━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 1
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌤️ چند روز بعد...
صبح زود...
ماهلین توی اتاقش آماده میشد که بره دانشگاه.
دفتر خاطراتش روی میز بود.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، چند خط توش نوشت.📖
«بعضی آدمها باعث میشن حتی روزهای معمولی هم قشنگتر بشن...»
لبخند زد و دفتر رو بست.
🏫 دانشگاه
روز شلوغی بود.
حامیم بعد از کلاس مشغول جمع کردن وسایلش بود.
ماهلین نزدیک شد.
ماهلین : خسته نباشی.
حامیم : ممنون. تو چطوری؟
ماهلین : خوبم.
حامیم نگاهش کرد.
حامیم : امروز یه کم خسته به نظر میای.
ماهلین : یکم درس زیاد شده.😂
حامیم : پس باید یه کاری کنیم حالت بهتر شه.
ماهلین : چه کاری؟😏
حامیم : یه قهوه.
ماهلین خندید.
ماهلین : فقط قهوه؟😂
حامیم : فعلاً.😌
☕
کافه
دوتایی کنار پنجره نشسته بودن.
بیرون، آدمها رفتوآمد میکردن.
ماهلین :
حس میکنم این روزا خیلی سریع میگذره.
حامیم :
چون لحظههای خوب زود میگذرن.
ماهلین نگاهش کرد.
ماهلین :
تو همیشه اینجوری فکر میکنی؟
حامیم :
نه...
فقط وقتی کنار توام.🤍
ماهلین لبخند زد.
🌙
شب...
حامیم توی اتاقش بود.
گیتارش رو برداشت.
به فکر آینده افتاد.
آرزوهاش...
موسیقی...
و آدمهایی که دوست داشت کنار خودش داشته باشه.
جانا از پشت در گفت:
جانا : باز داری فکر میکنی؟😂
حامیم : آره.
جانا : درباره چی؟
حامیم لبخند زد.
حامیم :
درباره اینکه بعضی چیزا ارزش جنگیدن دارن.
و خودش هم نمیدونست...
که این تصمیمها قراره مسیر زندگیش رو تغییر بدن.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 2
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌅 صبح روز خواستگاری
🏡 خانه پدر و مادر ماهلین
از صبح همه مشغول بودن.
ماهلین زودتر رفته بود خونه پدر و مادرش تا برای شب آماده بشن.
مامانش داشت وسایل خونه رو مرتب میکرد.
مارال هم کنار ماهلین بود.
مارال : باورم نمیشه بالاخره رسید به این روز.🥹
ماهلین خندید.
ماهلین : خودمم هنوز باورم نمیشه.
مارال : استرس داری؟
ماهلین : یه کم...😂
مارال : تو که همیشه حاضر جواب بودی.
ماهلین : این فرق داره.🤍
🌸
بعد از صبحانه...
ماهلین، مارال و مامانش رفتن بازار.
چند ساعت گشتن...
مغازه به مغازه...
تا بالاخره چشم ماهلین به یه لباس افتاد.
لباسی که دقیقاً همون چیزی بود که دوست داشت.
ماهلین چند لحظه نگاهش کرد.
ماهلین : فکر کنم همین باشه.
مارال لبخند زد.
مارال : معلومه... از قیافت مشخصه انتخابته.😂
مامانش هم خوشحال شد.
مامان : مبارکت باشه دخترم.🤍
بقیه هم لباسهاشون رو انتخاب کردن.
بعد از مدتها گشتن...
بالاخره همه چیز آماده شد.
🌙
🏡 خانه حامیم
حامیم هم از صبح آماده میشد.
جانا وارد شد.
جانا : استرس داری؟😏
حامیم : یکم.
جانا : تو که جلوی هزار نفر اجرا میکنی، از یه خواستگاری میترسی؟😂
حامیم خندید.
حامیم : این فرق داره.
جانا لبخند زد.
جانا : چون این آدم برات مهمه.🤍
حامیم چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
بعد رفت بیرون...
و یه دسته گل بزرگ رز سفید خرید.🌹🤍
وقتی گلها رو دید...
یاد ماهلین افتاد.
🌙
🏡 خانه ماهلین
چند ساعت مونده بود به اومدن خانواده حامیم.
همه مشغول بودن.
غذا آماده میشد.
میوهها چیده میشدن.
خونه تمیز و مرتب شده بود.
دکور کوچیک و قشنگی آماده کرده بودن.
ماهلین هم آماده میشد.
میکاپش ساده و قشنگ بود.
آخرین نگاه رو توی آینه کرد.
بعد رفت سراغ دفتر خاطراتش.📖
نوشت:
«امروز یه روز جدیده...
روزی که شاید شروع یه زندگی تازه باشه.»
دفتر رو بست.
🌹
شب...
صدای زنگ در اومد.
خانواده حامیم رسیده بودن...
حامیم با دسته گل رز سفید وارد شد.
چشمش افتاد به ماهلین.
و برای چند لحظه...
همه چیز براش آروم شد.
چون کسی که همیشه توی فکرش بود...
حالا روبهروش ایستاده بود.🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 3
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌙 خانه ماهلین
همه مهمونها رسیده بودن.
فضا پر از لبخند و خوشحالی بود.
حامیم وقتی وارد شد...
دسته گل بزرگ رز سفید توی دستش بود.🌹🤍
چند لحظه به ماهلین نگاه کرد.
بعد آروم جلو رفت.
حامیم لبخند زد.
حامیم : این برای توئه.
ماهلین گلها رو گرفت.
لبخند روی صورتش نشست.
ماهلین : خیلی قشنگه...
حامیم : به قشنگی تو نیست.🙂
ماهلین خندید.
ماهلین : باز شروع کردی؟😂
همه خندیدن.
مارال آروم به جانا نگاه کرد.
مارال : این دوتا هنوز همونن.🤣
جانا : آره، فقط جدیتر شدن.🤍
🌸
بعد از خوشآمدگویی...
همه دور هم نشستن.
حرفها، خندهها و خاطرهها شروع شد.
جانا که یه گوشه نشسته بود، یهو گفت:
جانا : منم یه چیزی دارم.
همه نگاهش کردن.
جانا یه جعبه خوشگل آورد.
جانا : این هدیه منه برای شما دوتا.
حامیم و ماهلین با تعجب نگاه کردن.
ماهلین : جانا... لازم نبود.🥹
جانا : چرا لازم نبود؟ شما دوتا برام مهمین.🤍
جعبه رو باز کردن.
داخلش یه ست اکسسوری قشنگ و هماهنگ برای حامیم و ماهلین بود.
ماهلین با ذوق نگاه کرد.
ماهلین : خیلی خوشگله.
حامیم : ممنون جانا.
جانا لبخند زد.
جانا : گفتم یه چیزی باشه که همیشه یادتون بمونه.
🌙
شب آروم آروم جلو میرفت.
همه خوشحال بودن.
مامان لیلا و خانواده ماهلین درباره آینده حرف میزدن.
و ماهلین...
برای اولین بار حس میکرد یه فصل جدید از زندگیش شروع شده.
بعداً وقتی تنها شد...
دفتر خاطراتش رو باز کرد.📖
نوشت:
«امشب یه گل رز سفید گرفتم...
ولی قشنگترین قسمت این بود که کسی که دادش، خودش یه خاطره قشنگ بود.»🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 4
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌙 خانه ماهلین
شب خواستگاری کمکم به آخرش نزدیک میشد.
صدای خندهها هنوز توی خونه بود.
همه خوشحال بودن و از خاطرهها حرف میزدن.
کارن کنار مارال نشسته بود و آروم گفت:
کارن : باورم نمیشه خواهرم بزرگ شده.😂
مارال خندید.
مارال : تو هنوزم مثل بچهها رفتار میکنی، بعد به ماهلین میگی بزرگ شده؟🤣
کارن : من فقط دارم مراقبت میکنم.😌
ماهلین که شنید گفت:
ماهلین : داداشی، من خودم بلدم از خودم مراقبت کنم.😂
همه خندیدن.
🤍
بعد از کمی...
مامان لیلا رو به خانواده ماهلین کرد.
مامان لیلا:
ما خیلی خوشحالیم که امروز اینجاییم.
مهمترین چیز برای ما خوشحالی بچههاست.
مامان ماهلین لبخند زد.
مامان ماهلین:
ما هم همینو میخوایم.
ماهلین و حامیم به هم نگاه کردن.
یه نگاه پر از آرامش.
🌸
بعد از شام...
ماهلین و حامیم چند دقیقه کنار حیاط رفتن.
هوا خنک بود.
حامیم:
خسته شدی؟
ماهلین:
نه...
فقط هنوز باورم نمیشه این روز رسید.
حامیم لبخند زد.
حامیم:
منم همین حسو دارم.
ماهلین به گلهای رز نگاه کرد.
ماهلین:
خیلی قشنگ بودن.
حامیم:
میدونستم دوست داری.
ماهلین:
از کجا؟
حامیم:
چون تو رو میشناسم.🤍
ماهلین لبخند زد.
🌙
وقتی مهمونها رفتن...
ماهلین خونه رو نگاه کرد.
همه چیز مثل قبل بود...
ولی خودش دیگه مثل قبل نبود.
چون یه خاطره تازه به زندگیش اضافه شده بود.
📖
دفتر خاطراتش رو باز کرد.
نوشت:
«امشب فهمیدم بعضی شروعها خیلی آرومن...
ولی میتونن بزرگترین تغییر زندگی آدم باشن.»🤍
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
𓆩♡𓆪 𝓗𝒶𝓂𝒾𝓂 𝓜𝓎 𝓜𝓸𝓸𝓷 🎧
━━━━━━━━━━━━━━━ رمان ماه من🌗🤍 فصل سوم✨️ پارت 4 کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀 🌙 خانه ماهلین شب خواستگاری
خب دوستان فصل دوم هم که شامل ۳۰ پارت بود تقدیم نگاه قشنگتون شد و ایشالله با امید های شما و ارادت خدا که نسبت من شد تا بتونم بنویسم فصل سوم رو دوشنبه شروع می کنیم و به مناسبت پایان فصل مثله همیشه ناشناس داریم✨️🤍
و ازتون می خوام نظرتون رو راجب به فصل دوم و کل رمان بنویسید یا پیشنهاد بدین گلای قشنگم مرسی که تا اینجا همراهم بودین میشه تا فصل جدید ۳۰ تایی بشیم😍🤌🏻
ناشناسمون 👌🏻♥️
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bz4bib1&btn=جون.دلم؟❤️
چنلمون👌🏻♥️
@chanl_hamim
اخه چرا انقد لف؟؟!
خسته شدم دیگه...
هر دفعه که میام تو چنل آمار به جای اینکه بره بالا، میره پایین😕😭
میشه دوباره برگردیم به آماره قبل؟؟! 😭
هدایت شده از 🎧N̶o̶v̶a̶n̶🎧
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم عمل به قول بعدیمونه یه ویدئو کمیاب از نوان دوباره براتون پیدا کردم
عمل به قول قبلی همون گله هست که یه دختره به گروه نوان میده اگه میخوای هم عمل به قول فعلی رو از دست ندی وهم قبلی رو ببینی سریع چنل زیر جوین بده
تازه برای روز تولد امین نوان یه سوپرایز بزرگ داخل کانالشون دارند
فردا تولد امینه میشه با حضورت تولدش رو شلوغ کنی 🎀🎀🎀🥹🥹🥹
۸ نفر تا عمل به قول 🎀💗🤍
https://eitaa.com/MOHSNNA
منتظرتونم 🙂🙃🙂🙃🙂🙃🤩😘
امار فعلی : ۳۶۲
امار عمل به قول : ۳۷۰
استوری امروز حامیم😍🤌🏻
منبع*آرم✨️
ࡅ߳ߊܝ̇ܘ ܣܝ̇ߺوܝ̇ ߊܝ̇ ܝܦ̇ࡅ߳ܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ
ܥ݆یܝ̇ܨ ܝ̇ߺܩیܥوܝ̇ߺܘ ܥܠܩ🙃❤️🩹
چنل قشنگمون👌🏻🤍
@chanl_hamim
همسایه میطلبم😃🤍
آمارم: ୨2𝟶
آمارت: مهم نیست୨
موضوعم: رمانِ حامیم
موضوعت: حامیم/ رمانِ حامیم و.....
شرایط و میگم ، مایل بودی بیا ناشناس آیدیتو بزار💞
چنلم:
@chanl_hamim
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 5
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌅 چند روز بعد...
بعد از شب خواستگاری...
همه چیز یه حس تازه داشت.
ماهلین هنوز گاهی به اتفاقات اون شب فکر میکرد.
به گلهای رز سفید...
به نگاه حامیم...
و به لحظهای که فهمید آیندهشون جدیتر از قبل شده.🤍
🏡 خانه ماهلین و مارال
ماهلین مشغول مرتب کردن اتاقش بود.
چشمش افتاد به جعبه هدیه جانا.
ست اکسسوری رو برداشت و لبخند زد.
مارال وارد اتاق شد.
مارال : هنوز داری نگاهش میکنی؟😂
ماهلین : آره، قشنگه.
مارال کنار تخت نشست.
مارال : خب خانم، حالا که همه چیز جدی شده، حسّت چیه؟
ماهلین چند لحظه فکر کرد.
ماهلین : حس میکنم خوشحالم...
ولی یه کم هم عجیب شده.
مارال : چرا؟
ماهلین : چون یه روز فقط یه آدم توی زندگیت هست...
بعد یهو میبینی شده یکی از مهمترین آدمهای زندگیت.
مارال لبخند زد.
مارال : این یعنی دوستش داری.🤍
ماهلین چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
🌙
🏡 خانه حامیم
حامیم مشغول کار روی آهنگ جدیدش بود.
جانا وارد شد.
جانا : آقای آیندهدار، هنوز داری کار میکنی؟😂
حامیم : آره.
جانا : از وقتی ماهلین اومده، آهنگاتم فرق کرده.
حامیم لبخند زد.
حامیم : شاید چون انگیزهم فرق کرده.
جانا نشست.
جانا : خوشحالم برات.
حامیم : ممنون.
🌸
شب...
ماهلین و حامیم با هم حرف میزدن.
پیامهاشون مثل همیشه طولانی شده بود.
حامیم:
«امروز چطور گذشت؟»
ماهلین:
«خوب بود... فقط یه کم دلم برای شمال تنگ شده.😂»
حامیم:
«یه روز دوباره میریم.»
ماهلین:
«قول؟»
حامیم:
«قول.🤍»
و هر دو نمیدونستن...
که خاطرات قشنگ دیگهای هم در راهه.✨
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━
━━━━━━━━━━━━━━━
رمان ماه من🌗🤍
فصل سوم✨️
پارت 6
کپی 🐘تر فقط فوروارد🎀
🌤️ چند هفته بعد...
روزها سریع میگذشتن.
بعد از خواستگاری، همه چیز شیرینتر شده بود.
ماهلین و حامیم بیشتر درباره آینده حرف میزدن.
از آرزوهاشون...
از خونهای که دوست داشتن...
از روزهایی که قرار بود کنار هم بسازن.🤍
🏡 خانه ماهلین و مارال
ماهلین روی تخت نشسته بود و دفتر خاطراتش رو ورق میزد.
صفحههای جدیدش پر شده بود از اتفاقهای تازه.
مارال وارد شد.
مارال : باز دفترت؟😂
ماهلین : آره.
مارال : فکر کنم اگه یه روز دفترتو بخونم، یه رمان کامل شده.🤣
ماهلین خندید.
ماهلین : اجازه نداری.😌
مارال : باشه خانم نویسنده.😂
🌙
همون شب...
حامیم و ماهلین با هم تماس تصویری داشتن.
حامیم : امروز خسته بودی؟
ماهلین : یکم.
حامیم : کاش اونجا بودم.
ماهلین لبخند زد.
ماهلین : تو همیشه میگی اینو.😂
حامیم : چون واقعاً میگم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد حامیم گفت:
حامیم : ماهلین...
ماهلین : جانم؟
حامیم : خوشحالم که انتخابم تو بودی.
ماهلین لبخند زد.
ماهلین : منم خوشحالم.🤍
🌸
روز بعد...
کارن و مارال هم خبرهای خودشون رو داشتن.
کارن مشغول کارهای خودش بود و مارال هم کنار ماهلین برای اتفاقهای جدید آماده میشد.
همه چیز آروم بود...
اما پشت این آرامش...
اتفاقهای بزرگتری منتظرشون بود.✨
ادامه در پارت بعد...🎀
━━━━━━━━━━━━━━━