زد. حامیم : منم همین حسو دارم. چند قدم آروم راه رفتن. بعد حامیم ایستاد. حامیم : ماهلین؟ ماهلین برگشت. ماهلین : جانم؟ حامیم : خوشحالم که اون روز توی زندگیم اومدی. ماهلین لبخند زد. ماهلین : منم خوشحالم که آشنا شدیم.🤍 🌧️ بارون دوباره کمی شدیدتر شد. ماهلین خندید. ماهلین : الان واقعاً خیس شدیم.😂 حامیم : خب تقصیر خودته. ماهلین : من؟!😳 حامیم : آره، چون تو گفتی می‌خوای بمونی کنار دریا.😂 ماهلین : پس تو چرا موندی؟ حامیم چند ثانیه مکث کرد. بعد لبخند زد. حامیم : چون نمی‌خواستم تنها بمونی.🙂 ماهلین چیزی نگفت. فقط لبخند زد. 🌊 بعد از چند دقیقه رفتن سمت همون جایی که آتیش روشن کرده بودن. آتیش کوچیک هنوز روشن بود.🔥 دوتایی نشستند. ماهلین دستاش رو نزدیک آتیش گرفت. ماهلین : این چند روز خیلی قشنگ بود. حامیم : هنوز تموم نشده. ماهلین نگاهش کرد. حامیم : تازه داریم خاطره می‌سازیم. ماهلین لبخند زد. بعد دفتر کوچیکش رو از کیفش درآورد. 📖 حامیم خندید. حامیم : واقعاً همیشه همراهته؟ ماهلین : آره.😂 حامیم : چی می‌نویسی این بار؟ ماهلین کمی فکر کرد. بعد نوشت: «یه شب بارونی کنار دریا... با کسی که باعث شد این لحظه خاص بشه.»🤍 حامیم نگاهش کرد. حامیم : امیدوارم همیشه توی دفترت جای قشنگی داشته باشم. ماهلین لبخند زد. ماهلین : فکر کنم داری.🥹 چند لحظه کنار هم ساکت موندن. بارون، دریا و گرمای آتیش... همه چیز انگار برای همون لحظه ساخته شده بود. و هیچ‌کدوم نمی‌دونستن این روزهای قشنگ... بعداً تبدیل به خاطراتی میشن که بهشون برمی‌گردن.🤍 ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل دوم✨️ پارت 25 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌅 صبح روز بعد نور آفتاب از پنجره ویلا داخل افتاده بود. صدای خنده بچه‌ها از حیاط می‌اومد. ماهلین تازه بیدار شده بود و هنوز خواب‌آلود بود. مارال وارد اتاق شد. مارال : خانم، بیداری یا هنوز توی دنیای خوابایی؟😂 ماهلین : پنج دقیقه دیگه...😭 مارال : نه، امروز قرار داریم. ماهلین نشست. ماهلین : چه قراری؟ مارال : بریم کنار دریا، بعدم عکس بگیریم. ماهلین لبخند زد. یاد شب قبل افتاد. اون بارون... اون قدم زدن... اون لحظه کنار حامیم.🤍 🌊 بعد از صبحونه... همه رفتن کنار ساحل. کارن طبق معمول شروع کرد شوخی کردن. کارن : من اعلام می‌کنم این سفر بدون من اصلاً خوش نمی‌گذشت.😌 جانا : تو فقط غذا خوردی.😂 کارن : همونم مهمه.🤣 همه خندیدن. ماهلین کنار مارال ایستاده بود. مارال آروم گفت: مارال : خوشحالی؟ ماهلین نگاهش کرد. ماهلین : آره... مارال لبخند زد. مارال : معلومه.🤍 همون موقع حامیم نزدیک شد. حامیم : آماده‌این؟ ماهلین : برای چی؟ حامیم : یه جای قشنگ دیگه هست که باید ببینین. کارن : فقط امیدوارم باز مسیرش غذا داشته باشه.😂 همه خندیدن. 🌿 کمی دورتر از ساحل... یه جای آروم و پر از درخت بود. همه نشستند. حامیم به دریا نگاه کرد. این سفر برای خودش هم فرق داشت. چون برای اولین بار... یه نفر بود که دوست داشت همه لحظه‌هاشو باهاش شریک بشه.🤍 ماهلین هم آرام دفترش رو نگاه کرد. و فهمید... بعضی روزها فقط یک روز نیستن؛ یه خاطره‌ان که تا مدت‌ها با آدم می‌مونه.📖 ادامه در پارت بعد...🎀 ━━━━━━━━━━━━━━━
سلام می تونم فور بدم؟
ف‍‌ون‍‌ٺ🩵 ℍ𝕒𝕞𝕚𝕞 𝙷𝚊𝚖𝚒𝚖 𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦 𝐻𝑎𝑚𝑖𝑚 ℋ𝒶𝓂𝒾𝓂 𝗛𝗮𝗺𝗶𝗺 𝘏𝘢𝘮𝘪𝘮 Hɐɯᴉɯ 🇭 🇦 🇲 🇮 🇲  ⷩ ⷶ ⷨ ᷝ ⷨ ꫝꪖꪑɪꪑ ᴴᵃᵐᶦᵐ ᖺᣔᔿᶤᔿ 𝙃𝙖𝙢𝙞𝙢 𝖧𝖺𝗆︎𝗂𝗆︎ HΛMłM ᎻᎪᎷᏆ Ꮇʜᴀᴍɪᴍ ᎻᗨᎷᎥᎷ H͜͡a͜͡m͜͡i͜͡m͜͡ H̆̈ă̈m̆̈ĭ̈m̆̈ H̑̈ȃ̈m̑̈ȋ̈m̑̈ H̾a̾m̾i̾m̾ H̥ͦḁͦm̥ͦi̥ͦm̥ͦ