━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 28
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌅 صبح
🏡 خانه ماهلین و مارال
صبح با صدای زنگ گوشی ماهلین شروع شد.
چشمهاشو باز کرد و با بیحوصلگی گوشی رو برداشت.
📱
پیام حامیم:
«صبح بخیر خانم محمدی، امیدوارم روزت قشنگ شروع شده باشه.🤍»
ماهلین ناخودآگاه لبخند زد.
مارال که از کنار اتاق رد میشد، لبخندش رو دید.
مارال : صبح به خیر از طرف کی بود که اینطوری خندیدی؟😏
ماهلین : هیچی.😂
مارال : باز همون «هیچی» معروف.🤣
ماهلین بالش رو سمتش پرت کرد.
ماهلین : برو صبحونه بخور.😂
🌿
🏫 دانشگاه
روزها دوباره شلوغ شده بود.
کلاسها، درسها و کارهای روزمره...
ولی حال ماهلین فرق کرده بود.
بعد از کلاس...
حامیم کنار راهرو منتظرش بود.
حامیم : خسته نباشی.
ماهلین : ممنون.
حامیم : امروز وقت داری؟
ماهلین : برای چی؟
حامیم : میخوام یه چیزی نشونت بدم.
ماهلین لبخند زد.
ماهلین : باز یه چیز مخفی؟😂
حامیم : شاید.😌
🌙
بعد از دانشگاه...
حامیم ماهلین رو به یه جای آروم برد.
یه کافه کوچیک توی یه خیابون خلوت.
ماهلین نگاه کرد.
ماهلین : اینجا قشنگه.
حامیم : میدونستم خوشت میاد.
نشستن.
چند دقیقه حرف زدن...
از آینده، آرزوها و چیزهایی که دوست داشتن.
ماهلین : امیدوارم به چیزایی که میخوای برسی.
حامیم : وقتی یه نفر مثل تو کنارم باشه، راحتتره.
ماهلین لبخند زد.
🤍
شب...
ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.
📖
"امروز فهمیدم آرامش همیشه یه جای خاص نیست...
گاهی یه آدمه."
و دوباره اسم حامیم رو با یه لبخند نوشت.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 29
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌙 چند هفته بعد...
روزها آروم و قشنگ میگذشت.
ماهلین و حامیم بیشتر همدیگه رو میشناختن.
نه فقط لحظههای خاص...
حتی چیزهای ساده.
حرف زدنهای طولانی...
خندههای بیدلیل...
و پیامهایی که گاهی تا نصفه شب ادامه پیدا میکرد.🤍
🏡 خانه ماهلین و مارال
ماهلین روی مبل نشسته بود و با گوشی حرف میزد.
مارال از آشپزخونه نگاهش کرد.
مارال : هنوز تموم نشده؟😂
ماهلین : چی؟
مارال : چتتون.😏
ماهلین : ما فقط حرف میزنیم.😂
مارال : آره، فقط حرف... سه ساعت.🤣
ماهلین خندید.
ماهلین : تو خیلی گیر میدی.
مارال : چون دوست دارم خوشحالیتو ببینم.🤍
🌙
🏡 خانه حامیم و جانا
حامیم روی مبل نشسته بود و گیتارش رو کنار گذاشته بود.
جانا وارد شد.
جانا : امروز هم لبخند میزنی.
حامیم : یعنی چی؟
جانا : یعنی یه نفر خیلی روی حالت تاثیر گذاشته.😌
حامیم چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
جانا : خوشحالم برات.
حامیم : ممنون.
جانا : فقط یادت باشه هرچقدر هم معروف شدی، هنوز برادرمونی.😂
حامیم خندید.
🌃
آخر شب...
ماهلین دفتر خاطراتش رو باز کرد.
📖
"این روزها سادهان...
ولی شاید قشنگترین بخش زندگی همین لحظههای ساده باشه."
دفتر رو بست.
و گوشیاش رو نگاه کرد.
یک پیام از حامیم:
«شب بخیر ماهلین 🤍»
لبخند زد.
جواب داد:
«شب بخیر حامیم 🤍»
و هر دو با یه حس خوب خوابیدن...
بیخبر از اینکه اتفاقهای بزرگتری توی راهه.✨
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل دوم✨️
پارت 30
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌤️ چند روز بعد...
صبح زود...
ماهلین توی اتاقش آماده میشد که بره دانشگاه.
دفتر خاطراتش روی میز بود.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، چند خط توش نوشت.📖
«بعضی آدمها باعث میشن حتی روزهای معمولی هم قشنگتر بشن...»
لبخند زد و دفتر رو بست.
🏫 دانشگاه
روز شلوغی بود.
حامیم بعد از کلاس مشغول جمع کردن وسایلش بود.
ماهلین نزدیک شد.
ماهلین : خسته نباشی.
حامیم : ممنون. تو چطوری؟
ماهلین : خوبم.
حامیم نگاهش کرد.
حامیم : امروز یه کم خسته به نظر میای.
ماهلین : یکم درس زیاد شده.😂
حامیم : پس باید یه کاری کنیم حالت بهتر شه.
ماهلین : چه کاری؟😏
حامیم : یه قهوه.
ماهلین خندید.
ماهلین : فقط قهوه؟😂
حامیم : فعلاً.😌
☕
کافه
دوتایی کنار پنجره نشسته بودن.
بیرون، آدمها رفتوآمد میکردن.
ماهلین :
حس میکنم این روزا خیلی سریع میگذره.
حامیم :
چون لحظههای خوب زود میگذرن.
ماهلین نگاهش کرد.
ماهلین :
تو همیشه اینجوری فکر میکنی؟
حامیم :
نه...
فقط وقتی کنار توام.🤍
ماهلین لبخند زد.
🌙
شب...
حامیم توی اتاقش بود.
گیتارش رو برداشت.
به فکر آینده افتاد.
آرزوهاش...
موسیقی...
و آدمهایی که دوست داشت کنار خودش داشته باشه.
جانا از پشت در گفت:
جانا : باز داری فکر میکنی؟😂
حامیم : آره.
جانا : درباره چی؟
حامیم لبخند زد.
حامیم :
درباره اینکه بعضی چیزا ارزش جنگیدن دارن.
و خودش هم نمیدونست...
که این تصمیمها قراره مسیر زندگیش رو تغییر بدن.🤍
ادامه در فصل بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
خب دوستان فصل دوم هم که شامل ۳۰ پارت بود تقدیم نگاه قشنگتون شد و ایشالله با امید های شما و ارادت خدا که نسبت من شد تا بتونم بنویسم فصل سوم رو دوشنبه شروع می کنیم و به مناسبت پایان فصل مثله همیشه ناشناس داریم✨️🤍
و ازتون می خوام نظرتون رو راجب به فصل دوم و کل رمان بنویسید یا پیشنهاد بدین گلای قشنگم مرسی که تا اینجا همراهم بودین میشه تا فصل جدید ۳۰ تایی بشیم😍🤌🏻
ناشناسمون 👌🏻♥️
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️
چنلمون👌🏻♥️
@chanl_hamim
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 1
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌤️ چند روز بعد...
صبح زود...
ماهلین توی اتاقش آماده میشد که بره دانشگاه.
دفتر خاطراتش روی میز بود.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، چند خط توش نوشت.📖
«بعضی آدمها باعث میشن حتی روزهای معمولی هم قشنگتر بشن...»
لبخند زد و دفتر رو بست.
🏫 دانشگاه
روز شلوغی بود.
حامیم بعد از کلاس مشغول جمع کردن وسایلش بود.
ماهلین نزدیک شد.
ماهلین : خسته نباشی.
حامیم : ممنون. تو چطوری؟
ماهلین : خوبم.
حامیم نگاهش کرد.
حامیم : امروز یه کم خسته به نظر میای.
ماهلین : یکم درس زیاد شده.😂
حامیم : پس باید یه کاری کنیم حالت بهتر شه.
ماهلین : چه کاری؟😏
حامیم : یه قهوه.
ماهلین خندید.
ماهلین : فقط قهوه؟😂
حامیم : فعلاً.😌
☕
کافه
دوتایی کنار پنجره نشسته بودن.
بیرون، آدمها رفتوآمد میکردن.
ماهلین :
حس میکنم این روزا خیلی سریع میگذره.
حامیم :
چون لحظههای خوب زود میگذرن.
ماهلین نگاهش کرد.
ماهلین :
تو همیشه اینجوری فکر میکنی؟
حامیم :
نه...
فقط وقتی کنار توام.🤍
ماهلین لبخند زد.
🌙
شب...
حامیم توی اتاقش بود.
گیتارش رو برداشت.
به فکر آینده افتاد.
آرزوهاش...
موسیقی...
و آدمهایی که دوست داشت کنار خودش داشته باشه.
جانا از پشت در گفت:
جانا : باز داری فکر میکنی؟😂
حامیم : آره.
جانا : درباره چی؟
حامیم لبخند زد.
حامیم :
درباره اینکه بعضی چیزا ارزش جنگیدن دارن.
و خودش هم نمیدونست...
که این تصمیمها قراره مسیر زندگیش رو تغییر بدن.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 2
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌅 صبح روز خواستگاری
🏡 خانه پدر و مادر ماهلین
از صبح همه مشغول بودن.
ماهلین زودتر رفته بود خونه پدر و مادرش تا برای شب آماده بشن.
مامانش داشت وسایل خونه رو مرتب میکرد.
مارال هم کنار ماهلین بود.
مارال : باورم نمیشه بالاخره رسید به این روز.🥹
ماهلین خندید.
ماهلین : خودمم هنوز باورم نمیشه.
مارال : استرس داری؟
ماهلین : یه کم...😂
مارال : تو که همیشه حاضر جواب بودی.
ماهلین : این فرق داره.🤍
🌸
بعد از صبحانه...
ماهلین، مارال و مامانش رفتن بازار.
چند ساعت گشتن...
مغازه به مغازه...
تا بالاخره چشم ماهلین به یه لباس افتاد.
لباسی که دقیقاً همون چیزی بود که دوست داشت.
ماهلین چند لحظه نگاهش کرد.
ماهلین : فکر کنم همین باشه.
مارال لبخند زد.
مارال : معلومه... از قیافت مشخصه انتخابته.😂
مامانش هم خوشحال شد.
مامان : مبارکت باشه دخترم.🤍
بقیه هم لباسهاشون رو انتخاب کردن.
بعد از مدتها گشتن...
بالاخره همه چیز آماده شد.
🌙
🏡 خانه حامیم
حامیم هم از صبح آماده میشد.
جانا وارد شد.
جانا : استرس داری؟😏
حامیم : یکم.
جانا : تو که جلوی هزار نفر اجرا میکنی، از یه خواستگاری میترسی؟😂
حامیم خندید.
حامیم : این فرق داره.
جانا لبخند زد.
جانا : چون این آدم برات مهمه.🤍
حامیم چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
بعد رفت بیرون...
و یه دسته گل بزرگ رز سفید خرید.🌹🤍
وقتی گلها رو دید...
یاد ماهلین افتاد.
🌙
🏡 خانه ماهلین
چند ساعت مونده بود به اومدن خانواده حامیم.
همه مشغول بودن.
غذا آماده میشد.
میوهها چیده میشدن.
خونه تمیز و مرتب شده بود.
دکور کوچیک و قشنگی آماده کرده بودن.
ماهلین هم آماده میشد.
میکاپش ساده و قشنگ بود.
آخرین نگاه رو توی آینه کرد.
بعد رفت سراغ دفتر خاطراتش.📖
نوشت:
«امروز یه روز جدیده...
روزی که شاید شروع یه زندگی تازه باشه.»
دفتر رو بست.
🌹
شب...
صدای زنگ در اومد.
خانواده حامیم رسیده بودن...
حامیم با دسته گل رز سفید وارد شد.
چشمش افتاد به ماهلین.
و برای چند لحظه...
همه چیز براش آروم شد.
چون کسی که همیشه توی فکرش بود...
حالا روبهروش ایستاده بود.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 3
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌙 خانه ماهلین
همه مهمونها رسیده بودن.
فضا پر از لبخند و خوشحالی بود.
حامیم وقتی وارد شد...
دسته گل بزرگ رز سفید توی دستش بود.🌹🤍
چند لحظه به ماهلین نگاه کرد.
بعد آروم جلو رفت.
حامیم لبخند زد.
حامیم : این برای توئه.
ماهلین گلها رو گرفت.
لبخند روی صورتش نشست.
ماهلین : خیلی قشنگه...
حامیم : به قشنگی تو نیست.🙂
ماهلین خندید.
ماهلین : باز شروع کردی؟😂
همه خندیدن.
مارال آروم به جانا نگاه کرد.
مارال : این دوتا هنوز همونن.🤣
جانا : آره، فقط جدیتر شدن.🤍
🌸
بعد از خوشآمدگویی...
همه دور هم نشستن.
حرفها، خندهها و خاطرهها شروع شد.
جانا که یه گوشه نشسته بود، یهو گفت:
جانا : منم یه چیزی دارم.
همه نگاهش کردن.
جانا یه جعبه خوشگل آورد.
جانا : این هدیه منه برای شما دوتا.
حامیم و ماهلین با تعجب نگاه کردن.
ماهلین : جانا... لازم نبود.🥹
جانا : چرا لازم نبود؟ شما دوتا برام مهمین.🤍
جعبه رو باز کردن.
داخلش یه ست اکسسوری قشنگ و هماهنگ برای حامیم و ماهلین بود.
ماهلین با ذوق نگاه کرد.
ماهلین : خیلی خوشگله.
حامیم : ممنون جانا.
جانا لبخند زد.
جانا : گفتم یه چیزی باشه که همیشه یادتون بمونه.
🌙
شب آروم آروم جلو میرفت.
همه خوشحال بودن.
مامان لیلا و خانواده ماهلین درباره آینده حرف میزدن.
و ماهلین...
برای اولین بار حس میکرد یه فصل جدید از زندگیش شروع شده.
بعداً وقتی تنها شد...
دفتر خاطراتش رو باز کرد.📖
نوشت:
«امشب یه گل رز سفید گرفتم...
ولی قشنگترین قسمت این بود که کسی که دادش، خودش یه خاطره قشنگ بود.»🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 4
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌙 خانه ماهلین
شب خواستگاری کمکم به آخرش نزدیک میشد.
صدای خندهها هنوز توی خونه بود.
همه خوشحال بودن و از خاطرهها حرف میزدن.
کارن کنار مارال نشسته بود و آروم گفت:
کارن : باورم نمیشه خواهرم بزرگ شده.😂
مارال خندید.
مارال : تو هنوزم مثل بچهها رفتار میکنی، بعد به ماهلین میگی بزرگ شده؟🤣
کارن : من فقط دارم مراقبت میکنم.😌
ماهلین که شنید گفت:
ماهلین : داداشی، من خودم بلدم از خودم مراقبت کنم.😂
همه خندیدن.
🤍
بعد از کمی...
مامان لیلا رو به خانواده ماهلین کرد.
مامان لیلا:
ما خیلی خوشحالیم که امروز اینجاییم.
مهمترین چیز برای ما خوشحالی بچههاست.
مامان ماهلین لبخند زد.
مامان ماهلین:
ما هم همینو میخوایم.
ماهلین و حامیم به هم نگاه کردن.
یه نگاه پر از آرامش.
🌸
بعد از شام...
ماهلین و حامیم چند دقیقه کنار حیاط رفتن.
هوا خنک بود.
حامیم:
خسته شدی؟
ماهلین:
نه...
فقط هنوز باورم نمیشه این روز رسید.
حامیم لبخند زد.
حامیم:
منم همین حسو دارم.
ماهلین به گلهای رز نگاه کرد.
ماهلین:
خیلی قشنگ بودن.
حامیم:
میدونستم دوست داری.
ماهلین:
از کجا؟
حامیم:
چون تو رو میشناسم.🤍
ماهلین لبخند زد.
🌙
وقتی مهمونها رفتن...
ماهلین خونه رو نگاه کرد.
همه چیز مثل قبل بود...
ولی خودش دیگه مثل قبل نبود.
چون یه خاطره تازه به زندگیش اضافه شده بود.
📖
دفتر خاطراتش رو باز کرد.
نوشت:
«امشب فهمیدم بعضی شروعها خیلی آرومن...
ولی میتونن بزرگترین تغییر زندگی آدم باشن.»🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷 🎧
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل سوم✨️ پارت 4 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌙 خانه ماهلین شب خواستگاری
خب دوستان فصل دوم هم که شامل ۳۰ پارت بود تقدیم نگاه قشنگتون شد و ایشالله با امید های شما و ارادت خدا که نسبت من شد تا بتونم بنویسم فصل سوم رو دوشنبه شروع می کنیم و به مناسبت پایان فصل مثله همیشه ناشناس داریم✨️🤍
و ازتون می خوام نظرتون رو راجب به فصل دوم و کل رمان بنویسید یا پیشنهاد بدین گلای قشنگم مرسی که تا اینجا همراهم بودین میشه تا فصل جدید ۳۰ تایی بشیم😍🤌🏻
ناشناسمون 👌🏻♥️
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️
چنلمون👌🏻♥️
@chanl_hamim
اخه چرا انقد لف؟؟!
خسته شدم دیگه...
هر دفعه که میام تو چنل آمار به جای اینکه بره بالا، میره پایین😕😭
میشه دوباره برگردیم به آماره قبل؟؟! 😭